| کپی رايت |
مطالب این وبلاگ اکثرا ترجمه از وب سایتهای خارجیست . استفاده از این مطالب بدون ذکر منبع هم مجاز است |
|
۱۳۸٥/٦/۳۱ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| برنادت خاطراتش را تعريف می کند ۱ |
|
نام من برنادت است
در یک روز از ماه ژوئن 1858 پدر پیرامل وقتی که داشت مراسم عشای ربانی را به جا می آورد ، متوجه یک هاله نورانی شد که اطراف سر یک دختر خانم را فرا گرفته بود . وقتی دختر سرش را بالا گرفت پدر پیرامل او را شناخت و متوجه شد که او برنادت سوبیروست . ادامه این متن ، سخنانیست از زبان خود برنادت ، که یا خودش نوشته و یا گفته است .
خانواده سوبيرو پدر من ، فرانچوییس سوبیرو Francois soubirous و مادرم لوییس کاستورت Louis Casterot است . من نخستین اولاد آنها هستم و متولد روز دوشنبه 7 ژانویه 1844 هستم . و روز بعد در کلیسای دهکده لورد ، توسط پدر دومینیکو فورگ Dominique Forgue ، غسل تعمید داده شدم . عاقبت ، به عنوان هدیه از جانب خدای قدیس ، شش برادر و دو خواهر به والدینم عطا شدند . که فقط سه تا از آنها سن ده سالگی را پشت سر گذاشتند . جاستین Justin در نه سالگی تلف شد . و چهار تای دیگر وقتی که طفل شیر خواره بودند از بین رفتند . این ورودها از بهشت و بازگشت زود هنگام دوباره به سوی آسمان ، اعضای خانواده ما را به هم پیوند داده بود و ما با عشق و صفا و شکیبایی روزگار می گذراندیم . من هرگز شاهد مشاجره والدینم نبوده ام . آنها همیشه با هم صمیمی و دوست بودند . دوران کودکی من با بی خیالی و آسودگی سپری شد چون پدرم یک آسیابان بود .
اولين خانه برنادت کارخانه آسياب آرد
او آسیاب آبی را اداره می کرد که در کنار یک جوی آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گیو Gave می ریخت . قحطی و فقر و روزگار سخت وضع ما را بد کرد و ما مجبور شدیم در یک اتاق به نام کاچوت Cachot که یک سلول زندان بی استفاده پلیس بود ، ساکن شویم . این اتاق هنوز هم در شهر لورد هست .
وقتی که ده سالم شد ، وبا در لورد شیوع پیدا کرد و من مبتلا شدم و در آستانه مرگ قرار گرفتم . وقتی که خوب شدم ، سال بعد مبتلا به تنگی نفس و تپش قلب شدم .قحطی بر روی شهر ما سایه افکنده بود و ما تقریبا گرسنه و قحطی زده بودیم .
کاچوت وقتی سیزده سالم بود ، والدینم مرا به دهکده بارترس Bartrs در 5 کیلومتری لورد فرستادند . خانم ماری لاگوس Marie Lagues ، مادر خوانده من در آنجا زندگی می کرد و قول داده بود که مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . ماری اندکی خواندن و نوشتن می دانست و من اصلا قادر به خواندن و نوشتن نبودم . من به لهجه محلی صحبت می کردم و زبان فرانسه نمی دانستم و آموزشهای مذهبی به زبان فرانسه ارایه می شد . بعد از یک روز کاری سخت در مزرعه و نگهداری از گوسفند ها ، من به قدری خسته می شد م که توانایی یادگیری دروس را نداشتم .
پدر پومیان قول داد که اگر به لورد برگردم مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . سه هفته بعد از تولد چهارده سالگیم خودم با پای پیاده به لورد برگشتم و دیگر هرگز به بارترس نرفتم .
بارترس صبح زود روز 11 فوریه من به اتفاق خواهر 11 ساله ام توینت Toinette و دوست 12 ساله ام جین آبادی Jeanne Abadie تصمیم گرفتیم برای جمع کردن هیزم برای مادرم به بیرون برویم . وقتی که من نشستم که کفشم را در آورم ، جین و توینت از محل تلاقی آب آسیاب و رودخانه گیو گذشتنه بودند . وقتی جورابم را در آوردم یک صدایی شبیه جریان باد شنیدم . به درختهای نزدیک رودخانه نگاه کردم اما هیچ حرکتی ندیدم . وحشت کرده بودم و راست ایستادم . گیج حیران نگاهم را از جریان آب ، به سوی طاقی که بالای غار ، روی صخره ماسابی بود دوختم . یک گل رز وحشی ، در اثر جریان هوا ، در حال حرکت و نوسان بود و تنها چیزی بود که می جنبید و بقیه درختها و علفها همه بی حرکت بودند . یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و به طرف طاقچه سنگی ماسابیل جاری شد . بعد ، یک بانوی بسیار جوان و زیبا ، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد . او با اشاره به من می گفت که نزدیک بروم و پیوسته به روی من لبخند می زد تو گویی مادرم است . او سعی می کرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد . بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی روی بازوی راستش ، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت . در آن روز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با تلالو و درخشش زیبایی مشعشع بود و گرما و حرارات تابستانی داشت . من بر روی زانوانم نشستم و تسبیحم را از جیبم در آوردم . بانو هم تسبیحش را به دست گرفت . من خواستم صلیب بکشم اما بازوانم قادر به حرکت نبود تا اینکه بانو به زیبایی هر چه تمام تر علامت صلیب را رسم کرد .
بانو اجازه داد من تسبیح بگویم . او مهره های تسیح را بین انگشتانش می گرداند اما ذکر نمی گفت . او به من اشاره کرد جلو بروم اما من جراتش را نداشتم . می ترسیدم . او به من لبخند زد . بانو به من تعظیم کرد و از طاقچه سنگی ناپدید شد و هاله طلایی هم محو شد و من تنها ماندم . من برای توینت تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده . در دعای عصرانه چشمان من پر از اشک شد . مادرم پرسید اتفاقی افتاده و توینت ماجرای مرا برایش تعریف کرد . مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای . پدرم معتقد بود که نباید دوباره به ماسابیل بروم .
یک دعوت و یک وعده یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم . او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمی تواند شریر باشد .و به من اجازه داد . یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد . او با محبت به من لبخند می زد . من در حالیکه مدام آب مقدس به سوی او می پاشیدم می گفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگرنه برو . هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد . سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم . بعضی از گروه وحشت زده به طرف مادام نیکول Nicolau دویدند . مادام نیکول با پسرش آنتونی Antoine برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد . در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم . مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه می کرد . و گفت که تو همه را مجبور می کنی دنبالت راه بیفتند . بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطرجمعش کرد . از آن پس مادرم از من پشتیبانی می کرد و هرگز به من شک نکرد . پنج شنبه مادام میلت Millit و آنتوینت پیرت Antoinette Peyret مرا به غار بردند . آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند . من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد . اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود . من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد . من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری می توانم برایتان انجام دهم و گرنه بروید . وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد . من گفتم می تونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست . و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو می تونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی . او دقیقا این کلمات را به زبان آورد Aoue era gracia و من متحیر شدم که او می تواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود ! من جواب دادم که از والدینم اجازه می گیرم و می آیم . او به من پاسخ داد به تو قول نمی دهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو می دهم . و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند . بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد .
پانزده روز جمعه بود و پدر و مادرم به من اجازه دادند بروم و قلب من مالامال از شادی بود . بانو آمد و وقتی مادرم مرا دید که با آن همه احترام و قداست لبخند می زنم دعا کرد که خدایا دخترم را از من نگیر . او فکر می کرد که من خواهم مرد .
غار ماسابی در زمان برنادت من نمی ترسیدم که بمیرم اما از صداهایی که از پشت غار به گوش می رسید می ترسیدم . صدای شیاطین بود که با عصبانیت خرناسه می کشیدند . آنها جیغ می زدند مواظب خودت باش از او دوری کن . بانو چشمانش را چرخاند و به طرفی که صداها از آنجا بود نگاه کرد و اخم کرد . ساکت شدند . بانو به همان آرامی که ظاهر شده بود ، ناپدید شد . من خودم را آغوش مادرم انداختم و گفتم که بانو از من تشکر کرد که آمده ام و به من گفت که اسراری را برای من خواهد گفت . صبح روز بعد من و مادرم به غار رفتیم . بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد . فقط و فقط برای من و من هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم . یکشنبه ششمین روزی بود که بانو را ملاقات می کردم . صدها نفر مقابل غار زانو زده بودند اما من خیلی کم متوجه حضور آنها بودم . هاله نورانی که بانو را احاطه کرده بود درخشنده تر بود حتی درخشانتر و نورانی تر از خورشید . رزهای طلایی روی پنجه پاهایش از طلا هم مشعشع تر و فروزان تر بود . بانو برای دقایقی از بالای سر من به جمعیت خیره شد و غم و غصه بر چهره زیبایش سایه افکند و من علت آن را از او سوال کردم و او جواب داد که برای گناهکاران دعا کن . او در یک هاله نورانی احاطه شده بود و وقتی ناپدید شد ابر نورانی پیرامونش هم محو شد اما گرمایش در عمق جان من باقی ماند . در این روز دو نفر دیگر وارد زندگی ام شدند . یکی دکتر شهرمان آقای دوزوس بود و دیگری یک افسر پلیس بود . چیزی که برای من جای سوال است این است که وقتی داشتم با بانو صحبت می کردم دکتر دوزوس Dozous دستم را گرفت و انگشتش را روی رگم گذاشت که نبضم را بگیرد . دکتر دوزوس بعدا در یادداشتش نوشته است : نبضش نرمال و منظم بود و برنادت هیجان زیادی نداشت . دکتر دوزوس بعدها ایمان آورد . بعدها او اولین دکتری شد که زیارت کنندگان لورد را معاینه می کرد . بعدها مردم زیادی به ماسابیل می آمدند و دکتر دوزوس آنها را معاینه می کرد . بازجویی و مخالفت دومینوی جکومت Dominique Jacomet رئیس پلیس ! او به همه ظنین و مشکوک بود . وقتی داشتم از کلیسا بیرون می آمدم او روسری ام را گرفت کشید و گفت پشت سر من راه بیا .
Qu'em bas sequi او مرا به دفتر کارش برد و سوال و جواب شروع شد . من گفتم که اسم من برنادت است . من نمی دانستم که 13 سال دارم یا 14 سال چون هرگز شمردن را نیاموخته بودم . رئیس پلیس با اصرار به من القا می کرد که مریم مقدس را می بینم . و من اصرار داشتم که یک Aquero بانو مقدس را مشاهده می کنم و رئیس پلیس می دانست که معنی آن کلمه Aquero احترم به حضور یک موجود مقدس و الهیست . هر کلمه ای که گفتم با کلی نیش و کنایه نوشت . و بعد آنها را برای من خواند . همه اش تحریف شده پر از غلط و اشتباه و کذب محض بود . من اعتراض کردم که آقا شما هر آنچه که من گفته ام را تغییر داده اید . او با برافروختگی و عصبانیت سرم داد کشید دختره بی شرم گستاخ و همچنانکه با عصبانیت سرزنشم می کرد و یاوه سرایی می کرد ، منگوله کلاهش تکان تکان می خورد . همین موقع درب باز شد و پدرم وارد شد و گفت من پدر این بچه هستم . روز بعد در کلاس تعالیم دینی دخترها به صورت یک مجرم از من کناره گیری می کردند و مادر سوپریور خانم ارشد کلیسا خدا را به خاطر بازداشت من به دلیل سوء رفتارم شکر کرد . خانمی مرا بچه لوس و بی ادب و بد اخلاق خواند . و دیگری سیلی به صورتم کوبید اما خواهر دامینه Damien با من مهربان بود . بعد از ناهار وقتی داشتم به کلاس بر می گشتم یک حصار و مانع نامریی مرا از جلو رفتن بازداشت و یک نیروی درونی مرا به سوی غار سوق می داد .در همان موقع یک افسر پلیس هم مرا تعقیب می کرد و مدام در مورد مسائل ماورایی در این عصر پیشرفته دانش در قرن نوزدهم حرفهای نیش دار می زد . من مقابل غار زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم اما روح مقدس ظاهر نشد و مردم شروع به مسخره و ریشخند کردند که بانوی مقدس از پلیس ترسیده است . عصر همان روز من در مورد رئیس پلیس و افسر پلیس از پدر پومیان Pomian سول کردم و او جواب داد که آنها نمی تواند مانع رفتن تو به غار شوند . وقتی برای پدرم تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاده گفت که هرگز اجازه نخواهد داد هیچ احدی مانع رفتن من به غار و ملاقات بانو شود . سه راز و توبه روز یکشنبه نیرویی ماورایی مرا به سوی غار می خواند و من به مادرم گفتم . و او همراه من آمد حدود 150 نفر آنجا بودند . و همچنین دکتر دوزوس . بانوی مقدس آمد و برای یک ساعت به همراه من دعا کرد و با من حرف زد . دلگیری روز قبلم در گرمای حضور او از بین رفت . او سه راز را فقط برای خود من گفت و من نباید هرگز آنها را به کسی بگویم . آنها به خود من مربوط است و مرا در دعا و نیایش و شکر گزاری و تواضع و فروتنی نگاه می دارد . وقتی که بانو ناپدید شد مادرم در کنار من زانو زده بود و به من دلداری می داد . من امروز متعجب هستم که مردم قادر به شنیدن صدای گفتگوی من و بانو نبودند . بانو به قدر کافی بلند صحبت می کرد و من هم برای اینکه صدایم را بشنود بلند صحبت می کردم با این وجود هیچ کس حرفهای ما را نشنیده بود . روز بعدی چهارشنبه ، پدر و مادرم و عمه لوسیلم Lucille را به غار آوردند . بانو برای بار هشتم بود که بر من ظاهر می شد و برای یک ساعت با من گفتگو کرد و با من دعا کرد . من قادر نبودم از وجود پر تلالو و تابناکش چشم بردارم . در این روز مردم وقتی داشتم با بانو حرف می زدم صدای مرا می شنیدند . بانو فقط یک کلمه بر زبان آورد . او این کلمه را خیلی آرام و آهسته ادا کرد . او این کلمه را سه بار تکرار کرد توبه ... توبه ... توبه ... و چشمان من از اشک پر شد . من هم مثل بانو این کلمات را ادا کردم آهسته و من هم سه مرتبه تکرار کردم توبه ... توبه ... توبه مردمی که نزدیک من بودند شنیدند و برای دیگران که دورتر بودند گفتند . وقتی که بانو غیب شد ، عمه لوسیلم داشت گریه می کرد . او نمی توانست درک کند که چرا من روی زمین خزیده ام و زمین را بوسیده ام . من به عمه گفتم که بانو از من خواست به درگاه خدا برای تغییر گمراهان دعا کنم . و با تواضع و فروتنی زمین را برای مباهات و غرور آنان ببوسم . چشمه و نوشیدن آب پنج شنبه 25 فوریه بانوی مقدس خیلی با آرامش و با حالت نیایش ظاهر شد و خیلی آرام به من گفت برو از آب چشمه بنوش و خودت را در آن بشور . من نگاه کردم و چشمه آبی ندیدم پس به طرف رودخانه گیو رفتم . بانو مرا صدا زد و گفت آنجا نه و با اشاره انگشت به پایین تخته سنگ اشاره کرد . در آنجا مقداری رطوبت دیدم که گل بود . من سه مرتبه آب آن را بیرون انداختم و نخوردم و با این وجود بانو می گفت که آن را بخور . بعد در آن خودم را شستم . فقط در حدی که صورتم گل آلود و کثیف شد . وقتی بانو ناپدید شد عمه برنارد Bernard به صورتم سیلی زد . و گفت این مزخرفات را جمع کن . و من وقتی از بین مردم رد می شدم برایم هو می کشیدند و مسخره ام می کردند . عصر آن روز الینور پرارد Eleanore Perard با من به غار آمد . آب از گودی که من در گل کنده بودم ، می جوشید . الینورد آب را با یک شاخه چوب به جنبش در آورد و هرچه بیشتر شاخه را تکان می داد آب بیشتری می جوشید . بیشتر و بیشتر جوشید و هر چه بیشتر می جوشید زلال تر و صاف تر می شد تا اینکه آبش کاملا پاک وخالص و سره و زلال و کریستالی شد .
آب لورد مردمی که صبح امروز گل و لای را دیده بودند و خندیده بودند و تمسخر کرده بودند حالا آب زلالی را می دیدند که هدیه ای از طرف خدا بود . آنها از فرمان بانو اطاعت کردند رفتند از آب چشمه نوشیدند و خودشان را در آن شستند . لوییس بوریت Louis Bouriette از دخترش خواست که برود و کمی از آب چشمه را برایش ببرد . چندین سال قبل چشم راست لوییس در معدن سنگ آسیب دیده بود وبیناییش مدام بدتر می شد . او چشمانش را با آب چشمه شست و روز بعد به دکتر دوزوس گفت که من شفا یافته ام . دکتر دوزوس جمله ای بر روی یک قطعه کاغذ نوشت و دستش را روی چشم سالم لوییس گذاشت و گفت این را بخوان و لوییس با صدای بلند آن را خواند . جمله این بود: این بیمار مبتلا به یک کوری علاج ناپذیر و غیر قابل درمان است . آن روز صبح ، یک یادآوری از کلام انجیل بود در مورد دریاچه ای در اورشلیم ، که خیلی از نابینایان و بیماران و شلان از آب آن شفا یافته بودند . مردمی که مرا مسخره کرده بودند حالا آب چشمه ماسابی را به عنوان هدیه ای الهی تقدیر می کردند . بازجویی ، شفا ، تسبیح آن روز بعد از ظهر یک مامور پلیس آمد که من و مادرم را به نزد بازپرس امپراطوری مسیو دوتور Dutourببرد وقتی جناب بازجو در زیر تابلو ناپلئون سوم نشسته بود و از من سوال جواب می کرد ، من و مادرم برای دو ساعت مجبور بودیم جلوی عکس ناپلئون سوم بایستیم .
ما دو ساعت آنجا سر پا بودیم بازجویی و سوال پیچ می شدیم ، ریاضت می کشیدیم تا اینکه نهایتا او ما را تهدید که که به زندان می اندازمتان . و اینجا بود که مادرم به شدت زد زیر گریه و بازپرس ترسید و گفت آنجا صندلی هست می توانید بنشینید . ولی مردک رذل با آن یونیفورم برازنده اش چنان با مادرم خشن رفتار کرد که من گفتم متشکرم ممکن صندلی تان را آلوده کنم و مثل خیاطهای لورد روی کف زمین نشستم . او همچنان سعی می کرد با خواندن جوابهایی که من نگفته بودم ، به دامم بیندازد . تا این که پسر خاله ام آندرو ساجوس Andrew Sajous که پشت در بود محکم به در کوبید . بالاخره مسیو دوتور Dutour دست برداشت و ما به خانه برگشتیم . آن روز دوشنبه بانو به من یک درس داد و یک مرحمت و عنایت خاص هم نسبت به یک دوست کرد . کاترین لاتاپی Catherine Latapie در اثر یک صانحه در سال 1856 دو تا از انگشتانش فلج شده بود . او دو تا بچه داشت و در انتظار به دنیا آمدن سومی بود . آن روز دوشنبه وقتی بانو رفت ، کاترین کنار چشمه آب زانو زد و دستش را در آب آن فرو برد و در جا انگشتان فلجش ، انعطاف پذیری خود را به دست آورد . او یک دعای سپاس گزاری خواند و به طرف خانه اش در لوباجاک Loubajac که 9 کیلومتر دورتر بود به راه افتاد . آن روز بعد از ظهر جین کوچولو Jean به دنیا آمد . بدون شک او موجودی خاص بود و می بایست یک کشیش شود . و اما درسی که بانو به من داد . پالین سانس Pauline Sans از من خواست که در آن روز تسبیح او را به دست بگیرم و وقتی داشتم با تسبیح ذکر می گفتم بانو با لبخند مرا متوقف کرد و گفت تو یک اشتباه کرده ای . آن تسبیح مال تو نیست . مردم در آن روز از صخره بالا می کشیدند و گلی که زیر پای بانو بود خراب کردند . من می ترسیدم که بانو را بیندازند . اما او همچنان با لبخند ملیحی به مردم نگاه می کرد. او به مردم عشق می ورزید و همیشه وقتی می خواست خداحافظی کند از ترک مردم ناراحت می شد . کشیش ناحیه بانو در سومین ظهورش به من گفته بود که برو و به کشیش بگو که باید در این ناحیه کلیسایی ساخته شود . و من با احساس خود می دانم که منظور او پدر پیرامل Peyramble بود . او مردی بود که قلبش متعلق به بی نوایان بود . او برای سالیان سال اجاره بهای 35 خانوداه مسکین را پرداخت کرده بود که آنها را از بی خانمانی نجات دهد . من او را در باغچه منزلش دیدم و خواستم نزدیکش بروم . پدر پیرامل پرسید : چه می خواهی و چرا به اینجا آمده ای ؟ و من جواب دادم پدر ، من از طرف بانو آمده ام . آه بله ، تو ادعا می کنی که صحنه هایی را می بینی و با داستان جالبت کل ناحیه را آشفته کرده ای ! آیا تو نام بانو را می دانی ؟ نه پدر اما من بانو را به همان وضوحی می بینم که شما را می بینم و صدایش را همانقدر روشن و صاف می شنوم که صدای شما را ! او با نور خیره کننده ای احاطه شده و می خواهد که کلیسایی در ماسابیل ساخته شود . پدر گفت که با یک بانوی بدون نام و نشان معامله اش نمی شود . او مرا یک دغل باز خودستا خواند . با اینکه مرد بد اخلاقی بود اما هرگز مثل مستر دوتور من و مادرم را تحقیر نکرد . او عاقبت بزرگترین و ارزشمند ترین دوست من شد . پدر پیرامل گفت حالا که اینقدر بر ادامه دادن داستانت مصر هستی برو و بفهم که این بانو کیست و اگر در مورد بنا کردن کلیسا بر حق و راستگوست ، برای اثبات ادعایش کاری کند که گل رزی که زیر پایش هست بی درنگ گل بدهد . زیرا پدر پیرامل می دانست که درست در جایی که بانو ظاهر می شود یک گل رز هست . سه شنبه دوم مارس بانو دوباره از من خواست که به کشیش بگویم که در اینجا کلیسایی بنا کند . و از مردم بخواهم که در صفوف منظم به اینجا بیایند . تقاضاهای بانو بیشتر حالت خواهشی داشت تا امری و فرمایشی . و در مورد ماموریتی که به من محول کرده بود مرا وا می داشت که یک خلق و خوی سفت و سخت و مداوم ولی همراه با ملایمت مهربانی پیش گیرم . پدر پیرامل در حالی که طول و عرض حیاط را قدم می زد با حالتی تمسخر آمیز می گفت " کلیسا ... کلیسا ... چه کسی مخارج ساخت کلیسا را پرداخت می کند ؟ وانگهی اگر بانوی تو می خواهد مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند باید تو را نزد اسقف می فرستاد و نه نزد من . تو حتی نام این بانویت را هم نمی دانی ! " او جارویی را که در کریدور بود برداشت و می خواست با آن مرا بزند که من به سرعت فرار کردم . روز پانزدهم . بانو تا بعد از ظهر چهارشنبه ظاهر نشد . او با راحتی روی بوته رز وحشی ایستاده بود . او به من سلام و خوشامد گفت به من تعظیم کرد و علامت صلیب شگفت انگیزش را رسم کرد . او درخواست ساخت کلیسا را کرد و اینکه مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند و ناپدید شد . وقتی که غیب شد از اینکه خودم را در این دنیا دیدم شگفت زده شدم چون من در عالم دیگری بودم . او مرا دوباره به زمین برگرداند و دوباره ماموریت یافتم که نزد پدر پیرامل بروم . آیا نامش را سوال کردی ؟ بله بانو فقط به من لبخند زد . باشد ! اگر او کلیسایش را می خواهد باید خودش را معرفی کند و معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند . آنگاه کلیسا را خواهم ساخت و سپس به آرامی گفت : و اگر این کار را کردم تو بدان که کار ساده و کوچکی نبوده است ! پنج شنبه چهارم مارس آخرین روز از روزها پانزده گانه بود . روز داد و ستد بود و هشت هزار نفر از مردم در ماسابیل گرد هم آمده بودند . به نظر می آمد که بانو از همین الان هم به مقصودش مبنی بر « صفوف منظم » رسیده بود ! ما شروع به تسبیح کردیم و در دهه دوم مهره های تسبیح ، بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان ، زبان دعا و تسبیح است و محیط ، آکنده از هوای بهشتی . من به زیر طاقچه سنگی ماسابیل رفتم و ما حدود یک ساعتی با هم دعا کردیم و گفتگو کردیم . وقتی که دعا می کردم دختر دایی ام جین ویدر Jeann Videre هم با من بود . و بانو آنقدر به جین نزدیک شد که جین توانست دست او را بگیرد . جین او را لمس کرد . وقتی بانو رفت ، من شمع را خاموش کردم و رفتم که با پدر پیرامل صحبت کنم . وقتی پیشش رفتم او سرم داد کشید که " بانویت چه می گوید ؟ " من گفتم که " نامش را سوال کردم اما او در جواب به من لبخند زد . " " و وقتی از او خواستم که کاری کند که بوته گل وحشی گل بدهد بیشتر لبخند زد . او هنوز بر بر پا کردن کلیسا اصرار دارد . " پدر پیرامل گفت : " او باید خودش را معرفی کند . " و بعد با یک لحن آرام و ملایمی که مرا شگفت زده کرد ، گفت " و اگر من بدانم که او باکره مقدس است ، هر آچه را که بخواهد برایش انجام می دهم . "
دشمنان ، دوستان ، معجزات سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من می دانستم که باز هم او را خواهم دید . می دانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت . در این اثنا ، مردم مرا اذیت می کردند ، پلیس مراقب من بود ، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر می کشیدند فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد ! یک قاضی و یک وکیل در لورد فرستادگانی از بهشت بودند . قاضی پوگات Pougat مرا خاطر جمع کرد که مستر دوتور در تهدید من و به ستوه آوردن خانواده ام پا را از حد و مرز قانونی خود فراتر گذاشته . مستر دوفو Dufo وکیل دادگستری مرا از تله هایی که مقامات برایم کار گذاشته بودند حفظ کرد . علی رغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور ، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند .
بچه کرازین بوهوهارت ، یک طفل دوساله ، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود . کرازین Crosine Bouhohort کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد . روز بعد ، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه می رفت . دکتر دوزوس و دکتر ورگز Vergez بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی ، توضیحی ندارد .
در نتیجه شهردار شهر و پلیس مرا به شفا دادن متهم کردند . و مرا به مجازات حبس تهدید کردند . و من به راحتی اقرار کردم که : " من هیچ کس را شفا نداده ام . " بعد آنها جار و جنجال به پا کردند که نباید هرگز دوباره به غار بروی . و سعی داشتند با زبان فرانسوی عالی و رفتار پر مغز و نابشان مرا حسابی بترسانند . به نظر می رسید آنها نمی توانستند باور کنند که من در حضور بانویی زانو می زنم که فقط می تواند از بهشت آمده باشد . و تمام سخنان آنها را ، از یک گوشم می شنیدم و از گوش دیگرم بیرون می انداختم . من هر روز بعد از کلاس تعلیمات دینی ، باید به غار می رفتم زانو می زدم تسبیح می گفتم و علامت صلیب را آنطور که بانو بهم آموخته بود می کشیدم و به خانه بر می گشتم . باکره حامله صبح روز 25 مارس با یک کشش قوی درونی از خواب بیدار شدم و به غار ماسابی فرا خوانده شدم . هنوز هوا تاریک بود که به ماسابیل رسیدم . بانو زودتر آمده بود و در آنجا منتظر من بود . من از او عذر خواهی کردم که دیر رسیده ام و گفتم سرماخوردگی دارم . بانو لبخند شیرینی به من زد و من زانو زدم و با هم شروع به دعا کردیم . بعد بانو خیلی خیلی نزدیک من آمد و من به او گفتم که چقدر بهش عشق می ورزم و چقدر خوشحالم که دوباره می بینمش . من گفتم که مادمازل آیا می تونید اونقدر محبتتون رو به من افزایش بدید و نامتون رو به من بگید و او در جواب به من لبخند زد . من دوباره گفتم می تونید محبت کنید و اسمتون رو به من بگید من جمعا چهار مرتبه درخواستم را تکرار کردم . بانو دستهایش را به طرف زمین دارز کرد و بعد آنها را به طرف بالا روی سینه اش به صورت ضربدر به هم پیچاند . چشمانش را به طرف بهشت دوخت ولی سرش را بالا نگرفت . با ملایمت به طرف من خم شد و گفت : Que soy era Immaculada Conceptiou بانو به من لبخند زد و بعد غیب شد . من تنها ماندم . من معنی کلمات را نمی دانستم اما حتما کشیش معنی آن را می دانست . من می دانستم که بانو به کشیش پیرامل عشق می ورزد . من شمعم را در غار گذاشتم و در حالی که تمام راه کلمات بانو را با خودم تکرار می کردم ، مستقیم به نزد کشیش پیرامل رفتم . پدر در انتظار من بود . من به او تعظیم کردم و گفتم : I am the Immaculate Conception و او را دیدم که بهت زده شدم . توضیح دادم که بانو می فرمایند که I am the Immaculate Conception پدر پیرامل خوب و مهربان ، بهت زده در جا میخکوب شد و در حالی که لکنت زبان پیدا کرده بود گفت : تو معنی این کلمات را می دانی ؟ من سرم را تکان دادم و گفتم نه ! پدر پرسید تو که معنی کلمات را نمی دانی چطور آنها را ادا می کنی ؟ من جواب دادم که من تمام طول راه کلمات را با خودم تکرار کردم و ادامه دادم در ضمن بانو هنوز بر ساخت بنای کلیسا اصرار دارند . رنگ صورت پدر پیرامل تا سر حد مرگ پریده بود او به زور راه می رفت و بریده بریده به من گفت که بچه جان تو به خانه برگرد . یک روز دیگر با تو صحبت می کنم . من سالها بعد فهمیدم که پدر پیرامل همان شب نامه ای برای اسقف اعظم نگاشته و گفته که قلبش مالامال از شور و هیجان شده و چشمانش از اشک لبریز شده است . |
|
۱۳۸٤/۱۱/۱٦ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| برنادت خاطراتش را تعريف می کند ۲ |
شکوه و جبروت مریم مقدس کلمات بانو چه معنی داشت ؟ هیچ فکری به ذهنم نمی رسید . نمی دانستم من باکره حامله هستم یعنی چه تصمیم گرفتم از مادمازل استرید Estrade بپرسم . او دارای حواس ماورایی پاکی بود . من سوال کردم مادمازل باکره حامله یعنی چه ؟ و او توضیح داد که پاپ چهارم در هشتم دسامبر چهار سال پیش این اصطلاح را در مورد مریم مقدس به کار گرفته است .
دریافتم که چیزی را که هفت هفته تمام نمی دانستم و حالا می توانم اظهار کنم که آن فرشته ، کسی نیست جز مریم باکره ، مادر مقدس که از بهشت آمده که احساسات و شور و شوقش را با من قسمت کند . او دعایی آسمانی به من آموخته که به زمین تعلق نداشت . دعایی که روح زمینی نداشت . او برای من دعا کرده بود . او به من قول شادمانی داده بود نه در این دنیا که در دنیای ماورا . در تمام این دیدارها ، او با من نه با فرانسوی سطح بالی مقامات لورد ، که با لهجه معمولی لورد ، یعنی زبان من ، صحبت کرده بود . مادر مقدس به من آموخت که نیایش و دعا و قداست خیلی ساده و بی تجمل است . اکثریت مردم حس کرده بودند که بانوی مقدس ما آمده که لورد را تقدیس کند . وقتی مردم به این واقعیت اطمینان پیدا کردند ، از شادی در پوست خود نمی گنجیدند . در تمام طول مدت ظهورات ، هیچ جرم و جنایتی در شهر صورت نگرفت و مردم به کلیسا هجوم آورده بودند و نزد کشیش ها اعتراف می کردند . رمق کشیش های ناحیه تقریبا کشیده شده بود و خیلی خسته شده بودند . بانو به من گفته بود که همیشه یک شمع مقدس با خودم به غار بیاورم و بعد دوباره آن را با خودم به خانه ببرم. اما در روز 25 مارس او از من خواست که شمع را همانطور روشن ، در غار جا بگذارم . و تا به این روز همیشه شمعها در ماسابیل بر افروخته بودند . من متوجه شدم که بانو گاه گداری از بالای سر من به جمعیت نگاه می کند و از بین جمعیت نفر به نفر را نگاه می کند و به مردم لبخند می زد تو گویی دوستانی عزیز و آشنا هستند . او فراموش نکرده بود که مقامات شهر چقدر باعث پریشان حالی و نگرانی والدینم شده اند . همه آنها عاقبت به دیدارها و ظهورات مریم مقدس ایمان آوردند و همگی در حالی از دنیا رفتند که صلیب مسیح را در دستانشان می فشردند . جکومت Jacomet اعتراف کرد که ضدیت و دشمنی ما پوچ و بی اساس بوده . مریم باکره مقدس جانب دار برنادت بوده . شمع فروزان سه دکتر برجسته به لورد آمدند که مرا معاینه کنند . و یک سیاست مدار به همراه آنها بود که از من سوالاتی کند . او گفت که مادر مقدس نمی تواند با لهجه محلی صحبت کند . عیسی مسیح و مریم مقدس آن زبان را نمی دانسته اند . و من به او گفتم که اگر آنها نمی توانند پس ما چطور می توانیم ؟ سه دکتر اظهار کردند که من از نظر مغزی و احساسی تعادل دارم . ولی از بیماری آسم رنج می برم . مادرم می توانست این بیماری مرا به آنها بگوید و زحمتشان را کم کند . برگ برنده مقامات همیشه این یک جمله بود : " ما می توانیم تو را به زندان بیندازیم " .آنها انگار فراموش کرده بودند که من در سلول زندان کاچوت که در واقع زندان بلااستفاده پلیس بود ، با تمام افراد خانواده ام در یک اتاق زندگی می کنم . آنها می خواستند با این تهدیدها مرا از میدان به در کنند . داشتن یک سلول انفرادی برای خودم به تنهایی و داشتن ساعات خلوت در یک جای دنج برای آمادگی من برای اولین مراسم عشای ربانی خیلی هم غنیمت شمرده می شد . در چهارشنبه 7 آوریل و روز عید پاک ، یک بانگ درونی در وجودم برای رفتن به ماسابی و دیدار مادر مقدس حس کردم . وقتی وارد شدم صدها نفر از مردم آنجا مشغول دعا بودند . و برایم در آنجا جا نگه داشته بودند . من با بانو در عالم نیایش بودیم و می دانستم که دنیای ما قسمتی از دنیای بهشت است . وقتی که بانو رفت متوجه دکتر دوزوس شدم که کنار من ایستاده است . او شمع را از دست من گرفت و شعله شمع را روی دست چپ من گرفت . و من با ناراحتی می گفتم که آقا دستم دارد می سوزد . دقایقی بعد فهمیدم که در حین دیدن بانو شعله شمع انگشتان و کف دست چپم را احاطه کرده بوده و دکتر دوزوس خیلی متعجب شده بود که چطور روی انگشتان و کف دست من هیچ آثار سوختگی بر جا نمانده ! توضیحش ساده است . وقتی روح شخصی توسط مادر مقدس تسخیر شده ، آتش زمینی در مقابل گرمای وجود او هیچ است . اولین مراسم عشای ربانی در چهارم ماه می، موسیو جکومت دستور داد که همه شمع ها را از ماسابیل جمع کنند . و خواست که صاحبان آنها برای باز پس گیری ، به دفتر پلیس مراجعه کنند . مردم شمعهایشان را پس گرفتند و روشن کردند و نیایش کنان و در صفوف منظم به ماسابیل برگشتند . غافل از اینکه خود این موسیو جکومت ترتیب صفوف منظم به ماسابیل را با این کارش داده بود ! همان روز مسیو دوتور و شهردار به ملاقات پدر پیرامل رفتند . آنها تصمیم داشتند مرا بازداشت کنند و به بیمارستان روانی تاربس بفرستند ولی برای این کار نیاز به تاییدیه کشیش ناحیه داشتند وگرنه برایشان دردسر ساز می شد . آنها به او پیشنهاد کردند که بهتر است برای به زندان انداختن دردسر ساز کوچولو ، با هم متحد شوند . پدر پیرامل فریاد زد که من وظیفه ام را را به عنوان پیشوای روحانی منطقه خودم و نگهبانی گروه خودم خوب می دانم . پزشکان خود شما هیچ ناهنجاری و آنرمالی در وجود برنادت گزارش نکرده اند . قبل از اینکه یک مو از سر دخترک کم کنید اول باید مرا به زمین بزنید از روی جنازه ام رد شوید و لگد کوبم کنید . یکشنبه سوم ژوئن اولین مرایم عشای ربانی من بود . روز عید پیکر مسیح بود . مراسم توسط روحانی الهی در محراب کلیسای خواهران راهبه شروع شد و در محراب روح من خاتمه یافت . مادر مقدس ، روح و جان مرا برای عیسی مسیح مهیا کرده بود . و شعله های ایمان من در عشای ربانی روشن شده بود . رازهایی در احساسات هر کس هست که برای همیشه در حجاب سکوت ، پوشیده باقی می ماند . و اولین عشای ربانی من هم چنین بود . مادمازل استرید از من پرسید که برنادت ، کدام یکی تو را بیشتر خوشحال می کند ؟ اولین مراسم عشای ربانی یا دیدار مریم مقدس ؟ من فقط توانستم بگویم که هر دو . آنها با هم قابل مقایسه نیست . فقط می توانم بگویم که در هر دو حالت خیلی خوشحال بودم . سالها بعد در دیر نورز من توانستم در دفتر دعایم بنویسم که من هیچ نبودم و خداوند توانست با عشای ربانی از این هیچ یک موجود بزرگ و رفیع خلق کند . من با مسیح دوست و صمیمی هستم . من تسلیم او هستم . سرنوشت من چقدر رفیع و بزرگ بود . بانو خداحافظی می کند شانزدهم جولای من در سکوت ، جلوی کلیسای منطقه زانو زده بودم و از خدا به خاطر سومین عشای ربانی ام تشکر می کردم که ناگهان یک جوشش ناگهانی از احساسات آشنا مرا به سوی غار فراخواند . احساس می کردم که مریم مقدس مرا می خواند . جکومت غار ماسابیل را حصار کشی کرده بود و یک تابلو علم کرده بودند که رویش نوشته بود ورود به این منطقه ممنوع است . یادداشت به زبان فرانسه بود . مادر مقدس همیشه با من با لهجه محلی صحبت می کرد . من با شتاب به چمنزار کنار ماسابیل رفتم . زانو زدم و شمع را روشن کردم . من شروع به ذکر گفتن کردم که بانو در حالی که به من لبخند می زد در غار ظاهر شد . روز عید مریم مقدس بود . ( عید کوه کارمل ) او زیبا تر از هر موقع دیگری به نظر می رسید . احتمالا این آخرین باری بود که او را روی زمین می دیدم .و من این را می دانستم ، چون بانو روح و جان مرا برای مسیح مهیا کرده بود و حالا می توانست مرا تسلیم مسیح کند . کسی که با او راز و نیاز کرده بودم . من از روی حالت تکان دادن سرش وقتی که گفت خداحافظ ، حس کردم که این آخرین دیدار ماست . او بهشت را در قلب من به جا گذاشت و تا به امروز در قلب من باقی مانده . 12 روز بعد کمیسیونی برای بازجویی و بررسی ظهور مریم مقدس تشکیل شد . دکتر دوزوس ، لیست شفاهایی که در طول استفاده از آب چشمه مشاهده کرده بود ، تهیه کرد . او به خیره سری و یک دندگی متهم شد ولی او به راحتی واقعیت ها را گفت و اقرار کرد این شفاها فرا تر از دانش پزشکی است و توضیحی ندارد . واقعیت ها ، تسلیم ناپذیرترین چیزهای دنیا هستند . آنها را نمی توان انکار کرد و به راحتی از بین نمی روند . دکتر دوزوس از جانب یک منبع غیر منتظره حمایت می شد . ناپلئون سوم که رفتار بسیار بدی با کلیسا داشت و حتی نشریه های کلیسا و انجمن وینسن دی پال رVincent De Paul ا توقیف کرده بود ، دستور داد که تابلوی جکومت را در بیاورند ، نرده های اطراف غار را بکنند و غار ماسابیل به مردم پس داده شد . جکومت هم به آرلز Arels انتقال داده شد . کارگران با شور و اشتیاق نرده ها را خراب کردند و جمعیت به ماسابیل هجوم آوردند . بانو دوباره پیروز شد . آن روز بعد از ظهر شمعها به افتخار بانو در ماسابیل افروخته شدند . دعا و توبه برای حفظ من از مقامات شهر پدر پیرامل مرا با خواهران راهبه در بیمارستان پانسیون کرد . من یواش یواش نوشتن و زبان فرانسه و خیاطی و گلدوزی و قلاب دوزی آموختم . با وجود اینکه شانزده سالم شده بود اما قد و قواره ام یازده دوازده ساله می نمود .
یک بار من با یک عطسه ناگهانی همه را از جا پراندم و یکی از خواهر ها که داشت به فرانسوی حرف می زد خیلی جا خورد . یک بار هم یکی از خانمها از رفتار من ناراحت شد چون من لنگه کفشم را از پنجره کلاس پرت کرده بودم و از جولی گاروس خواسته بودم که آن را از توت فرنگی های باغچه پر کند و بیاورد . پدر پیرامل به من اجازه داد که هر هفته در مراسم عشای ربانی شرکت کنم و همینطور ماهی دوبار . در ژانویه 1862 ، حکم اسقف رای خود را بر این مبنی صادر کرد که ما تصدیق می کنیم که مادر مقدس در 11 ژانویه 1858 و روزهای بعد بر برنادت سوبیرو ظاهر شده و پیشنهاد می کنیم در محل غار که حالا در قلمرو اسقف تاربس است ، کلیسایی بنا شود . صنعت عکاسی تازه وارد لورد شده بود و از من خواسته شده بود که حالت اکستازی و خلسه به خود بگیرم و برای عکس ژست بگیرم و من جواب دادم که نمی توانم . آخر من که الان بانو را نمی بینم . یک عکاس دیگر از من خواست که برای هر عکس لباسم را عوض کنم . و من لباس نداشتم . عاقبت عکسها در لورد هر کدام به قیمت پنج سنت به فروش رفت .
عکس برنادت
من هر روز ده بیست بار نزد خواهر پارلر فرستاده می شدم و او با سوال و جوابهایش عذابم می داد . خواهر ویکتویرن می گفت این رویت ها همان طور که برای تو بوده می تواند برای بقیه هم اتفاق بیفتد . در آوریل 1862 من افتادم و بدنم را پماد زدم . دکتر بیمارستان برای من دارو تجویز کرد اما من از آب ماسابیل خواستم . دقایقی بعد از نوشیدن جرعه ای از آن ، احساس کردم که کوه سنگینی از روی سینه ام برداشته شده است . دکتر گفت که داروی من موثر واقع شده و من جواب دادم ولی من از آن استفاده نکردم و او گفت او آنقدرها هم که فکر می کردی حالت بد نبود . ترک لورد برای همیشه در این زمان بود که تندیس مریم مقدس توسط فابیسچ مجسمه ساز ساخته شد و در غار جای داده شد . او سعی کرده بود قداست مادر مقدس را با سنگ مرمر به تصویر بکشد .
تنديس مريم مقدس در غار ماسابی لورد فرانسه
البته هیچ سنگ مرمری قادر نبود روحانیت او را به تصویر بکشد و من مجبور بودم اقرار کنم که این شبیه به بانو نیست . مجسمه ساز تندیس بانو را خیلی بزرگ و با لبخندی خیلی کم رنگ به تصویر کشیده بود . او تقصیری ندارد . در بهشت متوجه واقعیت خواهد شد . شادمانی پدرم در آن روز به اوج خود رسیده بود . او روزها به عنوان یک کارگر در آنجا کار کرده بود . و مادرم در سکوت خدا را به خاطر برکاتش سپاس می گفت . بعد ، در اوایل سال 1865 جاستین برادر کوچکم تلف شد . او هرگز به سن ده سالگی نرسید . او چهارمین فرزند والدینم بود که از دست می رفت . چهار نفر از اعضای خانواده مان در بهشت جای ما را آماده نگه داشته بودند و منتظر ما بودند . قرار بود که روزی دوباره اولیای خدا در بهشت همدیگر را ملاقات کنند . کمی بعد از مرگ جاستین ، اسقف اعظم از لورد بازدید کرد . من روی یک قطعه چوب نشسته بودم و داشتم برای شام خواهران هویج پوست می کندم . که او وارد آشپزخانه شد و او در مورد ازدواج از من سوال کرد . من جواب دادم که نه من نمی توانم ازدواج کنم . او پرسید در مورد صومعه چه آیا فکری در آن رابطه کرده ای ؟ من جواب دادم من اطلاعات و دانش زیادی ندارم . در کار خاصی هم تبخر ندارم . او گفت تو در پوست کندن هویج ها ماهر هستی رویش فکر کن و اگر جواب قلبت بله بود ترتیب کارها را می دهم . من دعا کردم و نظر پدر و مادرم را پرسیدم و با پدر پیرامل مشورت کردم . صدای قلب من بله بود . من صومعه خواهران دیر نورز را انتخاب کردم چون آنها هیچ وقت سعی نکردند مرا به آنجا بکشانند . سوم جولای 1866 من برای آخرین بار به غار ماسابیل رفتم . چرخیدم و به عقب نگاه نکردم . در 7 جولای من و دو نفر نامزد دیگر ورود به دیر ، به نورز رفتیم . مقامات مافوق نامزدهایی که شب وارد می شدند نمی پذیرفتند . ما هم کورمال کورمال رختخوابمان را در خوابگاه پیدا کردیم و خوابیدیم . ما آن شب گریه کردیم و اشکهای ما بیشتر نشانی بود از حس وظیفه و میل به خدمت .
عدم پذیرش در هیچ کجا روز بعد ، خواهر تارک دنیا سه هزار نفر را گرد هم آورد و من با لباس لوردم و یک روسری سفید در جلسه حاضر شدم . از من خواسته شد که ماجرای رویت هایم را تعریف کنم همچنین گفته شد که این اولین و آخرین باریست که در دیر راجع به آن موضوع حرف می زنم . در حالیکه دلتنگ لورد بودم ، تا ماه آگوست تحمل کردم و بعد ، یک دوره سرفه های خفه کننده به سراغم آمد . خواهر اسقف را صدا کرد که مرا تدهین کند . او گفت : تو داری می میری و من آمده ام که اعترافات مذهبی ات را بگیرم . و تو فقط در آخر باید آمین بگویی . بعد او راهی شد و به مادر ارشد سپرد که وقتی من نفس آخرم را کشیدم چشمانم را ببند . و وقتی که من تبعیت نکردم ( نمردم ) او خیلی عصبانی شد . او گفت تو هیچ نیستی جز یک احمق پست اگر تا صبح نمیری لباس رهبانیتت را در می آورم و دوباره به قسمت نوآموزان می فرستمت . هنوز به قسمت مبتدیان نرفته بودم که خبر فوت مادرم را شنیدم . او هشتم دسامبر و در لورد با آرامش از دنیا رفت.
مادر برنادت
مرگ او در سن 41 سالگی مرا متقاعد کرد که دنیا فقط یک اتاق انتظار برای بهشت است . در 30 اکتبر 1867 به همراه 43 نفر دیگر از نو آموزان من رسما راهبه شدم . برای من شادی آسمانی و تحقیر انسانی در هم ممزوج شده بود . کشیش کاتولیک به مادر گفت که حالا ما مانده ایم که خواهر ماری برنارد را در کدام بخش منصوب کنیم . او خیلی کودن است و به درد هیچ کاری نمی خورد . بعد اسقف در جلوی جمع گفت که " خواهر ماری برنارد در هیچ قسمتی منصوب نمی شود . اگر این حقیقت دارد که تو به درد هیچ کاری نمی خوری ، وانگهی برای چه به جماعت پیوسته ای ؟ و من جواب دادم این همان جوابی بود که به شما در لورد دادم و شما آن موقع گفتید که مسئله ای نیست . مادر شروع به صحبت کرد و گفت موسیو اگر شما مایل باشید ما می توانیم او را به خاطر خدا نگه داریم و در درمانگاه مشغول به کار شود . برای شروع ، او می تواند در نظافت کمک کند . اسقف به من نگاه کرد و گفت به تو وظیفه دعا واگزار می شود . دوران رهبانیت برنادت بعد از اتمام نوآموزی من دوران راهبگی ام را با کمک در نظافت شروع کردم . کدبانوی تازه کار ها خواهر وازو از من خواست که تمام قلبم را به روی او بگشایم و از او اطاعت محض کنم . کسی که قلبش را به ملکه آسمانی گشوده است ، نمی توان وادارش کرد که قلبش را به روی موجودی زمینی بگشاید . با این حال این شرایط هم برای من خوب بود . کسی که به عیسی مسیح اعتقاد دارد ، به همه رنجهای عالم ، بدون اما و شاید و با تمام قوای جسم و روح بله می گوید . او همیشه می گفت برنادت بودن چیز خوبی نیست . آنتونیت دایلاس Antoinette Dalias دختری جدید الورودی بود که می خواست راهبه شود . او گفت من سه روز است که در نورز هستم و هنوز کسی این برنادت را به من نشان نداده است . یکی از خواهر ها گفت دختر بغل دستیت برنادت است و او فریاد زد نه ! من دستش را گرفتم و گفتم بله مادمازل . همینطور است . ما برای همیشه با هم دوست باقی ماندیم . یک مرد روحانی به من اطمینان داد که بانوی ما کمر آبی نمی بندد زیرا آبی یک رنگ روحانی نیست . و من جواب دادم که چیزی در مورد آداب و اصول مذهبی نمی دانم . ولی کمر بند بانو آبی بود . صبر و شکیبایی در مقابل چنین مردمی برای من عبادت بود و مامورت من هم عبادت بود .
بچه ها هیچ وقت مرا ناراحت نمی کردند . یک بار یک کوچولوی چهار ساله از من پرسید شما بانوی ما را دیده اید . آیا او خیلی زیبا بود ؟ و من جواب دادم خیلی زیبا . اونقدر که اگر یک بار او را ببینی حاضری بمیری که فقط یک بار دیگر ببینیدش . روش دعای من با تسبیح بود و این در واقع تمام زندگی من بود . در دست گرفتن آن به انسان آرامش و صفا و شادمانی می دهد . یک روز تسبیحی که در حین دیدارهای مریم مقدس به دست می گرفتم گم شد و دیگر هیچ اثری از آن یافت نشد . آن تسبیح را حواهرم توینت در سال 1856 به من داده بود . یک روحانی با افتخار ادعا کرد که تسبیح من نزد اوست و من جواب دادم که اگر کسی ادعا کند که تسبیح من نزد اوست مطمئنا آنرا دزدیده است چون من هرگز آن را به کسی نبخشیده ام . به سوی ابدیت در 4 مارس 1871 پدر من در ست 64 سالگی از دنیا رفت .
پدر برنادت
او همانطور که با ایمان عمیق زندگی کرده بود ، از دنیا رفت و از ملاقات پروردگار خشنود بود . در 8 سپتامبر 1877 پدر پیرامل در لورد چشم از جهان فرو بست . او به خوبی ترتیب صفوف منظم را داد . کاری که من هرگز قادر بر انجام آن نبودم ! او برای بانو کلیسای بسیار با شکوهی ساخت !
باسيلکای لورد که به دست کشيش مريم مقدس پدر پيرامل ساخته شد
یک باسیلکا ! کاری که نمی توانستم برای بانو بکنم . بانوی ما فقط از او یک کلیسای محقر خواسته بود اما پدر پیرامل برایش یک کلیسای بزرگ و پر جلال ساخت .
مطمئنا وقتی که او درست در روز تولدش از دنیا رفت ، بانو او را به بهشت برده است . چقدر ابلهانه است که انسانی که قرار است خیلی زود دنیا را به مقصد بهشت ترک کند ، به چیزی دنیوی و مادی دلبسته باشد ! یک بار یکی از زائران در لورد از من پرسید که چرا از بانو نخواستی که خودت را شفا دهد و من گفتم که : بانو به من گفت تو در جوانی خواهی مرد . در سپتامبر 1877 به یکی از خواهران گفتم که مدت زیادی بین شما نخواهم بود و به زودی بیمار می شوم و در همان درمانگاهی که در اداره اش کمک می کردم ، بستری خواهم شد . بستر بیماری من کلیسای کوچک سپیدم خواهد شد و بعد هم صلیبم خواهد بود . زمانی که در بستر زجر می کشم ، بسترم به مثابه صلیبم خواهد بود . یکی از خواهرها موقعی که می خواست روی بدن من پماد بزند تاولهایم را ترکاند و من درد زیادی کشیدم . او عذر خواهی کرد و من گفتم که من مثل یک گربه پر طاقت هستم . و او لبخند زد . می دانست که منظورم همان پیامهایی است که در لورد به من داده شد . پیامهای توبه و فداکاری . من یک قربانی بودم .
من تصمیم گرفته بودم که حربه ام دعا و فداکاری باشد . چیزی که تا نفس آخرم باید انجام می دادم . بعد حربه فداکاری از من ساقط شد اما دعا و نیایش بود که مرا به سوی بهشت رهنمون می کرد . ماموریت من رو به پایان بود . بانویی که خودش را به من و پدر پیرامل معرفی کرده بود حالا می توانست برای ابدیت فرزندش را پیش خود داشته باشد . همانطور که پدر پیرامل را نزد خود برده بود . گناهکار بیچاره ... گناهکار بیچاره برنادت سوبیرو در 16 آوریل 1887روز چهارشنیه عید پاک ، از دنیا رفت . او قبل از مرگش در یکشنبه عید پاک گفت : امروز صبح بعد از عشای ربانی من از پروردگار خواستم که به من رخصت دهد در آرامش با او صحبت کنم . اما او درخواست مرا اجابت نکرد . رنجهای من تا آخرین نفس باقی خواهد ماند . دوشنبه روز عید پاک برنادت از دوست نزدیکش خواهر برنارد دالیاس Bernard Dalias برای همیشه خداحافظی کرد . او همان خواهری بود که 12 سال پیش گفته بود من سه روز است در نورز هستم و هنوز برنادت را ندیده ام و یکی از راهبه ها گفته بود که خواهری که کنار شماست خواهر ماری برناده است و او تعجب زده گفته بود نه ! واقعا ! برنادت آن روز دستش را گرفته بود و گفته بود بله درست است ... و امروز برنادت دوباره دست او را گرفت و گفت خداحافظ برنارد . این آخرین دیدار ماست . در سه شنبه عید پاک کشیش گفته بود که برنادت زندگی اش را وقف کرد و برنادت جواب داده بود چه وقفی ؟ نه زیرا در این دنیا خیلی سخت است که به خدا تعلق داشته باشی . در چهارشنبه عید پاک او صلیبش را خواست و خواست که آن را به دستش گره بزنند . مبادا انگشتانش قدرت نگه داشتن صلیب را نداشته باشند . برنادت به مجسمه مریم مقدس خیره شد و گفت من او را دیده ام . او چقدر زیباست و من چقدر مشتاق دیدار او هستم . خواهر ناتالی پرتات Nathalie Portat حدود ساعت سه بعد از ظهر به اتاق برنادت آمد . و برنادت از او خواهش کرد کمکش کند آخرین دعای شکرگزاری اش را ادا کند . او صلیبش را در دست می فشرد و می گفت "خدای من ، من به تو عشق می ورزم ، با تمام قلبم و با تمام روحم و با تمام توانم . " خواهر ناتالی شروع به دعا کرد و بر مریم مقدس سلام فرستاد و برنادت با وضوح گفت " ای مادر مقدس ، برای من دعا کن . یک گناهکار بیچاره ، یک گناهکار بیچاره ." ساعت مرگ او فرا رسیده بود و درست مثل عیسی مسیح روی صلیب گفت که " من تشنه هستم " . و خواهر برای او آب آورد . برنادت برای بار آخر علامت صلیب را چنان که مریم مقدس در غار ماسابیل به او آموخته بود رسم کرد . به آرامی جرئه ای آب نوشید و به نرمی گردنش را خم کرد . و آهسته جانش را تسلیم کرد . خواهر صلیب را به دستش داد و تسبیح را بین انگشتانش قرار داد . برنادت سوبیرو بعد از سی و پنج سال زندگی روی زمین ، به نزد خدا رفت . برنادت سوبیرو مقدس وقتی که خبر فوت برنادت سوبیرو اعلان شد ، مردم جمع شدند که مراتب احترامشان را به جای آورند . احساسات مذهبی شان آنها را بر آن داشت که دسته جمعی فریاد بزنند مقدسه از دنیا رفت ... مقدسه از دنیا رفت ...
بدن برنادت
آنها مصرانه می خواستند که برنادت تقدیس شود و لقب مقدسه بیابد . اما یک مانع محکم سر راهشان بود . مادر وازو کدبانوی دوران نوآموزی برنادت ! دو سال بعد از مرگ برنادت ، مادر وازو این زن قدرتمند و ترسناک ، مقام ارشد راهبه ها را کسب کرده بود . او نتوانسته بود برنادت را با قالب یانسن گرایی Jansenistic خود تطبیق دهد . و حالا هم نمی توانست نجوای خدا را از زبان مردم خدا بشنود . او قبلا هر گونه یادآوری و صحبت در مورد رویت های برنادت را ممنوع کرده بود و حالا هم تقدیس او و حرف و حدیث پیرامون این قضیه را ممنوع می کرد . برنادت روزی به او گفته بود مرا اینقدر تحقیر نکنید و او با تندی تشر زده بود که باید تا فرا رسیدن مرگم صبر کنی . از عمر خواهر وازو یک ربع قرن باقی مانده بود . او در سال 1907 در لورد درگذشت . دو سال بعد ، خواهر جوزفین فوریستر Josefine Forrestier نهضت تقدیس برنادت را بنا نهاد .
به عنوان بخشی از اقدامات رسمی تقدیس ، برنادت بعد از سی سال از مرگش نبش قبر شد و تابوتش بازگشایی شد . صلیب دستش زنگ زده بود و لباس راهبگی اش مندرس شده بود . اما خود برنادت کاملا و به زیبایی سالم و پاک باقی مانده بود . چنین به نظر می رسید که او فقط آرمیده است . در 8 دسامبر 1933 ، پاپ پیوس Pope Pius ششم برنادت را قدیسه کلیسای کاتولیک اعلام کرد .
پاپ پيوس ۶ روز عید تقدیس او را 18 فوریه در نظر گرفتند . همان روزی که مریم مقدس به او قول شادمانی ابدی داده بود نه در این دنیا که در دنیای دیگر . مرد با ایمان دو روز عید دیگر هم برای او در نظر گرفت . یکی 16 آوریل سالگرد فوتش و دیگری 11 فوریه . روزی که مریم مقدس برای اولین بار از بهشت قدم به ماسابیل گذاشت تا برنادت را ببیند .
چشمه آب ماسابیل امروز همچنان می جوشد و هنوز هم مردم در صفوف منظم به ماسابیل می آیند . هنوز هم برکات و معجزات در غار لورد ادامه دارد . ولی بزرگترین معجزه لورد ، دخترکی بود که مریم مقدس در آن روز فوریه از او خواسته بود که نزدیکتر بیاید و نام او برنادت است .
|
|
۱۳۸٤/۱۱/۱٦ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| پاپ ژان پل دوم در زمان حيات به زيارت برنادت مشرف می شده اند |
|
پاپ ژان پل دوم رهبر كاتوليك هاى جهان روزهاى ۱۴ و ۱۵ اوت در لورد فرانسه در برابر صدها هزار زائر به دعا پرداخت و سپس در حالى كه بى اندازه خسته به نظر مى رسيد راهى واتيكان شد. نگاهی به فيلم آهنگ برنادت برگرفته از روزنامه شرق شخصيت محورى فيلم آهنگ برنادت دخترى است روستايى در خانواده اى از نظر اقتصادى ضعيف و مذهبى اما نه از آنگونه مذهب خشكى كه كليسا دارد و پدر و مادرى كه او را درك و از او حمايت مى كنند تا جايى كه پدر وقتى حالت ناخوش برنادت را به واسطه اينكه او را از ديدار بانو محروم كرده اند مى بيند دست به ريسك بزرگى مى زند و به او اجازه ديدار بانو را مى دهد و حاضر است پاى عواقب آن هم بايستد. هنرى كينگ در اين فيلم نشان مى دهد كه حتى آدم هاى معمولى مثل اين دخترك روستايى هم مى توانند به درجات معنوى برسند مشروط بر اينكه راستگويى پيشه كنند و مراقب رفتار و گفتار روزمره خود باشند و لازم نيست كار شاق و طاقت فرسايى از آنها سر بزند. البته طبق تعاليم مسيحى عنصر رنج براى رشد معنوى لازم و ضرورى است. در واقع مراقبت و تزكيه از انجام گناه و حرص و طمع خود نوعى رنج است. بديهى است رنج نا خودآگاه و از روى عادت و جاهلانه چنين كاركردى ندارد، همان طور كه راهبه در صومعه اعتراف مى كند كه: «اين همه رنج كشيدم ولى جهان درونم تاريك است.» راهبه نمونه متعصبين خشك مذهبى است كه هرگز به سعادت نمى رسند چرا كه آنها از دين تنها بخشى از آن را فهميده اند و وجوه ديگر آن را درك نكرده اند. بانو با من سخن گفت برگرفته از همشهری برنادت سوبيرو ـ ترجمه (از انگليسي) حبيبه جعفريان |
|
۱۳۸٤/۱۱/۸ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| قدیسه لورد ، برنادت سوبیروی پاک 1879 - 1844 |
|
روند تقدیس برنادت ، که از اواخر قرن هجدهم شروع شده بود ، در سال 1933 میلادی به نقطه اوج خود رسید . و به همین دلیل او یک مقدس معاصر است و وقایع خارق العاده زندگی پر بارش برای همگان به راحتی قابل دسترسی است . حتی غیر کاتولیک ها هم به داستان جالب او علاقه دارند . ایمان و مسیحیت در میان بی نوایانی همچون برنادت که هیچ کجا نفوذ و ثروتی ندارند ، تازه در حال شکوفایی است . شاید این غریزه فطری بشر است که وقتی انسانی حقیر و بی چیز ترقی می کند و بالا برده می شود مردم شاد می شوند . به خصوص وقتی کودکی گمنام و درس ناخوانده برای عطای فیض و برکت ویژه الهی انتخاب می شود . برنادت متولد سال 1844 و فرزند فرانچسکو و لوییس سوبیرو (Francois and Louise ) بود .
در زمان تولد برنادت ، پدرش یک آسیابان بود و آسیابی را که متعلق به خانواده همسرش بود ، اداره می کرد . او مرد خوش طینت و مهربانی بود و خلافکاری با روحیه اش سازگار نبود . کارخانه آسیاب از سالهای قبل بدهی هنگفتی بالا آورده بود و جریمه شده بود . در بیشتر سالهای دوران کودکی برنادت ، پدرش شغل ثابتی نداشت و کارهای متفرقه و جورواجوری انجام می داد و هر بار که فرصتی پیش می آمد و کاری پیدا می شد ، مشغول می شد . و گه گاهی برای رها شدن از زیر بار مسئولیت و مشکلاتش به الکل پناه می آورد تا موقتا از مشکلاتش برهد ! و طبعا همسر و فرزندانش به خاطر عدم کفایت او در عذاب بودند . لوییس که خانواده اش از نظر اقتصادی شرایط بهتری از خانواده همسرش داشت ، کارگری می کرد و خانمی مهربان و همدمی دلسوز بود که در به جای آوردن مراسم مذهبی الگو بود .او در دوره زمانی کوتاهی ، فرزندان زیادی به دنیا آورد و که فقط پنج تا از آنها دوران کودکی را سپری کردند و زنده ماندند . بعد از برنادت یک دختر به نام توینت ماری و سه پسر به دنیا آمدند . او مجبور بود برای سیر کردن شکم فرزندانش و پوشاندن لباس به آنها در منزل ثروتمندان رخت شویی کند و کارهای مشقت بار دیگری انجام دهد . و در فرصتهای مناسب در درو کردن محصول کمک کند . در موقع استراحت نیمروز ، برنادت از کوچکترین بچه لوییس مراقبت می کرد . به عنوان یک کودک 12 ساله ، برنادت نه تنها پرستار خیلی خوبی برای بچه ها بود بلکه در دادن آموزشهای اخلاقی و معنوی هم یک نمونه بود . برنادت هیچ وقت بچه قویی نبود . و از همان شش سالگی علایم بیماری تنفسی در او ظاهر شد که بعدها به یک ناراحتی مزمن تبدیل شد . اکنون برای ما روشن نیست که آیا بیماری او در مراحل اولیه ، آسم بوده یا سل . ولی می دانیم که مادرش به شدت نگران سلامتی اش بوده و همیشه سعی می کرده برای او غذاهای مقوی تهییه کند . وقتی که برنادت 13 ساله بود به بارترس ( Bartres ) دهکده کوهستانی مجاور و نزد دایه زمان کودکی اش خانم ماری آروانت ( Marie Arevant )فرستاده شد .
زمانی که برنادت نوزاد بود به نزد همین خانم آروانت فرستاده شد که برای چند ماه از او پرستاری کند . در آن زمان خانم آروانت تازه نوزادش را از دست داده بود و قبول کرده بود که برای برنادت دایگی کند . مادام آروانت حالا دیگر خانواده بزرگی داشت و حضور برنادت برای کمک در کاهای خانه و مزرعه مثمر ثمر بود . یکی از وظایف او چوپانی یک گله کوچک گوسفند بود که در تپه های نزدیک چرا می کردند .این خلاصه کوچکی از دوران کودکی او بود و نقاشان با الهام از دوران کودکی اش ، او را به صورت دخترک چوپان نقاشی می کنند . ما از روی شواهد و قراین احساس می کنیم که او خیلی تنها و غریب بوده و کار زیادی از او می کشیدند . او در هر فرصتی برای خانوده اش پیغام می فرستاد که می خواهد بارترس ( Bartres ) را ترک کند و به خانه بازگردد . یک مسئله مهم در مضطرب کردن او در آن زمان دخیل بوده است . چیزی که او را نگران می کرده این بوده که با وجود اینکه چهارده سال داشت اما هنوز تعلیمات مذهبی اش را نگذرانده بود . مادر خوانده اش خانم آروانت می خواست به او آموزش بدهد اما تصمیمش از صمیم قلب نبود و بعد از یکی دو جلسه حوصله اش به سر آمد و گفت که برنادت برای یادگیری دروس خیلی کودن است . برنادت از بازگشتش به لورد خیلی خوشحال بود چون یک مدرسه روزانه که توسط خواهران راهبه اداره می شد او را پذیرفته بود و او می توانست آموزشهای مذهبی را بدون دادن هزینه ببیند . آنجا یک موسسه خیریه آموزش و پرورش بود که ریاستش در شهر نورز در مرکز فرانسه بود . و خواهران راهبه خیر و پارسا ، یک بیمارستان ، یک مدرسه روزانه و یک مدرسه شبانه روزی را در لوردز اداره می کردند .که به نحو احسن کار خود را انجام می دادند .برنادت همچنین دوره آموزشهای غیر مذهبی و عمومی را هم تحت نظر پدر پومیان ( Pomian ) می گذراند و برای اولین عشای ربانی آماده می شد . همچنین مقداری زبان فرانسه می آموخت زیرا تا به آن موقع فقط با زبان محلی آشنایی داشت و زبان فرانسه نمی دانست . راهبه ها متوجه روحیه آرام و ساکت و چهره محجوبش شده بودند . او شخصیت جذابی داشت و دختر دوست داشتنی بود وطبع و سرشت سرزنده ای داشت . و این محبوبیت ، برای او که در محیط خانه در فقر فزاینده ای زندگی می کرد و طعم شادی را نچشیده بود ، موقعیت خیلی خوبی به شمار می رفت . خانوداه سوبیرو در آن زمان در یک زیرزمین تک اتاقه مخروبه زندگی می کردند که صاحب آن پتیتس فوسس ب( Petits Fosses ) ود که از سر دلسوزی آنجا را در اختیارشان گذاشته بود .
پیش از آن ، آنها از خانه ای مستضعفی به خانه ای دیگر نقل مکان می کردند . از این مکان مرطوب و آلوده سابقا به عنوان زندان استفاده می شد . و به زندان لی کاچوت معروف بود . طبقه بالا یک قلعه قدیمی بود که کوچه سنگ فرش و باریکی داشت و سابقا قسمتی از کوچه جزو این بنا بوده . خود شهر لورد هم یک شهر قدیمیست که در یکی از خوش منظره ترین نقاط فرانسه واقع است . و در جنوب غربی ترین قسمت فرانسه و در مرز فرانسه و اسپانیا واقع است . جایی که کوههای پیرنه سر به فلک کشیده اند ! از ارتفاعات سنگلاخی و پوشیده از درخت ، دره های متعددی منشعب می شود و در این منقطه به هم می رسند . رودخانه کوچک « گیو » در میان شهر لورد جاریست که جریان آب آن چرخهای چندین آسیاب آبی را می چرخاند . در لورد و اطراف آن شیبگاههای سنگی زیادی هست که یکی از معروف ترین آنها ماسابیل است .یک تپه بزرگ که سر از زمین درآورده . در حاشیه آن ، رودخانه ، هلالی شکل می شود که به یک غار نسبتا بزرگ می رسد . سرنوشت چنین رقم خورد که این غار در کل دنیا معروف شود . در آن زمان اگر چه ماسابیل تجلیگاه اهریمن نبود ولی روی هم رفته جای خوبی به شمار نمی رفت . و تقریبا بد شگون بود .در روایات آمده که در گذشته های دور ، آنجا مکان وقف شده کافران و بت پرستان بوده است . و در زمان برنادت ، پاتوق ماهیگیران و چوپانان بوده است . روز 11 فوریه 1858 بود . روز خیلی سردی بود و نقطه عطفی برای یک سری اتفاقات شگفت انگیز در ماسابیل بود .وقتی که برنادت از مدرسه برگشت ، مادرش اجازه داد که به ساحل روخانه برود و تخته چوب و شاخه های درختی که روی زمین پراکنده بود جمع آوری کند .خواهر 9 ساله اش توینت (Toinette ) و دختر همسایه شان ماری آبادی 12 ساله ( Marie Abadie ) هم با او بودند . وقتی سه دختر به ماسابیل رسیدند دو دختر کوچکتر کفشهای خشنشان را از پا در آوردند که از آب آسیاب آبی که در آنجا به رودخانه می پیوست بگذرند . برنادت که دختر حساس تری بود عقب ماند . و در آن سوی رود تنها مانده بود . او داشت جورابش را در می آورد که صدای جریان ناگهانی باد به گوشش رسید . او به بالا و به طرف غار نگاهی انداخت و در میان شاخه ها متوجه حرکتی شد . سپس در شکاف دهانه غار یک توده ابر طلایی رنگ درخشان و مشعشع ظاهر شد که در میان آن یک دختر بسیار زیبا و جوانی ظاهر شد که درون طاقچه سنگی صخره ها جای گرفته بود . درست در یک طرف آن شکاف سنگی و تقریبا بالای آن . در درزهای پیرامون طاقچه سنگی درختچه ها و تاکهای کوچکی روییده بود و همچنین یک گل نسترن . برنادت برق از چشمانش پرید و مجذوب تماشای بانوی زیبا شد و دید که شبح درخشان ردایی سفید و لطیف بر تن کرده با یک کمر بند پهن آبی و یک روسری بزرگ و سفید که قسمتی از موهایش را پوشانده بود . چشمانش آبی درخشان و فوق العاده مهربان بود . گلهای طلایی براق بر روی پنجه پاهای عریانش سو سو می زد .وقتی که شبح نورانی به برنادت لبخند زد و با اشاره از او خواست نزدیک شود ، ترسش ریخت و چند قدم جلوتر رفت . و با احترام زانو زد و تسبیحش را از جیبش بیرون آورد و در آن لحظات نفس گیر طبق عادت دیرینه اش شروع به تسبیح گفتن کرد . بانوی اسرار آمیز هم تسبیح بزرگی با دانه های درشت سفید رنگ داشت و دعای برنادت را تکرار می کرد . بانو اجازه داد من به تنهایی تسبیح بگویم . او دانه های تسبیح را بین انگشتانش می گرداند ولی چیزی نمی گفت و لبهایش حرکت نمی کرد . فقط در پایان هر ده دانه ، نیایش را با من تکرار می کرد . وقتی نیایش تمام شد ، بانوی درخشنده ناپدید شد و هاله نورانی پیرامونش هم محو شد . این رویداد چنان بر برنادت اثر گذاشته بود که وقتی دو دختر دیگر برگشتند ببینند او کجاست و چه می کند او را در حالی یافتند که زانو زده بود و محسور و شیفته غرق در خلسه بود . و داشت از دور به بانو نگاه می کرد . آنها فکر می کردند که برنادت برای اینکه از زیر مسئولیت جمع آوری هیزم خلاص شود زانو زده و دعا می کند بنابراین سرش غر می زدند و سرزنشش می کردند . و در حالیکه که شاخه ها و پاره چوبها را به دسته هیزمشان می بستند راهی خانه شدند . برنادت آنقدر لبریز و پر بود که طاقت نیاورد و هنوز راه زیادی نرفته بودند که همه داستان حیرت انگیزش را برای دو دختر دیگر تعریف کرد . و از آنها خواست که ماجرا را به هیچ کس نگویند اما توینت در بعد از ظهر همان روز کل داستان را برای خانم سوبیرو تعریف کرد . و به زودی این رویداد شگفت ، همه جا پخش شد . روز بعد برنادت خیلی دوست داشت دوباره به غار برود اما مادرش که در مورد این موضوع با یک خانم راهبه صحبت کرده بود ، به او اجازه نداد برود . برنادت آن روحیه خیره سری و خودرایی خودش را نشان داد او دختر لجوجی بود و در اینجا هم با لجاجت حرف خودش را به کرسی نشاند .یک دندگی یکی از خصوصیات برجسته و بارز او بود .پدر پومیان ( Pomian ) مسئله را جدی نگرفت زیرا فکر می کرد دخترک دچار توهم شده . به هر حال در یکشنبه بعدی برنادت دوباره اجازه گرفت که به غار برود و پدرش به او توصیه کرد که یک بطری آب مقدس با خودش ببرد و به طرف شبح ، آب تقدیس شده بپاشد که اگر یک روح پلید باشد دفع شود .برنادت با جمعی از دوستانش به غار رفت و جلوتر از همه مقابل غار زانو زد و خیلی زود دوباره مثل دفعه قبل منظره شبح ظاهر شد . در راه برگشت دخترهای دیگر هم با اینکه شبح را ندیده بودند خیلی هیجان زده شده بودند .و طبعا هر کدام تعبیر و تفسیر خاص خود را بر روی قضیه داشت . به زودی شهر از شایعات و گزارشات متفاوت پر شد . روز بعد در بازار شهر همه روستاییان شرح ماجرا را شنیدند و حکایت این داستان به گوش مادر سوپریور ( Mother Superior ) مدیره راهبان کلیسا هم رسید . او خیلی مصمم و محکم بود و به بچه های کلاسی که برای عشای ربانی آماده می شدند اعلام کرد که نباید ذهن خود را به این اراجیف مشغول کنند و حرفی در موردش نزنند . هم کلاسی های برنادت و دوستانش و کسانی که غالبا با او به ماسابیل می رفتند همه شاگرد همین کلاس بودند . معلم برنادت خواهر ماری ترزا وازوو ( Marie Therese Vauzous ) هم مخالف بود و این رویت ها را قبول نداشت . در پنج شنبه 18 فوریه روح برای بار سوم بر برنادت نازل شد و در این روز برنادت با دو نفر از خانمهای دهکده رفته بود . آنها تصور می کردند که آن بانو شاید روح یکی از دوستان عزیزشان باشد. خانم جوانی که چند ماه پیش فوت کرده بود . در این وهله هم منظره تجسمی بانوی زیبا بر برنادت ظاهر شد و به گرمی به او لبخند می زد و با او صحبت کرد و از او خواست برای 15 روز هر روز به آنجا برود .و برنادت قول داد در صورتیکه رخصت رفتن بیابد هر روز به ماسابیل برود .با وجود اینکه مادر خوانده برنادت ( در واقع خاله برنادت بود ) و کشیش هر دو با رفتن او مخالف بودند اما مادر و پدر او مخالفتی با رفتنش نداشتند . روز بعد مادر و عمه اش او را همراهی کردند و از روزهای بعد جمعیت کثیری از مردم در ماسابیل حاضر می شدند . آنها یا در غار و یا در کنار رودخانه می ایستادند بلکه ندایی غیبی بشنوند یا منظره ای معجزه آسا مشاهده کنند . در طی این دو هفته هیجان و تنش به حدی بالا رفته بود که ماموران حکومت مجبور شدند مداخله کنند . پلیس به تهدید خانواده سوبیرو بسنده نکرد و معتقد بود که باید برنادت را به دفتر پلیس محلی ببرند و از او سوال و جواب کنند و وادارش کنند که اقرار کند که همه اینها یک شوخی فریبنده و استادانه بوده است . برنادت از این آزمون و سایر آزمونهای دشوار سر بلند بیرون آمد البته قدری آشفته شده بود اما سرسختانه مقاومت می کرد . مقامات همچنان می کوشیدند بی اعتبارش کنند . آنها حتی گزارشی را منتشر کردند مبنی بر اینکه همه این داستانها زیر سر والدین فقیر و بیچاره اوست و آنها به نیت کسب منفعتی یک چنین داستانی را سر هم کرده اند . فرانچسکو و لوییس سوبیرو که از ابتدا حیران و نگران شده بودند و تقریبا مطمئن نبودند ، حالا دیگر یقین پیدا می کردند که دخترشان با یک موجود ماورایی در ارتباط است و حسابی پشت او را می گرفتند . آنها قصد سواستفاده از این واقعه را نداشتند .افراد خوش نیت و پرهیزگار ، گه گاه هدایایی از پول نقد و خوراکی برای خانواده سوبیرو می برد و گاهی اوقات هم از برنادت یک یادگاری می خواستند . این هدایا غالبا از طرف آنها رد می شد . حتی برادر کوچک برنادت هم از قبول کردن هدایا طفره می رفت . دخترک خود به شخصه هیچ گونه متاعی را قبول نمی کرد و در این کار به شدت سر سخت و یک دنده بود . سابقه درستکاری کامل او و نداشتن طمع از جانب او کاملا روشن است و جای سوال ندارد . با این حال او انگشت نمای خاص و عام شده بود و به دید بدی به او نگاه می شد .و این حساسیت تا پایان زندگی برنادت هم از بین نرفت و همواره در مورد آن صحبت می شد و همه چشمها به آن دوخته شده بود . مردم حتی در نیمه های شب هم در غار ماسابیل جمع می شدند بلکه برنادت به آنجا بیاید .شایعه شده بود که دخترک دستان شفابخشی دارد و چندین معجزه شفا هم به او نسبت داده بودند . در یکشنبه 21 فوریه تنی چند از مردم دهکده با برنادت به غار ماسابیل رفته بودند که در بین آنها افراد شکاک و بی ایمان هم دیده می شد . در این وهله برنادت گزارش داد که شبح بانو از او خواسته که به درگاه خدا برای گناهکاران دعا کند . در 26 فوریه برنادت در حالیکه در تمام لحظات رویت شبح ، مسحور و هیپنوز شده بود به طرف غار خزید و با دست شروع به کندن زمین کرد و در آن جا چشمه آبی را کشف کرد و بنا به دستور بانو مقداری جزیی از آب آنجا را نوشید و صورتش را با آن آب شست . این چشمه حقیر شروع به جوشیدن کرد و آب آن لحظه به لحظه زیاد می شد . طوری که در روز بعد با یک جریان پیوسته و زیاد جاری شده بود و به دورن رودخانه می ریخت . این چشمه تا به امروز همچنان می جوشد و آبش به رودخانه می ریزد . مردم به کشف این چشمه توسط برنادت به عنوان یک معجزه نگاه می کنند و به آن احترام می گذارند . در دوم مارس برنادت تصویر شبح را برای بار سیزدهم رویت کرد . در این روز بود که بانو از برنادت خواست که به کشیش ها بگوید باید در این مکان کلیسایی ساخته شود و مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند . برنادت دلیل خواسته بانو را نمی دانست اما علی رغم جبهه گیری و دشمنی های آشکار در مقابل معجزه لورد ، اطاعت امر کرد و خواسته بانو را به جا آورد . پدر پیرامل که مرد خیلی با ابهتی از خانواده ای اصیل و پیشینه خانوادگی درخشان بود ، برنادت را با خشونت سرزنش کرد و به او گفت که باید شبح دیدار کننده اش را شناسایی کند و نام او را سوال کند . و از او بخواهد که معجزه آشکاری مانند گل دادن نسترن خارج از فصل بیاورد . پدر پیرامل در طی هفته پیش از کشیش ها خواسته بود که هیچ کاری به غار نداشته باشند زیرا موضع روحانیون در این جور مواقع تشویق نکردن فرد خواب نما شده و اهمیت ندادن به اوست . او معتقد بود که در اکثر موارد این جور آدمها تعادل ذهنی ندارند و دچار توهم می شوند . او عقیده داشت که ادعای برنادت مسری و واگیر خواهد بود و به زودی افراد دیگر ، از کوچک و بزرگ ، ادعای الهامات ماورایی را در غار و مکانهای دیگر خواهند کرد . موضع سر سختانه پدر پیرامل و مخالفت او به علت لزوم ایجاد نظم در ناحیه بود . در طلیعه فجر روز 25 مارس ( روز عید مریم مقدس ) برنادت عازم غار شد . و وقتی منظره شبح بر او نمایان شد از او سوال کرد " می تونم از شما خوهش کنم نام خودتون رو به من بگید ؟ " و وقتی برنادت سوالش را تکرار کرد بانو پاسخ داد که من باکره حامله هستم و می خواهم در این جا کلیسایی ساخته شود . وقتی که این پاسخ بانو توسط برنادت واگویه شد شور و هیجان منطقه باز هم بیشتر شد و کل شهر در هیاهو بود که مریم مقدس در ماسابیل ظهور کرده است . درست در چهار سال پیش اعتقاد باکره حامله توسط کلیسا منتشر شده بود . هفدهمین دیدار در 7 آوریل بود و آخرین ظهور هم در سه ماه بعد در روز 16 جولای بود . در این موقع مقامات دولتی اطراف غار را حصار کشی کرده بودند که از تجمع دعا کنندگان و کنجکاوی مردم جلوگیری کنند زیرا مردم می خواستند آنجا را به مکانی مقدس و یک پرستشگاه تبدیل کنند . برنادت تا 21 سال بعد که پایان عمر کوتاهش بود ، هرگز و هرگز دوباره بانو را ندید . او به کرات مجبور شد که دیده ها و شنیده هایش را تکرار کند و گفته هایش هرگز در جزئیات و کلیات ، متفاوت و متناقض نبوده است . در این بین ، اخبار اتفاقات عجیب لورد ، در دامنه گسترده تری از قلمرو کلیسا و حکومت گسترش پیدا کرده بود . اسقف و استاندار و حتی امپراطور ناپلئون سوم و همسر ایمان دارش بازیگران اصلی این درام بودند و در آن نقش داشتند . در تاریخ 5 اکتبر شهردار لورد با دستور مقامات بالا ، درب غار را بازگشایی کرد . تصور می شود که همسر امپراطور ناپلئون سوم در گرفتن این تصمیم اعمال نفوذ داشته است . در روند این جریانات ، این تنها پاسخ شایسته ای بود که به خواسته مردم مبنی بر تقدیس ماسابی داده شد . چشمه تازه پدیدار شده و شفاهایی که از آب آن گزارش شد ، اعتقاد عمیقی را در اذهان عمومی ایجاد کرده بود . حالا دیگر خوشبختانه خانواده سوبیرو وضعیت آرام تری داشتند و برنادت برای فرار از سیل عظیم ملاقات کنندگان به یک صومعه پناه برد تا دور از دید انظار راهبه شود .حتی در آنجا هم دیدار با او ممنوع نشد و ایجاد مزاحمت برای او ادامه داشت . او خیلی بیش از حد توانش تحمل کرد . شهرت و آوازه او نه تنها ادامه داشت بلکه روز به روز گسترده تر می شد و هر چقدر مشهور تر می شد ، بیشتر عقب نشینی می کرد و پس می کشید . در سن بیست سالگی تصمیم گرفت تارک دنیا شود اما همه جا درخواست او را به خاطر وضعیت جسمانی ضعیفش رد می کردند . به نظر می رسید بهتر است به نزد خواهر راهبه ای که معلمش بود و پناهش داده بود برود . بنابراین در 22 سالگی به صومعه کلیسای کاتولیک رفت . دوران نوآموزی اش پر بود از مشقت و مصیبتهای طاقت فرسا .خواهر ماری ترزا وازو ( Marie Therese Vauzous ) که قبلا آموزگار علوم دینی برنادت بود و حالا سرپرست خواهران نوآموز صومعه نورز شده بود ، بر اساس تفکرات کاملا بی اساسش در مقابل برنادت بی نهایت سخت گیر و سنگ دل بود و بر این عقیده بود که تمام رویت های برنادت و تبلیغات مربوطه بی اساس است و برنادت برای خودستایی اینها را از خودش در آورده . اگر چه او زندگی را بر نوآموز جوان سخت کرده بود اما او با سعه صدر و فروتنی از تمام محک ها و آزمون ها سربلند بیرون آمد وبه خوبی تحمل می کرد .او با خوش رویی هر چه تمام تر، وظایف پست و دشواری که بر او تحمیل می شد انجام می داد . او ابتدا در آشپزخانه صومعه به کار گماشته شد . اگر چه این کار مشقت بار ، رمق او را گرفته بود ولی وقتی ملاحظه شد که اخلاق مهربان و دلسوز او باعث محبوبیتش بین بیماران شده ، به عنوان دستیار بهداری به کار گماشته شد .قدمش و دستانش همه جا نور بود و رحمت و حضورش در همه جا شادی و برکت به بار می آورد .ولی در تمام این سالها او دچار بیماری های مزمن و دشواری بود که آرام آرام ریشه حیات را در وجود مبارکش می خشکاند . سرانجام کار در اتاق نگهداری از البسه و ظروف مقدس به او محول شد .جایی که مهارتش در کار با سوزن ، شگفتی و ستایش همگان را برانگیخت . او در طراحی و رنگ آمیزی گلدوزی روی البسه روحانیون و لباسهای اسقف و کشیش ها ، یک استعداد واقعی از خود بروز داده بود . در هر وظیفه ای که به او محول می شد جان و روح بدیعی به آن می بخشید و با شوق و اشتیاق تمام خدمت می کرد . در سپتامبر 1878 برنادت آخرین پیمانش را به انجام رسانید . قوای او رو به تحلیل می رفت اما در همان حال که در بستر بیماری یا روی صندلی چرخدار بستری بود به کارهای گلدوزی لطیف و زیبایش ادامه می داد . حالا دیگر او وقت آزاد بیشتری برای دعا و نیایش و تمرکز و اندیشیدن داشت . این یک نمای کوچکی از زندگی راهبگی است ولی در مورد برنادت ، یک فعالیت مداوم و رشد و پویایی پایدار به چشم می خورد . او هر کاری که انجام می داد روح بخش و جان آفرین بود . در زمان رویت روح ، به او گفته شد که در این دنیا به خوشبختی نمی رسد . دوران کودکی اش حزن انگیز و غمناک بود . در دوران نوجوانی مجبور بود بار مسئولیتی ، سنگین تر از حد توانش را بر عهده بگیرد . در طول دو سال آخر عمرش توموری بر روی یکی از زانوانش رشد می کرد که منجر به خرابی بافت استخوانش شد . او درد طاقت فرسایی را تحمل می کرد . یک روز هنگامیکه رئیسش مادر سوپریور برای بازدید آمده بود به او گفت ای تنبل در رختخواب چکار می کنی و او به آسانی جواب داد که دارم کارم را انجام می دهم « یعنی رنج کشیدن » . من یک قربانی هستم . او احساس می کرد که سرنوشت آسمانی اش چنین رقم خورده است که رنج فراوان ببرد و ماموریتش« رنج » بود . راهبه ها ، رئیس نوآموزان و ارشد راهبه ها همه به او به عنوان موجودی که مورد عنایت خاص الهی قرار گرفته نگاه می کردند و به درستی مشاهداتش در نوجوانی ایمان داشتند . او هموراه از ملاقاتها ی افراد کنجکاوی که از خارج از صومعه به دیدارش می آمدند رنج می برد. نه تنها کشیش ها و راهبه ها به ملاقاتش می آمدند بلکه از اقصی نقاط پاریس و فرانسه هم افراد مشهور و با نفوذ برای دیدار با او به نورز می رفتند . با وجود اینکه از تبلیغات بیزار بود اما دوست نداشت ایزوله و منزوی باقی بماند و همین که حس می کرد یک نظر و توجه اجمالی او می تواند به انسانی کمک کند و روح او را برانگیخته کند ، مضایقه نمی کرد و از بوته این آزمایش هم سربلند بیرون آمد و گاهی اوقات با زرنگی ذاتی که داشت این مسئولیتش را هم انجام می داد. یک بار هنگامی که برنادت داشت از کریدور رد می شد ، یک نفر ملاقات چی او را متوقف کرد و پرسید کجا می توانم یک نطر خواهر ماری برناده را ببینم و برنادت به او جواب داد " فقط به این درگاه نگاه کن به زودی او را خواهی دید که از میان در عبور می کند . " و بعد خودش به آرامی از در عبور کرد ! شخصیت او چنان جذبه ای داشت که خیلی از خانمهای جوان به او ایمان داشتند . در بستر مرگ ، هنگام حمله شدید درد ، او صلیب مسیح را در دستانش می فشرد و گریه می کرد می گفت که فقط همین برای بهشت مفید است . در بعد از ظهر همان روز وقتی که تمام راهبه های دیر ، گرداگرد بستر او زانو زده بودند و برای مرگ او دعای دسته جمعی را تکرار می کردند ، صدای آهسته برنادت را شنیدند که به آرامی زمزمه می کرد " مریم مقدس مادر مقدس برای من دعا کن یک گناهکار بیچاره یک عاصی مسکین . "
روز 16 آوریل بود و به محض اینکه روزنامه ها منتشر شدند ، سیل جمعیت مردم به طرف صومعه سرازیر شد ، در حالیکه دسته جمعی سرود میخواندند : بانوی مقدس از دنیا رفت بانوی مقدس از دنیا رفت. بدن خواهر ماری برناده در درون تابوت قرار گرفت و درب تابوت مهر و موم شد و نزدیک دیر جوزف مقدس در محوطه صومعه دفن شد . بدن برنادت مقدس در سال 1908 توسط کمیسیونی که ماموریت داشت بر روی زندگی و شخصیت برنادت تحقیق کند نبش قبر شد و در کمال حیرت دیده شد که بدن او در طی این سالها کاملا سالم باقی مانده و فاسد نشده است . در آگوست 1913 پاپ پیوس پنجم عنوان محترم به ایشان اطلاق کرد و در جون 1925 تشریفات آیین تقدیس انجام شد . در متن اصلی از لغت Venerable استفاده شده که معنای آن چنین است : ( قابل احترام ، معزز ، ارجمند، محترم ، حضرت .عنوان کشیش عالیقدری که بعدها ممکن است تقدیس شود .) از آن روز تا به امروز ، برنادت در یک تابوت زیبای شیشه ای در صومعه ، آرام و معصوم غنوده است . و در بالای آن ، تندیس مادر مقدس از او محاظت می کند و راهبه ها برای او شب زنده داری می کنند . در روم در 8 دسامبر 1933 در روز عید مریم مقدس در میان جایگاه مشعشع و درخشان و در هیاهو و طمطراق شیپورهای نقره ای برنادت سوبیرو به جرگه مقدسین پیوست و رسما قدیسه اعلام شد . این راهبه حقیر و فروتن و افتاده حال و بی سواد و زکی و عفیف و درستکار و مطیع و فرمانبردار ، توسط جمع کثیری از کاتولیک های ایمان دار از سراسر دنیا تکریم می شود . دهها هزار تن از آنها سالانه به زیارتگاه پر شکوه او در لورد فرانسه سفر می کنند . داستان لورد به عنوان یک شهر زیارتی ، یک مقایسه غیر متجانس از زندگی برنادت را ایجاد می کند که تارک دنیا شد و زندگی اش را وقف عبادت و خدمتگزاری کرد . ترقی آن از یک روستای بی سر و صدا به مشهورترین مکان زیارتی در عالم مسیحیت خارق العاده است . برای تسهیل هجوم سیل ملاقات کنندگان که از همان سالهای اولیه به سوی لورد روانه می شدند ، یک خط آهن از پا Pau به لورد کشیده شد . پدر پیرامل و مقام مافوقش کشیش پا ( Pau ) که در ابتدا تمسخر می کردند بعدا به یکی از دو آتشه ترین طرفداران و ایمانداران تبدیل شدند . پدر پیرامل زمانی که دیگر مردی سالخورده شده بود ، هزینه مالی لازم برای بر پایی کلیسای مریم مقدس را تهیه کرد و ساخت بنا در سال 1876 تکمیل شد .در تشریفات بر پایی کلیسا ، 35 تا اسقف اعظم ، یک کاردینال و 3000 کشیش شرکت داشتند . خواهر ماری برناده در این تشریفات شرکت نداشت . در سال 1901 یک کلیسا بر پایه همین کلیسا بنا شد و تخصیص و وقف داده شد . کل منطقه و محوطه کلیسای مریم مقدس ، با پس زمینه بسیار زیبای طبیعی و مناظر بدیع سرسبز ، با یک معماری شگفت به طرز با شکوهی محوطه سازی شده تا به یکی از با شکوه ترین زیارتگاهها و پرستشگاههای عالم بدل شود . در رابطه با شفاهای لورد باید گفت که حتی منکرین هم چیزهایی در اینجا مشاهده کرده اند که دانش پزشکی تا کنون هیچ گونه توضیحی برای آن نیافته است . یک کمیسیون پزشکی که به نام ( Bureau of Constatation ) معروف است با دقت و وسواس و احتیاط بی نظیری ، مدارک و گزارشات مشاهدات و اکتشافاتشان را بررسی و مطالعه می کند .
کميسيون پزشکی لورد
شفای ادعا شده برای اینکه معجزه محسوب شود باید فوری و بی واسطه و ماندگار و همیشگی باشد . کمیته پزشکی ، سوابق قبلی بیمار و همچنین پرونده پزشکی بیمار را بعد از شفا یافتن ، به دقت ضبط و بایگانی می کند . بیمار باید شخصا شهادت دهد و تصدیق کند که شفا گرفته و شنیدن این کلمات از زبان او بسیار متاثر کننده و شگفت انگیز است که من مریض بودم و الان خوب شده ام . و این یک پشت گرمی و روزنه امید برای بیماران است که شاید آنها هم شفا بگیرند . هر ساله شفاهای معدودی از زیر این امتحانهای سفت و سخت سربلند بیرون می آیند و به عنوان معجزه ثبت می شوند ولی همین تعداد کم هم کافیست . هزاران هزار نفر از افلیج و لنگ و نابینایان و بیماران روانه اینجا می شوند و در آب چشمه ماسابیل شسته می شوند و در صفوف منظم شرکت می کنند و سرود دسته جمعی می خوانند و در همایش دعا شرکت می کنند و مراسم باشکوه دینی برگزار می کنند و در هوای پاک و روحبخش این مکان مقدس تنفس می کنند . روح برنادت خردسال هنوز هم یک الهام بخش و منبع فیض الهیست و حتی ایماندارانی که برای تقویت باورهاشان و تجدید میثاق به لورد می روند احساس سبکی می کنند . هنوز هم می توانی در فضای لورد آهنگ برنادت را بشنوی . هنوز هم نجوای تسبیح و نیایش او به گوش می رسد . لورد هنوز هم حال و هوای برنادت خردسال را دارد. آنجا پر است از آهنگ برنادت ...
|
|
۱۳۸٤/۱۱/۳ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستان برنادت |
« داستان برنادت مقدس » ظهور حضرت مریم بر برنادت ، باعث شهرت او شد . او در 7 ژ انویه 1844 چشم به جهان گشود و فرزند فرانچسکو و لوییس سوبیرو بود .برنادت از اوان کودکی به آسم مبتلا بود و در اوج فقر و نداری می زیست .در 11 فوریه 1858 درغاری واقع در ساحل رودخانه گیو در نزدیکی لورد ، به او هدیه ای ارزشمند عطا شد و آن چیزی نبود مگر رویت مادر مقدس . وقتی ادعا کرد که مریم مقدس جلوی دیدگانش ظاهر می شود ، به شدت گرفتار شد . در طی ظهورات مریم مقدس ، از 18 فوریه تا 4 مارس همان سال ، جمعیت جمع می شدند تا شاهد ملاقاتهای او با حضرت مریم باشند .مقامات شهر او را تهدید می کردند تا ادعای خود را باز پس گیرد ، اما برنادت با پافشاری اصرار داشت که مریم مقدس را می بیند . در 25 فوریه چشمه آبی در غار روان شد و بعدا معلوم شد که این آب خاصیت معجزه آسایی دارد و می تواند بیماران و افلیج را شفا بخشد . در 25 مارس ، برنادت اعلام کرد که تصویری که بر او ظاهر می شود اظهار می دارد که باکره آبستن است . و در همین محل باید کلیسای کوچکی ساخته شود . خیلی از قدرتهای غیر نظامی سعی داشتند درب چشمه آب را مسدود کنند و از ساختن کلیسا امتناع می ورزیدند . اما آوازه ظهور مریم مقدس به گوش همسر ناپلئون دوم خانم Empress Eugenie هم رسید و تحت نفوذ ایشان ، مراحل ساخت بنا به جلو افتاد .و مردم توانستند به دور از آزار و اذیتهای مخالفین و بی ایمانان در محل غار گردهمایی داشته باشند . در 1866 برنادت به نزد خواهران نوتردام در نورز فرستاده شد و به جمع آنان پیوست و لباس رهبانیت بر تن کرد . در آنجا او با رفتارهای خشن و بی رحمانه رئیس خواهران نوآموز دست و پنجه نرم می کرد و زمانی که معلوم شد که از یک بیماری لا علاج و دشوار رنج می برد ، این سخت گیری ها هم پایان یافت . برنادت در 16 آوریل 1878 به ابدیت پیوست و تا واپسین لحظات هم همان ادعاهای قبلی را در مورد دیدار با مریم مقدس داشت. لورد به یک شهر زیارتی بسیار مهم تبدیل شد و از چشمه آب شفا بخش آن ، از زمان پیدایشش در طول دیدارها ، هفته ای 27000 گالن آب می جوشد . برنادت هرگز وارد ساختمان کلیسای لورد نشد و در دیر نورز پنهان از انظار باقی ماند . بدن برنادت مقدس در سال 1925 نبش قبر شد و در سال 1933 توسط پاپ پیوس ششم سرانجام موفق به دریافت عنوان مقدس شد . |
|
۱۳۸٤/۱۱/۱ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| برنادت مقدس |
برنادت مقدس برنادت سوبیرو ، مقدسه شهر لورد فرانسه است . دختری که حضرت مریم را رویت کرد و از طرف او پیامهایش را به ما رساند . برنادت واسطه ای بود که کلام مریم مقدس را برای ما واگویه کرد . کلامی که با لهجه محلی « باسک » توسط مادر مقدس ادا می شد . ( باسک مردمی هستند که در بخش غربی کوههای پیرنه در فرانسه و اسپانیا زندگی می کنند و با زبان محلی باسک صحبت می کنند ) . و بار معنایی سنگینی داشت . کلام او ارزشهایی چون دعا ، توبه ، فقر و کلیسا را به ما آموزش می دهد . در همان اوایل و در مراحل مقدمانی آشنایی مادر مقدس با برنادت ، یک پیام خصوصی هم به برنادت داده شد و آن این بود که او در این دنیا خوشبخت نمی شود ولی در جهانی دیگر رستگار خواهد شد . مقدر بود که برنادت 21 سال بعد ، در سال 1879 و در سن 35 سالگی پس از یک دوره طولانی رنج و بیماری از دنیا برود . او در یک صومعه 300، مایل دورتر از خانه زندگی می کرد و در آنجا از دید عموم، پنهان باقی ماند . دیر کوچک ، پناهگاهی برای او به شمار می رفت که او را از بازجویی های متعدد و سیل دیدار کنندگان و زائران نجات داد . ملاقاتهایی که هرگز متوقف نشد و می رفت که برای سراسر دوران زندگی برنادت ادامه یابد ! سرانجام در 35 سالگی بیماری ، بدن ظریف و شکننده او را مغلوب کرد و برنادت به حیات ابدی و شادی جاودانه دست یافت . مریم باکره سه راز محرمانه را برای برنادت گفته بود و از او خواسته بود که هرگز این اسرار را فاش نکند . یکی از این رازها ، برای سی سال از چشم ما پوشیده نگه داشته شد و آن نپوسیدن بدن مقدس برنادت است . برنادت مقدس برای سی سال در دل تابوت و در زیرزمین مرطوب کلیسا مدفون بود و در طی همه این سالها بدنش کوچکترین روندی از فساد و انهدام نداشته است تا این که نبش قبر شد تا پژوهش و مطالعات لازم بر روی او به عمل آید و ببینند که آیا می توان او را قدیسه اعلام کرد یا نه . ( نکته : در متن اصلی از لغت beatification استفاده شده که معنای آن چنین است : { پژوهش برای تعیین اینکه آیا شخص متوفی آمرزیده است یا نه و ( در صورت بودن ) چه احترمی را باید نسبت به او به جا آورد . اعلام رسمی ( توسط پاپ اعظم ) در مورد نتیجه این پژوهش ( که گاهی منجر به دادن عنوان « قدیس » می گردد .} ) . تا به امروز ، بدن برنادت مقدس ، سرچشمه ژرف الهام و معماییست در مورد راههای عجیب و خارق العاده خدا . صورت معصوم برنادت ، زیبایی عجیبی دارد و چشمان او برای همیشه یادآور چشمهاییست که مستقیما به چشمهای مریم مقدس خیره می شد و با او مکالمه می کرد .
تمام مطالب اين بلاگ به جز شرح رويتهای مريم مقدس در غار ماسابی شهر لورد فرانسه ترجمه از سايت کاتوليک پيلگريمز است . http://www.catholicpilgrims.com/lourdes/ba_bernadette_intro.htm |
|
۱۳۸٤/۱٠/۳٠ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| ظهور حضرت مریم |
ظهور حضرت مریم هوای کوهستانی ، سرد و مرطوب بود . هنوز دو ماه از زمستان سرد پیش رو بود . قحطی بود و غذا و آذوقه کمیاب . هیزم این خانواده فقیر تمام شده بود . مهمترین مسئله برای خانواده سوبیرو ، بقا و زنده ماندن بود . و در درجه دوم ، با هم بودن و همدلی و همبستگی اعضای خانواده اهمیت داشت . تمام اعضای خانواده چه کوچک و چه بزرگ به نوبه خود سهمی در بقای خانواده داشت و نقش خود را برای سرپا نگه داشتن خانواده به خوبی بازی می کرد . بزرگترین فرزند خانوداه سوبیرو گرفتار بیماری شد زیرا جثه ای بسیار ضعیف و نحیف داشت. درست بر خلاف قوای درک و فهمش که در سطح بالایی بود . دهکده آنها با یک تاریخ هزار ساله ، یک شهر بزرگ در کوههای پیرنه به شمار می آمد . ( کوههای پیرنه مرز میان اسپانیا و فرانسه است ) ولی تقدیر این بود که شهر لورد برکت یابد و یک شهر زیارتی مهم شود .و برای همه شناخته شده باشد . نه فقط برای 4000 نفر مردم لورد و نه فقط برای ملت فرانسه ، بلکه برای تمامی دنیا . شهر لورد هیچ خصوصیت منحصر به فرد و امتیازی نداشت که به واسطه آن لایق یک چنین برجستگی و امتیاز بزرگی باشد . در واقع آنجا اقامتگاه موقت برای کوهنوردان و مسافرینی بود که برای رفع تشنگی توقف می کردند . و فرهنگ و تمدن این ناحیه چه به لحاظ جغرفیایی و چه از نظر تاریخی خیلی از نواحی اطرافش متمایز و دور بود . آنها حتی با لهجه محلی خود سخن می گفتند . لورد به سهم خود روزگار سخت و دشواری را گذرانده است . خشکسالی خرمن محصولات گندم ار نابود کرد و انقلاب صنعتی یک تهدید جدی برای کارخانه های آسیاب آرد به حساب می آمد . اپیدمی وبا در ناحیه شیوع پیدا کرده بود . و جان عده زیادی را گرفته بود و برنادت هم در این بین مبتلا شد . او در میان مرگ و زندگی دست و پا می زد . تاریخ تمدن لورد بر می گردد به سال 778 میلادی . هنگامی که « شارلمان » ، قلعه مسلمان اسپانیا را تسخیر کرد. ( شارلمان امپراطور فرانک ها است . مسلمانان اسپانیا از اعراب شمال افریقا هستند که در سده هشتم میلادی اسپانیا را مورد تهاجم قرار دادند و در قرن پانزدهم از آنجا رانده شدند ) مطابق روایات ، رهبر مسلمان اسپانیا ، شهر لورد را نامگذاری کرد و از آن پس نام این شهر به لورد تغییر یافت .ولی با شروع قرن نوزدهم تنها آثاری از تمدن گذشته به چشم می خورد . صنعت عکاسی در پانزده سال پیش در فرانسه ابداع شده بود و هنوز فراگیر نشده بود .و اگر دیدارهای برنادت مقدس با بانو نبود امروزه هیچ عکسی از برنادت جوان در دست نمی بود و تصاویری که از برنادت در این صفحات ملاحظه می کنید هرگز گرفته نمی شد . در 20 ژانویه 1858 برنادت به زندگی فقرانه و فلاکت بار در دخمه « لی کاچوت » بازگشت . لی کاچوت یک زندان قدیمی بود که پسر عموی آقای سوبیرو آن را به رایگان در اختیار این خانواده فقیر قرار داده بود . زیرا خانواده سوبیرو بی خانمان شده بودند . پیش از این ، والدینش او را به نزد دایه زمان کودکی اش فرستاده بودند که نزد آنها خدمت کند . به هر حال کم شدن یک نفر نان خور هم در شرایط بحرانی خانواده مهم بود و برنادت به اصرار فراوان به نزد والدینش بازگشت که بتواند تعلیمات مذهبی اش را ببیند و خود را برای اولین مراسم عشای ربانی آماده کند . زیرا در محلی که برای خدمت رفته بود مدرسه وجود نداشت . برنادت در یک صومعه که برای بی نوایان کلاسهای رایگان برگزار می کرد و در جمع کودکان 7 ساله مشغول به تحصیل شد . او دختر خیلی با شهامتی بود . سه هفته بعد در سپیده دم 11 فوریه ، آسمان تیره و تار و غم انگیزی بر شهر لورد سایه افکنده بود .بیرون لی کاچوت نم نم باران در حال باریدن بود . و در داخل کاچوت خانواده سوبیرو از سرما و رطوبت می لرزیدند . آخرین هیزم موجود تمام شده بود . شب گذشته برای تهیه غذا آخرین دسته هیزم را فروخته بودند . برنادت از مادرش اجازه گرفت که برای تهیه هیزم به بیرون برود . مادرش به دلیل بدی آب و هوا و احتمال حمله آسم مایل نبود دخترش را بیرون بفرستد . برنادت از کودکی از بیماری آسم رنج می برد . در نهایت به خاطر اصرار و پافشاری برنادت ، مادرش به او اجازه داد برای جمع آوری هیزم برود . بنابراین برنادت و خواهرش « تیونت » و دوستشان « جین آبادی » با نام مستعار « بالورن » به طرف رودخانه « گیو » رفتند . و از میان چمنزار عبور کردند . در مسیرشان ، آنها از میان یک منطقه محافظت شده عبور کردند ولی به شاخه های پراکنده ای که در گوشه و کنار افتاده بود دست نزدند و برنادت می گفت که ما دزد نیستیم . کمی جلوتر ، به خوک دانی رسیدند .آنجا یک جای خلوت و سنگلاخی بود که جریان آب رودخانه ، تکه های چوب و انواع و اقسام آشغالها را با خود آورده بود و در واقع گنجینه ای برای این کودکان فقیر بود . خرت و پرت و آشغالهایی که از اینجا جمع آوری می کردند ، به بازار کهنه فروشهای لورد می فروختند . آنها در همان روز به قصد جمع کردن خرت و پرت رفته بودند که از محل فروش آنها مقداری نان تهیه کنند . آنجا پاتوق « سامسون » خوک چران بود و محل آبشخور خوکها . راههای خدا همه شگفت انگیز و خارق العاده هستند . او از راههای بی شماری معجزاتش را نمایش می دهد . سرنوشت چنین رقم خورد که این مکاشفات در لورد صورت بپذیرد . انسان باید یک باور و ایمان قوی داشته باشد که بتواند در جریانات رخ داده در لورد تفکر کند و پیام ها و اهداف آن را دریابد . نوشته های پایین یادداشتهای شخصی برنادت است در موردد ظهور مریم مقدس . اتفاقی که اثری ماندگار و فوق العاده بر روی قلب برنادت گذاشت . او چندین بار خاطراتش را از ظهور مریم مقدس به رشته تحریر در آورده است که همه تقریبا مشابه هم هستند . این اولین یادداشت او از وقایع است و تاریخ آن 28 ماه می سال 1861 است . یعنی زمانی که برنادت تازه نوشتن را آموخته بود . 11 فوریه 1858
اولین باری که به غار رفتم 11 فوریه 1858 بود . من با دو دختر بچه دیگر برای جمع کردن هیزم رفته بودیم ( خواهرش تیونت و دوستشان « جین ابادی » با نام مستعای » بالورن » .) وقتی به آسیاب رسیدیم از دو دختر دیگر پرسیدم که آیا دوست دارند ببینند آب آسیاب در کجا به رودخانه گیو می رسد ؟ و آنها گفتند بله . و ما از آنجا به بعد آبراه را دنبال کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم ( آخر ماسابیل ) خود را در مقابل یک غار دیدیم . آن دو همراهم چون نمی توانستند جلوتر بروند از آب رد شدند و من خود را در طرف دیگر آب تنها یافتم . آنها همانطور که از آب رد می شدند شروع به گریه کردند و من پرسیدم چرا گریه می کیند ؟ گفتند چون آب خیلی سرد است . من با التماس از آنها خواستم که کمک کنند چند تکه سنگ به داخل آب بیندازیم . به این ترتیب مجبور نبودم برای عبور از آب جورابهایم در در بیاورم . آنها گفتند همانطور که ما آمده ایم تو هم بیا . بعد من کمی دیگر جلو رفتم ببینم می توانم بدون در آوردن جوراب بروم . ولی موفق نشدم . من به طرف غار برگشتم که جورابهایم را در بیاورم . من تازه به سختی یک لنگه جورابم را درآورده بودم که ناگهان صدایی شبیه تند باد شنیدم . سرم را به طرف چمنزار برگرداندم و دیدم بادی نیست و درختها تکان نمی خورند . می خواستم جوراب دیگرم را در بیاورم که دوباره همان صدا را شنیدم . همین که سرم را به طرف غار بالا بردم بانوی زیبا و سفید پوشی را دیدم که پیراهنی سفید با کمر بندی آبی پوشیده بود و روی هر کدام از کفشهایش یک گل زرد رنگ داشت . که هم رنگ زنجیر تسبیحش بود و دانه های تسبیحش هم سفید بود . بانو به من اشاره کرد که جلو بروم . اما من از شدت وحشت خشک شده بودم و نمی توانستم تکان بخورم . فکر می کردم که دچار توهم شده ام .چشمهایم را مالیدم . اما بی فایده بود . دوباره نگاه کردم و همان بانوی زیبا را دیدم . بعد دستم را در جیبم کردم و تسبیحم را درآوردم . می خواستم با دستهایم علامت صلیب بکشم اما موفق نشدم دستم را روی پیشانیم بالا بیاورم و دستم پایین افتاد . دوباره سعی بیشتری کردم اما باز هم موفق نشدم . بانو تسبیحی را که داشت در دستش نگه داشت و صلیب کشید . بعد من دیگر نمی ترسیدم . تسبیحم را گرفتم و صلیب کشیدم . از آن لحظه به بعد دیگر آشفته نبودم . در حضور بانو زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم و همچنان به او نگاه می کردم . بانو دانه های تسبیح را در دستش به حرکت در می آورد ولی لبهایش تکان نمی خورد . وقتی ذکر گفتن من تمام شد بانو به من اشاره کرد که نزدیک شوم . اما من جرات نداشتم . بعد ناگهان تصویر محو شد . من بلند شدم که لنگه دوم جورابم را در بیاورم و از آب کم عمق کنار غار رد شوم و به آن دو نفر دیگر بپیوندم . بعد ما رفتیم . در راه از آنها سوال کردم که شما هم او را دیدید ؟ آنها گفتند نه ؟ مگر تو چیزی دیدی ؟ و من گفتم نه وقتی شما ندیده اید خوب من هم ندیده ام . من فکر می کردم خیالات کرده ام و آنها در تمام طول راه به من اصرار می کردند و می پرسیدند که چه چیزی دیده ام . من نمی خواستم به آنها بگویم اما آنقدر اصرار کردند که بالاخره تصمیم گرفتم به آنها بگویم . اما به شرط اینکه برای هیچ کس نگویند . و آنها قول دادند که به کسی نگویند . آنها به من گفتند که دیگر هرگز نباید به آنجا بروم و خودشان هم همینطور . آنها فکر می کردند که ممکن است خطری برایمان داشته باشد و یک نفر می خواهد آسیبی به ما برساند . من گفتم نه چنین چیزی نیست . به محض اینکه به خانه رسیدیم آن دو گفتند که من بانوی سفید پوشی را دیده ام . این اولین باری بود که بانو جلوی چشم من ظاهر می شد . برنادت سوبیرو
ارتباط برنادت با بانو در یک حالت و شرایط بی نهیات فقیرانه شروع شد . درست همانطور که عیسی مسیح در یک آخور محقر به دنیا آمد ، مریم مقدس در ماسابیل ظاهر شده بود . غار گل آلوردی که پر بود از آشغالهایی که آب با خودش آورده بود . و او در یک لباس ساده سفید ظاهر شد . این یکی از شگفت انگیز ترین و بی واسطه ترین مکالماتی است که تا به حال بین یک انسان و مادر مقدس صورت پذیرفته است و طی این مکالمات برنادت درک کرد که فقری بالاتر از فلاکت ، گرسنگی ، سرما ، جهالت و نادانی بیماری ، مرگ ، در طبقه پایین اجتماعی بودن و ... هم وجود دارد . و این فقر ، چیزی نیست جز گناهان انسان . برنادت با وجود فقر و فلاکت ، ثروت معنوی ارزشمندی داشت و پر شده بود از فیض و برکات الهی . او درک کرده بود که ثروت واقعی در رحمت خداست . خدایی که اگر خود را تسلیم فرمان او کنید ، گناهانتان را می بخشاید و هدایت می کند . برنادت دعوت بانو را پذیرفت . در ابتدا با درخواست ساده بانو برای 15 مرتبه رفتن به ماسابیل موافقت کرد و بعد هم رسالت بزرگش را در طول دوره زندگی اش به انجام رساند . 14 فوریه 1858
بار دوم ، یکشنبه بعدی بود . من دوباره به آنجا رفتم چون کششی باطنی مرا به آنجا فرا می خواند .مادرم به من اجازه نمی داد که به ماسابیل بروم . بعد از عشای ربانی ، من و آن دو دختر دیگر ، دوباره پیش مادرم رفتیم که از او اجازه بگیریم دوباره به آنجا برویم . او نمی خواست به ما اجازه بدهد . می گفت می ترسد که من در آب بیفتم . و همچنین نگران بود که من نتوانم خودم را برای عبادت شبانگاهی برسانم . من قول دادم که زود برگردم و او اجازه داد که بروم . من به کلیسای دهکده رفتم که یک بطری آب مقدس تهیه کنم . که اگر تصویر بانو را در غار دیدم به سویش آب بپاشم .وقتی به آنجا رسیدیم سه نفری زانو زدیم و تسبیح به دست شروع به دعا کردیم . من تازه یک دور تسبیح گفته بودم که دوباره همان بانوی زیبا را دیدم . بعد شروع کردم به پاشیدن آب مقدس به سوی بانو . و این جملات را می گفتم که اگر از سوی خدای قدیس هستی بمان واگر نه باید بروی . بانو در حالیکه خم می شد به من لبخند می زد .و هر چه بیشتر آب به سویش می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد و سرش را به علامت تعظیم خم می کرد . من ترسیده بودم و با سرعت هر چه تمامتر آب به سویش می پاشیدم تا این که آب بطری تمام شد و من با تسبیحم شروع به دعا کردم . همین که یک دور تسبیح را گرداندم منظره بانو محو شد و ما به خانه و دعای شبانگاهی برگشتیم . این دومین دیدار من با بانو بود . برنادت سوبیرو . 18 فوریه 1858
سومین مرتبه ، پنج شنبه بعدی بود . در این بار سوم ، بانو با من حرف زد . من با چند نفر از بزرگسالان دهکده رفته بودم . که به من گفته بودند که قلم و کاغذ با خودم ببرم و از او بخواهم اگر حرفی برای گفتن دارد محبت کند و روی کاغذ بنویسد . من این درخواست را از بانو کردم و او لبخند زد و گفت لازم نیست گفته هایش را بنویسد . و بعد از من خواست که اگر می توانم برای پانزده بار به ماسابیل بروم . او همچنین به من گفت که در این دنیا مرا خوشبخت نمی کند ولی در دنیای دیگر می تواند به من قول خوشبختی بدهد .
|
|
۱۳۸٤/۱٠/۳٠ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| چهارده ديدار اول |
به تو قول نمی دهم که تو را در این دنیا خوشبخت کنم ولی در دنیایی دیگر آری ... این همان کلماتی بود که مادر مقدس در سومین دیدار در 18 فوریه 1858 به برنادت گفت و این یک دورنما و پیشگویی بود از زندگی برنادت . و قولی بود که مادر مقدس به برنادت داد و اراده بانوی بهشتی ما چنین صورت گرفته بود . برنادت در مقابل خواسته بانو با رضایت سر تعظیم فرو آورده بود . شادمانی که به برنادت قول داده شد فقط برای زندگی پس از مرگ نیست . این شادمانی است که به تمام افراد بشر که همواره در دعا هستند داده می شود . افرادی که مدام کلمات مقدس را تکرار می کنند تا عمیقا با جان و روحشان عجین شود .کسانی که اسما آسمانی را با تمام وجود تکرار می کنند و عمیقا در معنای آن تفکر می کنند و عمق معنای آن را درک می کنند .آنهایی که در حال دعا ، تمرکز فکر و حضور قلب دارند . و این همان تجربه ای بود که برنادت مقدس به آن دست یافت .زمانیکه در حضور مادر مقدس زانو می زد و از خود بی خود می شد و با تسبیح کلمات مقدس را به زبان می آورد. او با خلوص نیت و با تمام وجود ذکر می گفت و اینگونه بود که توانست عشق را عمیقا بچشد . او با مادر مقدس مکالمه می کرد . درست مانند دو دوست . خلسه عارفانه برنادت و حالات متحیر کننده اش در غار ماسابی قلبهای تمام نظاره گران را لرزانده بود . همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند . به طوری که جمعیت تماشاچیان در طی چهارمین دیدار به نحو باور نکردنی زیاد بود . جمعه 19 فوریه 1858 8 نفر از مردم دهکده به اضافه مادر برنادت و مادر خوانده اش « عمه برنارد » آمده بودند . در این چهارمین دیدار ،درست بر خلاف تردید و نگرانی طبیعی آنها ، حالت آرامش و وقار ملکوتی به وضوح در چهره برنادت قابل تشخیص بود . او شمع تقدیس شده ای را در دستانش نگه داشته بود . و این دست نوشته های اوست از این دیدار : من برای مرتبه چهارم به آنجا می رفتم . من هر روز به غیر از یک روز دوشنبه و یک روز جمعه او را می دیدم . بانو چندین و چند بار از من خواست که به نزد کشیش بروم و از او بخواهم که در این جا یک کلیسای کوچک بسازد و به سوی چشمه بروم و خودم را در آب آن بشویم و همچنین برای گناهکاران دعا کنم . در طی این چهارمین ملاقات بانو سه راز را به من گفت و مرا از بازگو کردن آنها باز داشت و به من گفت هرگز نباید این اسرار را فاش کنم . من تا به امروز به قولم وفادار بوده ام . از دست نوشته های برنادت در مورد این دیدار چهارم بر می آید که کانون توجه و تمرکز برنادت بر روی اسرار و پیامهای محرمانه ای است که بانو طی این دیدار برای او گفت . به جز دو مورد نگرانی از عدم ظهور مادر مقدس ، تاریخها اهمیت چندانی برای او نداشته است . شنبه 20 فوریه 1858 ملازمین و همراهان این دیدار سی نفر بودند .جمعیت در حالی به دهکده بازمی گشتند که شدیدا متحیر و دگرگون شده بودند و حال و هوای غار گمنام ماسابی یک جو حیرت انگیزی از صلح و آرامش بوجود آورده بود . « پدر پن » معاون کشیش دهکده در مورد حظ و شادمانی بی نظیر برنادت در ماسابی از او سوال کرد . او چنین جواب داد : وقتی که بانو را دیدم من اصلا دیگر در این دنیا نبودم و به اینجا تعلق نداشتم . زمانی که او ناپدید شد و خود را اینجا یافتم ، متحیر شدم . یکشنبه 21 فوریه 1858 بیش از صد نفر از مردم حاضر شده بودند . پلیس ، ماسابیل را تحت نظر داشت . آنها جمعیت را شمارش کردند و به خاطر اوضاع به وجود آمده احساس خطر کرده بودند . رئیس پلیس « جکومت » برنادت را احضار کرد . از او بازخواست کرد . تهدیدیش کرد و نهایتا فرانچسکو سوبیرو پدر برنادت را دستگیر کرد و به او گفت اگر مایل نیست دوباره به زندان برود باید ضمانت بدهد که شلوغی و ازدحام فروکش می کند و قائله تمام می شود . ناراحتی برنادت ، خانواده اش را نگران کرده بود و مادرش می گفت که برنادت دختر راستگو و درستی است . متن زیر دستنوشته های خواهر ماری برناده در مورد اولین بازجویی اش است . اولین بازجویی در اولین یکشنبه از دیدارها یک مامور فرمانداری وقتی که داشتم از کلیسا بیرون می آمدم روسری مرا کشید و به من دستور داد که پشت سرش بروم و من هم همین کار را کردم . در راه او به من گفت حتما می دانی که زندان چه جور جاییست ! من فقط ساکت بودم و گوش می کردم . ما به دفتر رئیس پلیس «جکومت» رسیدیم . او مرا به تنهایی به یک اتاق برد و مرا روی یک صندلی نشاند بعد یک قلم و کاغذ دستش گرفت و از من خواست که شرح دهم که در ماسابیل چه اتفاقی افتاده . و من هم این کار را کردم . بعد از نوشتن چند خط از گفته های من ، او مواردی را نوشت که من نگفته بودم و مواردی را از خودش اضافه کرد . بعد به گفت که متن را برایت می خوانم که ببینی اشتباهی نداشته باشد . من با دقت گوش کردم . بعد از اینکه چند خط اولی را خواند دیدم که متن اشتباهات زیادی دارد و فورا گفتم که آقا من اینها را نگفتم . بعد او عصبانی شد و فریاد زد چرا همین ها را گفتی . ما برای دقایقی جر و بحث کردیم و وقتی دید که اشتباه کرده و من بر روی گفته های پافشاری می کنم رفت و دقایقی بعد بازگشت و دوباره شروع به خواندن متنی کرد که گفته های من نبود و من مرتب گوشزد می کردم که اینها سخنان من نیست و این تکرار مکررات برای مدتی طولانی ادامه داشت و من چیزی حدود یک ساعت یا یک ساعت و نیم معطل شدم . گهگاهی صدای لگد زدن به در را می شنیدم .صدای مردانی به گوش می رسید که فریاد می زدند که اگر او را بیرون نفرستید در را می شکنیم . وقتی که موقع رفتن من شد رئیس پلیس مرا به سمت درب راهنمایی کرد . در آنجا پدرم را دیدم که بی صبرانه منتظر است و مردمی که از دم در کلیسا تا فرمانداری مرا همراهی کرده بودند . و این اولین باری بود که من بازداشت شدم و مجبور شدم در حضور مقامات ظاهر شوم . برنادت سوبیرو دوشنبه 22 فوریه 1858 برنادت به خاطر ممنوعیت پدرش به ماسابیل نرفت و با ناراحتی به مدرسه رفت . اما در بعد از ظهر همان روز یک نیروی قوی و مقاومت ناپذیر او را به سوی ماسابیل کشید. او به غار رفت اما هیچ ظهوری صورت نگرفت . سه شنبه 23 فوریه 1858 برخلاف دستور رئیس پلیس «جکومت» برنادت برای دیدار هفتم به ماسابیل رفت . جمعیت مختصری از مردم گرد هم آمده بودند که در میان آنها چند تن از افراد برجسته دهکده هم بودند . که از روی حس کنجکاوی آمده بودند و می خواستند ساده لوحی و زود باوری مردم به اصطلاح کلاس پایین را مسخره کنند. یک کشیش ناشناس ، آقای استرید مامور مالیات و چند نفر از افراد عادی به چشم می خوردند . او را کشیش دهکده پدر پیرامل فرستاده بود که ببیند چه اتفاقاتی در آنجا رخ می دهد . به صلاح دید پدر پیرامل ، او و « دوفو » ( عضو عالی رتبه دادگاه) و مامورانش از پادگان و سایر افراد والامقام دهکده ، آمده بودند که شاهد این کارناوال « ماردی گرا » باشند . ( برای کاتولیک ها « ماردی گرا » روز پیش از چهارشنبه توبه است که روز جشن و و رژه و کارناوال است. ) ولی به جای دید منفی و ایجاد افتضاح و مغشوش کردن جو ، به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند و متحیر شدند . دیدن برنادت در حال دعا و خلسه عارفانه آنها را دگرگون کرده بود و آنها اعتقاد پیدا کردند و در ردیف شاهدان و باور کنندگان رویتها قرار گرفتند ! بله ، اتفاقاتی در ماسابیل در حال شکل گیری بود و حالا حالاها قصد توقف نداشت . خوک دانی ماسابیل می رفت که به غاری مقدس تبدیل شود . مکانی که مقدر بود دهکده لورد را به یک شهر زیارتی مهم و یک پایتخت مذهبی تبدیل کند . ریشه های پیام توبه و دعا و نیایش در این دهکده در حال پایگیری بود .و روز به روز گسترده تر می شد .
«برنادت در حال خلسه » یک نقاش اظهار می کند که این پورتره در حال خلسه و رویت مادر مقدس از برنادت کشیده شده . این نقاشی هیچ امضا و نشانی در پایینش ندارد . فقط این کلمات تقدیمی در پایین آن به چشم می خورد To the Countess of Geoffre, Lecomte de Noüy." این تابلو توسط " کنت دی سرتین " به موزه برنادت در نورز اهدا شده . وی این تابلو را از مادرش دریافت کرده و او نیز به نوبه خود از والدینش گرفته است .رنگها در این پورتره ثابت نیست و محو شده است . چهارشنبه 24 فوریه 1858 250 نفر اطراف برنادت را دوره کرده بودند و تمام فضای مابین « رودحانه گیو » و تخته سنگ ماسابیل اشغال شده بود .
گرد غم و اندوه و اشک چهره برنادت را در بر گرفته بود . پیام و رسالت مهمی که در این روز در غار ماسابیل داده شد بارها و بارها در ماسابیل و شهر لورد تکرار شد . توبه ... توبه ... توبه ... برای بخشایش گناهکاران دعا کنید . و مردم در ماسابیل دعا کردند . مردم زودتر از هر روز آمده بودند . در سرمای زمستان و ساحل رودخانه گیو دعا می کردند و سرمای هوا آنها را ناراحت نمی کرد و از دعا و نیایش و حضور در ماسابیل راضی و خرسند بودند . جوشیدن چشمه آب شفا بخش پنج شنبه 25 فوریه 1858 نیروی پلیس جمعیتی بالغ بر 350 نفر را ثبت کرد . جمعیت بی صبرانه و مشتاقانه منتظر آمدن برنادت بودند بلکه بتوانند حالت اکستازی و خلسه را در چهره اش از نزدیک نظاره کنند . بر خلاف هوای خوب روزهای قبل ، هوای سردی بود و متاسفانه باران در حال باریدن بود . باران و مه همه جا را فرا گرفته بود که برنادت آمد . برنادت سربندش را در آورد شمع را روی زمین گذاشت به طرف رودخانه گیو رفت و دوباره برگشت زانو زد و بالاخره چهار دست و پا شد و چهار دست و پا به طرف پشت غار ماسابیل رفت . به طرف سمت چپ تخته سنگ ماسابیل . بانو به من گفت که من باید بروم و از آب چشمه بنوشم و خودم را در آن بشورم . در حالی که چشمه ای نمی دیدم به طرف رودخانه رفتم . بانو گفت آنجا نه ... و سپس با اشاره انگشت به من نشان داد که باید به زیر تخته سنگ بروم . من به آنجا رفتم و یک گودال آب دیدم که بیشتر شبیه آب و گل بود . و آب آن آنقدر کم بود که من به سختی می توانستم مقدار اندکی از آن را در گودال دستم جمع کنم . با این حال من اطاعت امر کردم و با انگشتانم شروع به کندن گودال کردم . بعد از این کار موفق شدم مقداری آب جمع کنم . آبش آنقدر کثیف بود که من سه مرتبه آن را تف کردم . و در بار چهارم موفق شدم آن را بنوشم . بانو از من خواست از علفهایی که همان جا نزدیک چشمه بود بخورم . فقط یک مرتبه . و من علت آن را نفهمیدم . سپس منظره بانو غیب شد و من به خانه بازگشتم .
دیدار نهم نقطه اوج و ما حصل پیام لورد به شمار می آمد . آبی که از دل غار ماسابیل می جوشید و با گل و لای آغشته بود می رفت که معنایی عمیق و غیر قابل تصوری پیدا کند . این آب صرفا آبی نبود که به مرور پالوده می شود و گاهی شفاهای معجزه آسایی ایجاد می کند . این آب نشان رمز آلود و پر معنایی بود از آبی که به همراه خون از پهلوی عیسی مسیح جاری شد . همان خونی که با نیزه های سربازان در پهلوی مسیح ایجاد شده بود ! یک ترادف و انطباق پر معنا ! زیرا درست در همان زمان در مدرسه کاتولیک ، درسهای مصائب مسیح تدریس می شد .شرح مصیبتها و رنجهایی که عیسی مسیح متحمل شده بود . برنادت بدون اینکه خودش بداند داشت رنجهای مسیح را برای گناهکاران نمایش می داد. ولی همان طور که برنادت داشت معنای پیام مهم بانو را درک می کرد و به کنه آن پی می برد ، افراد معدود و انگشت شماری مانند « ماری پایل هس » وخامت اوضاع را در می یافتند . برنادت تحت تاثیر قرار گرفته بود و گرد غم بر صورتش نشسته بود .« پیاهس »در یادداشتهایش چنین نوشته است : چهره برنادت دگرگون می شد و غم و نگرانی در چهراش موج می زد . تو گویی غم همه عالم را در سینه دارد . ولی اکثر افراد بی رحمانه رفتار کردند .و بی مهری کردند . درست مانند کسانی که در روز جمعه مقدس مسیح را رها کردند . و به او نارو زدند .همانهایی که در همین چند روز قبل او را تحسین می کردند و به او عشق می ورزیدند ! وقتی برنادت زمین گلی ماسابیل را چنگ می زد و علفهای تلخ را می جوید ، دوستان و حامیانش یکی یکی ایمانشان را نسبت به او و ادعایش از دست می دادند . درست مانند دوستان مسیح که نفهمیدند که " مسیح به خاطر ما بود که رنجهایمان را بر دوش می کشید و ما مسبب همه مصائب او بودیم " . در حالی که آنها با او زندگی می کردند و او سعی می کرد که این مهم را به آنها بفهماند . در شب جمعه مقدس و در شام آخر، عیسی ، قرص نانی را نشان داد و گفت " این بدن من است که آن را برای گناهکاران می بخشم. " و یک فنجان شراب را گرفت و گفت " این خون من است که برای تمام بشریت جاری می شود " . مسیح سه بار از خدای پدر درخواست کرد که این را از من بپذیر . او خود را تسلیم خدا کرد . مسیح عشق و دلسوزی بی پایانی به گناهکاران داشت و همین باعث شد که بتواند رنجهایش را تاب بیاورد . او بره بی گناه خدا بود که برای رستگاری جهانیان ، قربانی شد . و گناهان عالم را به دوش کشید . برای کسانی که چشمهایشان را گشوده بودند و گوشهایشان را به روی حقایق باز کرده بودند ، معنی رفتارهای برنادت و خزیدن او در میان گلها ، و جویدن علفهای هرز تلخ مزه ، روشن بود . در طی دیدار نهم مصائب و رنجهای مسیح توسط برنادت به نمایش گذاشته شد . بدون اینکه خودش این را بداند . وقتی مریم مقدس از او خواست که برای گناهکاران شفاعت کند و دعا کند ، برنادت ، موج اندوه و غم را در چهره او مشاهده می کرد . و متعاقب آن ، حالت غمگینی و نگرانی برای اوضاع رقت انگیز گناهکاران در وجودش شکل می گرفت . برنادت در تمام طول زندگی کوتاهش همواره به ژرفنای این راز ، متفکرانه می اندیشید و درکش را نسبت به این مهم ، عمیق تر می کرد . رحم و دلسوزی او برای گناهکاران بیچاره روز به روز عمق می گرفت و همواره برای گناهکاران دعا می کرد .
ادامه دیدار 25 فوریه ... برنادت که در میان گلهای ماسابیل می لولید بالاخره از جا برخاست .وقتی رو به سوی جمعیت متحیر و شوک زده کرد ، صورتش غیر قابل شناسایی شده بود . چهره اش با گل آغشته شده بود و مشغول جویدن یک دسته علف بود که از زمین ماسابیل کنده بود . تعجب و حیرت حاضران کم کم جای خود را به خشم و طعنه و ریشخند می داد . بعضی از مردم ترسیده بودند . این خبر روز بعد در روزنامه ها تیتر شد و جراید با عصبانیت عنوان کردند که " همه فریب خوردند . جای اصلی برنادت در تیمارستان است . " در همان روز و در دیدار نهم" عمه برنارد " سیلی محکمی به گوش برنادت زد و او را به لی کاچوت فرستاد . و همان طور که برنادت از میان مردم عبور می کرد همه مسخره اش می کردند و برایش هو می کشیدند . مامور مالیات آقای استرید نوشته است " یک روز سیاه فراموش نا شدنی " او می دانست که باید طعنه و کنایه های همکارانش را تحمل کند . آنها از اینکه با دستهای خود ، خودشان را به میان چنین بلا و بدبختی انداخته اند و مضحکه خاص و عام شده اند عصبانی بودند و برنادت را به عنوان موجود پست و تازه به دوران رسیده ای کثیف می دانستند . این اصطلاحی بود که مردم شهر می گفتند . یاد آورنده صورت برنادت دیوانه در حالی که با گلهای خوکدانی ماسابیل آغشته شده ! قدرتهای محلی متوجه تغییر جو و حال و هوای دهکده شدند و سریعا وارد عمل شدند . در بعد از ظهر همان روز برنادت به نزد « آقای دوتور » مامور کل جرایم امپراطوری احضار شد . و این همان فردی بود که پدر برنادت را به زندان انداخته بود . برنادت برای دو ساعت تمام سر پا در حضور او ایستاده بود و مادرش هم در کنارش حضور داشت . یک دختر بچه چهارده ساله مجبور بود یک بازجویی سخت و بی رحمانه را تاب بیاورد . از او سوال و جواب شد ، مورد اتهام قرار گرفت ، ملامت و سرزنش شد و با هر روش ممکن و هر نوع نیش و کنایه ای مورد تهدید قرار گرفت . سرانجام مادرش از شدت ترس و وحشت تاب نیاورد و غش کرد . بازپرس همچنان بر ادامه ماموریتش مصر بود . اما بالاخره یک صندلی برای نشستن به آنها داد . این دست نوشته های برنادت در مورد دومین بازجویی است : همان هفته رئیس پلیس همان مامور قبلی را نزد من فرستاد که به من بگوید باید ساعت شش بعد از ظهر برای بازجویی در دادگستری آماده باشم . من با مادرم رفته بودم و آنها از من سوال کردند چه اتفاقی در غار ماسابیل افتاده ؟ من شرح ماجرا را گفتم و او هم نوشت و بعد آن را برای من خواند . چیزی که باید گوشزد کنم این است که درست مانند بازجویی قبلی او یادداشتهایی نوشته بود که من نگفته بودم . بعد من به او گفتم آقا من این چیزها را نگفته ام . او با اصرار می گفت که هیمن ها را گفته ای و تنها جوابی که داشتم این بود که نگفته ام . بعد از اینکه برای مدتی با هم بحث و مجادله کردیم او قبول کرد اشتباه کرده و به خواندن متن ادامه داد که پر بود از اشتباهات و چیزهایی که من نگفته بودم .و گوشزد می کرد که یادداشتهای قبلی با گفته های امروز من همخوانی ندارد .و من گفتم که در بازجویی قبلی هم دقیقا همین اظهارات را کرده ام و اگر رئیس پلیس اشتباه کرده باشد مسلما برای خودش بد خواهد بود. بعد او از همسرش خواست که دنبال یک مامور پلیس و رئیس زندان بفرستد و از رئیس زندان بخواهد که یک شب حبس برای من را تصویب کند و مرا یک شب زندانی کند . مادر بی نوایم مرتب گریه می کرد و گاه گاهی به من نگاه می کرد .و وقتی شنید که آنها می خواهند ما را آن شب زندانی کنند اشکهای بی قرارش شدت گرفت .و من به نوبه خودم او را دلداری می دادم و به او می گفتم اتفاقی نیفتاده آنها دارند ما را به زندان می برند در حالی که ما جرمی مرتکب نشده ام و صدمه ای به کسی نزده ایم . بعد مامور رفت که جواب بگیرد و بیاید و مادر بی نوایم از ضعف و خستگی می لرزید و رئیس پلیس یک صندلی به ما تعارف کرد و مادرم که می دانست باید دو ساعت سر پا بایستد صندلی را گرفت و نشست . من هم از دادستان تشکر کردم ولی ننشستم و روی زمین نشستم . مردم در پشت در منتظر بودند و وقتی دیدند کار ما خیلی طول کشیده با لگد به در می زدند . با اینکه مامور دم در بود اما قادر به کنترل اوضاع نبود و دادستان هر از چند گاهی سرش را از پنجره بیرون می آورد و به آنها می گفت ساکت باشند . ولی مردم به او می گفتند که باید ما را بیرون بفرستد در غیر این صورت دست از لگد زدن بر نخواهند داشت . و مردم دست از شلوغ کاری برنداشتند . به هر حال او تصمیم گرفت که بگذارد ما برویم . و از ما ضمانت گرفت و اوضاع تا فردا به حال معلق باقی ماند . برنادت سوبیرو . |
|
۱۳۸٤/۱٠/٢۸ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| پيامهای لورد |
چیزی که من باید به شما بگویم لزوما نباید کتبا نوشته شود . در سومین دیدار در 18 آوریل سال 1858 بانو برای نخستین بار سخن گفت . برنادت با قلم و کاغذی در دستانش به دیدار بانو رفته بود ولی به آنها نیازی نبود . بانو مایل بود با برنادت رو در رو و مستقیم ارتباط داشته باشد . در ابتدا از او دعوت شد که قلبش را به روی پیام عشق و محبت بگشاید . فقر و تنگدستی
در زمان برنادت غار ماسابی مکانی کثیف ، گمنام و سرد و مرطوب بود . غار ماسابی اصطلاحا خوک دانی یا طویله نامیده می شد . زیرا محیطی بود که در آن خوک ها چرا می کردند . مریم باکره با جامه ای سفید ظاهر می شد و سپیدی جامه او سمبلی از پاکی و پاکدامنی بود .و بانوی ما این رنگ را برای لباسش برگزیده بود . ظهور مریم مقدس در چنین مکان مرطوب و گمنامی یاد آور کتاب مقدس است . همایش نیکویی خدا با فقیر و بی چیزی انسان. پیش از رویدادهای لورد و دیدار با بانو ، برنادت شرایط زندگی فقیرانه اش را پذیرفته بود و تسلیم اوضاع نامساعدش شده بود . او عمیقا باایمانی که از والدینش آموخته بود عجین شده بود . بعد از دیدار مریم مقدس ، هنگامی که بیشتر با راههای خدا آشنا شد تصمیم گرفت که هرگز رویه اش را در زندگی تغییر ندهد . و همیشه به کسانی که می خواستند او را از شرایط رقت بارش نجات دهند یک پاسخ می داد " من می خواهم فقیر باقی بمانم " . به او پیشنهاداتی مبنی به رفتن به پاریس داده می شد . جایی که او با توجه به داستان جالبش می توانست به خوشبختی دست یابد . برنادت دختری تعلیم ندیده و نا آگاه بود و آموزشهای مذهبی به او داده نشده بود اما علی رغم جهالتش ، رویدادهای لورد و مکاشفاتش او را قادر ساخت که دلیل فقر و بی نوایی بی اندازه خودش و خانواده اش را عمیقا درک کند . درست مانند عیسی مسیح که در بین فقیرترین مردم و یکی از آنها بود . و این نخستین پیام لورد بود .
توبه
لجن زار متعفن ماسابی نمادیست از توبه . برنادت با آن صورت آغشته به گل سمبلی از مسیح و عشق بی نهایت او به بشریت است . او ما را فرا می خواند که ماهیت واقعی گناه را ببینیم و زشتی شریر را نظاره گر باشیم . برنادت در حالی که طعم تلخ علفها را می چشید با شجاعت توبه و طلب آمرزش برای گناهکاران را زمزمه می کرد . این گونه اسطوره بودن و نمادینه شدن کار آسانی نبود . جمعیت ماسابی او را مسخره کردند تحقیر کردند و او تن به همه اینها داد و همه رنجها ار متحمل شد .هنگامی که او صورتش را به آب و گل آغشته کرد و از علفهای گلی و تلخ مزه کنار غار خورد مردم دلیل کارهای او را نفهمیدند و به او اهانت کردند . مسخره اش کردند . درست مانند عیسی مسیح آن زمان که صلیب را بر دوش می کشید و رنجور و نازیبا شده بود .انبوه جمعیت او را مسخره می کردند و بر رویش آب دهان می انداختند و او سنگینی و گناه همه مردم عالم را بر روی شانه های خمیده اش حمل می کرد . توبه واقعی ما را قادر می سازد که گناهان خود را ببینیم و بدانیم چه موجودات بیچاره ای هستیم و به ما کمک می کند که با یکدیگر مهربان باشیم . دعا و طلب بخشایش
در نهمین دیدار مریم مقدس از برنادت خواست که زمین را با انگشتانش حفر کند . به او گفت " به سوی چشمه برو و خودت را در آب آن بشور و از آب چشمه بنوش " . آنجا فقط مقداری آب گل آلود بود و این برای نوشیدن برنادت کافی می نمود .ابتدا این آب کثیف و گل آلود بود ولی بعد آهسته آهسته زلال شد . چشمه آب سمبولیست از پاک کردن قلبی که با گناه آلوده شده و با توبه و طلب بخشایش پاک می شود . برنادت درخواست بانو را اجابت کرد او بارها و بارها تکرار کرد توبه توبه توبه برای گناهکاران طلب آمرزش کنید . دعا و مناجات و طلب آمرزش ما را به سوی روح الهی هدایت می کند . و ما می دانیم که گناه در نقطه مقابل خداست و این همان پیام کتاب مقدس است . کلیسا
در سیزدهمین دیدار بانوی ما به برنادت گفت نزد کشیش ها برو و بگو در این جا کلیسایی بر پا کنند من می خواهم که مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند . کلمه صفوف منظم به زبان مردم لورد به معنای سفر از یک شهر و ناحیه به شهری دیگر و ملاقات با ساکنان آنجاست . و پیامش این است که تمام ملتها قاره ها و کشور های دنیا از پیر و جوان ، سالم و بیمار همه با هم برادر و برابر هستند و باید در صلح و آرامش کنار هم زندگی کنند و هر زبانی ، زبان تمام امتهاست و موسیقی هر ناحیه ای موسیقی کل مردم دنیاست . در شانزدهمین دیدار در روز 25 آوریل 1858 برنادت به ماسابی رفت و بنا بر درخواست کشیش ناحیه پدر پیرامل برای سه مرتبه نام بانو را از او سوال کرد و در چهارمین بار بانو با لحجه محلی لورد به او جواب داد من باکره حامله هستم . برنادت در ابتدا معنای آن کلمات را متوجه نشد و به نزد کشیش دهکده رفت تا نام بانو را به او بگوید و پدر پیرامل متوجه شد که بانویی که در غار ماسابی بر برنادت ظاهر می شود مادر مقدس است . و تمام پیام لورد در همین کلمه خلاصه می شود . باکره حامله ! بله مریم مقدس .
|
|
۱۳۸٤/۱٠/٢٦ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| آخرين ديدارها |
|
اين ماجرا کاملا حقيقی است . برنادت سوبيرو دخترکی ۱۴ ساله که مريم مقدس را ۱۸ مرتبه در غار ماسابی در لورد فرانسه می بيند و در سن ۲۲ سالگی در صومعه ای در شهر نورز فرانسه راهبه می شود و در سن ۳۵ سالگی بر اثر سل استخوان و زخم باز دنيا را ترک می کند . او را در زير زمين کليسا دفن می کنند . سالها از مرگ او گذشته بود ولی هنوز حکايت او زبان به زبان می گشت و راهبه هايی که با برنادت هم اتاقی بودند مرتب از پاپ آن زمان می خواستند که برنادت را قديسه اعلام کند و پاپ چنين چيزی را قبول نداشت و می گفت بايد به من ثابت شود . نهايتا دستور نبش قبر داده شد و علت آن هم بررسی قديسه بودن اين بانو بود . تابوت گشوده شد و پيکر کاملا سالم و دست نخورده و پاک و بی بوی بانو برنادت نمايان شد .اولين نبش قبرببرنادت مقدس سی سال پس از مرگش بود . و طی اين سالها بدن مقدس او سالم مانده !! برنادت سوبيرو رسما قديسه اعلام شد . و هنوز که هنوز است بيماران زيادی برای گرفتن شفا نزد اين بانو می روند و تا کنون ۶۶ مورد شفايی ديده شده که از نظر پزشکی هيچ دليلی برای آن وجود ندارد و معجزه اعلام شده . چهارده تا از دیدارها گذشته بود و بانو هنوز نام و هویتش را بر ملا نکرده بود و با اسرار از برنادت می خواست که در میان گل و لایها بخزد و از علفهای تلخ مزه بخورد و به وسیله جمعیت بی ایمان تحقیر شود و هنوز بر درخواستش مبنی بر ساخت کلیسا در ماسابی مصر بود . شهر کوچک به شدت تحت فشار بود . اوضاع شدیدا بحرانی بود و موجی از هیجان و هیاهو کل دهکده را در بر گرفته بود . به نظر می رسید که دخترک چهارده ساله اوضاع شهر را حسابی آشفته کرده است . پیام توبه و دعا برای گناهکاران به آنان که دلهای پاکی داشتند و قلبهای های خود را به روی بانو گشوده بودند ، آموخته بود که فقری بالاتر و به مراتب بدتر از فقر مادی هم وجود دارد !
برنادت به شخصه در میان فقیرترین کودکان دهکده بود . چشمه آب شفا بخش خود به تنهایی بزرگترین نشانه و معجزه بود ! افراد زیادی به واسطه آن ایمان آوردند و دگرگون شدند . و بعد چه اتفاقی افتاد ؟ پس از سه هفته زندگی یه روال عادی بازگشت . ایمانداران هنوز در غار ماسابی گرد هم می آمدند . ولی برنادت در آنجا حضور نداشت . او مشغول مطالعه تعلیمات مذهبی اش بود و داشت برای اولین مراسم عشای ربانی اش آماده می شد . در اولین ساعات بامدادی روز 25 مارس ، برنادت با یک الهام آشنای دورنی از خواب برخاست و نیرویی ناشناخته او را دوباره به سوی میعادگاهش با مریم مقدس و به ماسابی فرا می خواند . این یک ندایی بود که برنادت توانایی مقابله با آن را نداشت . روز بسیار مهمی بود . روز عید تبشیر بود و کلیسا مشغول برپایی مراسم بود . روزی که مریم مقدس در خانه فقیرانه اش در ناصره پیام مهمی را دریافت کرد . روزی که فرشته ای بر مریم مقدس ظاهر شد و به او بشارت داد که مادر منجی خواهد بود .
برنادت با شادی زاید الوصفی به ماسابی و دیدار بانو شتافت . از آخرین باری که بانو را دیده بود سه هفته تمام می گذشت و او حتی نمی دانست که آیا دوباره او را خواهد دید یا نه . این بار او مصمم بود که حتما نام بانو را بفهمد . در این صورت او بالاخره می توانست نام بانو را به کشیش دهکده بگوید . برنادت ذاتا دختر سرسخت و سمجی بود و این بار سوالش را برای چهار مرتبه تکرار کرد . همان سوالی که بارها و بارها پرسیده بود ... " آیا می تونم از شما خواهش کنم که محبت کنید و نامتون رو به من بگید ؟ " برنادت این دفعه موفق شد پاسخ سوالش را بگیرد " من باکره باردار هستم " .
شرح ماجرا را از زبان خود برنادت بشنویم . من برای چهارده بار هر روز به آنجا می رفتم و هر بار از او سوال می کردم شما کیستید ؟ و بانو همیشه در برابر این سوال من لبخند می زد . بعد از آن چهارده بار من یک روز برای سه مرتبه متوالی از او سوال کردم که شما کی هستید ؟ بانو فقط خیلی زیبا به من لبخند می زد . در آخر من برای بار چهارم از او سوال کردم . بانو در حالی که بازوانش آویزان بود لبخندش را متوقف کرد و چشم به آسمان دوخت . دستهایش را روی سینه اش جمع کرد و گفت " من باکره باردار هستم " . سپس من به نزد کشیش دهکده برگشتم و به او گفتم که بانو می فرمایند که من باکره باردار هستم . کشیش از من سوال کرد آیا صد در صد مطمئن هستی . من پاسخ دادم بلی . و من برای اینکه آن را فراموش نکنم تمام راه را تا خانه آن کلمات را با خودم تکرار کرده ام ! .. برنادت برای احترام و به عنوان هدیه شمعی را بین دو سنگ جای داد . به عنوان نشانی از دعا و مناجات . او سپس به سوی خانه شروع به دویدن کرد . در حالی که تمام راه را تا خانه می دوید مرتب و پی در پی آن کلمات دشوار را با خود زمزمه می کرد که فراموشش نشود . البته این کلمات با لهجه محلی او گفته می شد و کاملا غریب و ناشناخته بود ! que soy era Immaculada Councepciou پدر پیرامل گفت که بانو نمی تواند یک چنین نامی داشته باشد . او گفت " تو حتما اشتباه می کنی .آیا تو معنی این کلمات را می دانی ؟ " پدر پیرامل خیلی آشفته بود قادر به صحبت کردن نبود . او فورا برنادت را برگرداند . و ماری برناده بدون اینکه معنای کلمات را بداند رفت . فقط بعدا در بعد از ظهر همان روز به او گفته شد که معنای آن کلمات مادر مقدس است . آن روز بعد از ظهر پدر پیرامل برای اسقف نامه ای نوشت و در آن عنوان کرد که برنادت هرگز نمی تواند این کلمات را از خودش اختراع کرده باشد . کلیسا چهار سال پیش اعلان کرده بود که مریم مقدس باکره حامله است . این کلمات مطمئنا برای برنادت ناشناخته بود . زیرا در تعلیمات مذهبی خیلی سربسته با او صحبت شده بود و چنین آموزشی به او داده نشده بود و او حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت . برنادت به دلیل ضعف جسمانی و بیماری و همچنین فقر و تهیدستی خانواده اش دچار عقب افتادگی تحصیلی شده بود و مجبور بود تعلیماتش را در کلاس درس کودکان خردسال بگذراند . او در آن هنگام مشغول مطالعه تعلیمات مذهبی بود که بتواند اولین مراسم عشای ربانی را به جای آورد . و این تکلیفی بود که کودکان شش و هفت ساله و کوچتر از او انجام می دادند ! و جزو دروس کودکان شش ساله بود . بعد از اینکه بانو اعلان کرد که باکره حامله و همان مادر مقدس است دو ظهور دیگر در پیش رو بود که باید رخ می داد . شهر لورد در یک آشوب و نا آرامی عجیبی بود . افراد آشوبگر و کاذبین ظهورات مادر مقدس یک بلوا و هیجانی در شهر لورد بر پا کرده بودند . در نهایت اسقف هم وارد عمل شد و اعمال سواستفادگران را تقبیح کرد . قدرتهای غیر نظامی برای ایجاد نظم اطراف غار ماسابی را حصار کشی کردند و رفت و آمد به محل را ممنوع کردند
. حصار غار به کرات خراب شد و دوباره تردد در ماسابی آزاد شد . در این اثنا برنادت هم به زندگی آرام و ساکتش بازگشت . بعد از ملاقات هفدهم خانواده سوبیرو زندان لی کاچوت را ترک کردند .
در سوم ژوئن ، برنادت بدون هیچ آگاهی نسبت به این که آیا دوباره بانو را خواهد دید یا نه اولین عشای ربانی اش را به جا آورد . برنادت حقیقتا احیا کننده پیام توبه بود . پذیرفتن ملاقات کنندگان به طرزی خستگی ناپذیر و بمباران سوالات پی در پی و تکراری و شرح صد باره و هزار باره وقایع به درستی او را از تکالیف درسی اش عقب انداخته بود و تاثیر بدی هم روی سلامتی اش گذاشته بود . چهارشنبه7 آوریل 1858 سه روز پس از روز عید پاک ، برنادت دوباره یک کشش عمیق درونی برای رفتن به سوی غار ماسابی در خود حس می کرد . او با یک شمع در دستش به غار رفت . جمعیت عظیم همیشگی طبق معمول در صفوف منظم گرد هم آمده بودند و به محض اینکه برنادت به خلسه روحانی فرو رفت همه ساکت شدند . همه در سکوت مطلق بودند تا اینکه دکتر دوزوس با سر و صدا جمعیت را هل می داد تا خودش را به کنار برنادت برساند . او همیشه آدم شکاک و دیرباوری بود و حالا به نام علم وارد عمل شده بود . شمع بزرگی که برنادت در دست داشت سوخته بود و کوچک شده بود و برنادت آشکارا فتیله شمع را در دستش نگه داشته بود . دکتر دوزوس شاهد بود که شعله های شمع برای چیزی حدود ده دقیقه بر روی انگشتان برنادت می تاخت و زبانه می کشید .بعد از اینکه برنادت از حال خلسه خارج شد دکتر دوزوس انگشتان او را معاینه کرد و در کمال حیرت دید که انگشتانش کوچکترین آسیبی ندیده و کمترین اثری از سوختگی روی پوست دیده نمی شود .او در حال خلسه اصلا متوجه نشده بود که شعله های آتش شمع بر روی انگشتانش می وزد .از آن زمان دکتر دوزوس تبدیل شد به یکی از پشتیبانان پر و پا قرص و تاییدکنندگان تند و تیز ظهورات مریم مقدس و خود به تنهایی گواه بزرگی برای صدق ادعای دخترک به حساب می آمد . او فورا به دفتر آقای جکومت عضو عالی رتبه دولت رفت تا گزارشاتش را به ثبت برساند . به نظر می رسید که برنادت خیلی بیشتر از گذشته در مشاهدهاتش ذوب شده بود . نگاه او به سوی بانو میخکوب شده بود . غرق در یک حال ملکوتی بود .به نظر می رسید که شدیدا تحت تاثیر مشاهداتش قرار گرفته بود . او کاملا در خلسه بود .
من در آنجا شاهد و ناظر صحنه .بودم همانطور که دیگران هم شاهد بودند .متن زیر واقعیتی که در صدد بازگو کردن آن هستم . برنادت در حالی که زانو زده بود تسبیحی در دست چپش داشت و با شور و حرارت مشغول ذکر و دعا بود و در دست راستش یک شمع تقدیس شده بزرگ و فروزان نگه داشته بود . دختر بچه در حالی که می خواست بر روی زانوهایش بلند شود ناگهان متوقف شد و دست چپش را به دست راستش پیوند داد . شعله های شمع بزرگ دقیقا از میان انگشتانش می گذشت . با وجود آنکه شعله های شمع با یک نسیم ملایم و فروزانی می وزید ولی هیچ اثری بر روی پوست دختر بچه ایجاد نکرده بود . من از مشاهده این پدیده عجیب حیرت زده شده بودم و در همان حال اجازه مداخله به کسی را ندادم . خودم چیزی حدود یک ربع ساعت با دقت این منظره را مشاهده می کردم و مشغول مطالعه پدیده بودم . در این زمان برنادت در حالی که هنوز در حال خلسه عرفانی بود و دستهایش را از هم جدا می کرد بلند شد و به قسمت فوقانی غار رفت . شعله شمع دیگر با دست چپش تماسی نداشت . برنادت مناجاتش را به پایان رساند و آن حالت شکوه ملکوتی از چهره اش محو شد . زمانی که برنادت بلند شده بود و در صدد بود که ماسابی را ترک کند من از او خواستم که دست چپش را به من نشان دهد . من با دقتی بیش از گذشته دستش را ملاحظه کردم و کوچکترین رد و اثری از سوختگی بر روی پوست انگشتانش مشاهده نکردم . بعد من از شخصی که شمع را در دست داشت خواستم که آن را دوباره روشن کند و به دست من بدهد . من چندین بار متوالی شمع را روی دست چپ او گرفتم ولی او در حالیکه می گفت " شما دارید من را می سوزانید . " فورا دستش را می کشید من این واقعیت را صرفا همان گونه که مشاهده کرده ام ثبت کردم و هیچ تفسیری روی آن نمی کنم . خیلی از اشخاصی که آنجا حضور داشتند می توانند گفته های مرا تایید کنند . دکتر دوزوس جمعه 16 جولای 1858 پیرو دستور اسقف اعظم و ممنوعیت قدرتهای غیر نظامی برنادت در آرامش بود و به دور ازهمهمه و آشوب بود . در روز عید مریم مقدس در کوه کارمل ، یک کشش عمیق درونی برای بار آخر برنادت را به سوی ماسابی فرا می خواند .
درب غار اکنون مسدود شده بود و اطراف ماسابی حصار کشی شده بود .ندای غیبی و آن کشش دورنی ، غیر قابل مقاومت بود و برنادت را به سوی ماسابی فرا می خواند و او از دور در آن سوی رودخانه و در چمنزار بانو را می دید . من حس می کردم که در غار هستم . درست در همان مسافت همیشگی و به همان نزدیکی . تمام آنچه که می دیدم فقط بانو بود ... او زیباتر از هر بار به نظر می رسید و درخشانتر از همیشه می درخشید .
در ساعت هشت بعد از ظهر برنادت و مریم باکره آخرین ملاقاتشان را در سکوت و در میان انبوه جمعیت داشتند . او بانو را از فاصله چند صد یاردی از آن سوی رودخانه می دید و همچنان حس می کرد که بانو درست در جلوی رویش هست .
|
|
۱۳۸٤/۱٠/٢٥ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| بدن برنادت مقدس |
اين ماجرا کاملا حقيقی است . برنادت سوبيرو دخترکی ۱۴ ساله که مريم مقدس را ۱۸ مرتبه در غار ماسابی در لورد فرانسه می بيند و در سن ۲۲ سالگی در صومعه ای در شهر نورز فرانسه راهبه می شود و در سن ۳۵ سالگی بر اثر سل استخوان و زخم باز دنيا را ترک می کند . او را در زير زمين کليسا دفن می کنند . سالها از مرگ او گذشته بود ولی هنوز حکايت او زبان به زبان می گشت و راهبه هايی که با برنادت هم اتاقی بودند مرتب از پاپ آن زمان می خواستند که برنادت را قديسه اعلام کند و پاپ چنين چيزی را قبول نداشت و می گفت بايد به من ثابت شود . نهايتا دستور نبش قبر داده شد و علت آن هم بررسی قديسه بودن اين بانو بود . تابوت گشوده شد و پيکر کاملا سالم و دست نخورده و پاک و بی بوی بانو برنادت نمايان شد .اولين نبش قبرببرنادت مقدس سی سال پس از مرگش بود . و طی اين سالها بدن مقدس او سالم مانده !! برنادت سوبيرو رسما قديسه اعلام شد . و هنوز که هنوز است بيماران زيادی برای گرفتن شفا نزد اين بانو می روند و تا کنون ۶۶ مورد شفايی ديده شده که از نظر پزشکی هيچ دليلی برای آن وجود ندارد و معجزه اعلام شده . بدن برنادت مقدس
هنگاميكه مادر وازو به راهبگان نوآموز خود اعلان كرد كه برنادت به زودي به صومعه گيلدارد مقدس وارد خواهد شد ، نمي توانست خوشي و مسرت خود را از ديدن چشماني كه بانوي مقدس ما را رويت كرده اند پنهان كند. ما لذت او را هنگاميكه برنادت را در زيارتگاهش ديديم حس كرديم و چشيديم .چشمانش بسته بود اما او آنجا بود دست نخورده و سالم .بله همان صورتي كه نور خيره كننده و اسرار آميز بانوي قديس بر روي آن تابيده بود ، صورتي كه انوار راز آلود باكره مقدس بر روي آن منعكس شده بود !.سالم و دست نخورده بود .آن لبهايي كه با مريم مقدس سخن گفته بود سالم و پاك باقي بود .آن دستهايي كه توسط دستان مريم مقدس به طرف چشمه ماسابي هدايت شده بود كه براي ما با زحمت حفر كند و با خاك مقدس ماسابي خراشيده شود تا براي ما چشمه معجزه آساي توبه را جاري كند .
تصوير واقعی از چشمه ای که به دست برنادت ايجاد شد
بله همان پوست لطيفي كه با خاك مقدس ماسابي خراشيده شد الان اينجاست سالم و پاك .سالم و دست نخورده .قلبي به وسعت اقيانوس با آن همه مهرباني كه در عشق مسيح و مادرش مي تپيد و براي گناهكاران در سراسر عالم طلب بخشايش مي كرد سالم و درست اينجاست .انگار كه او فقط به يك خواب آرام فرو رفته است و منتظر است كه يك فرشته از بهشت او را بخواند تا دوباره بر روي پاهايش برخيزد .چقدر آرام و زيبا آرميده است اين فرشته ! بله خداوند نخواست كه او به تمامي از ميان ما انسانهاي فلك زده برود . برادران و خواهرانش را كه به خاطر آنها جان خود را داد ترك نكند .بله او هنوز در ميان ماست .برنادت سوبيرو !
پس از سي سال عدم فساد جسد در گور، بدن خواهي ماري برناده مقدس براي امتحان نبش قبر شد .
دليل امتحان ، مقدس بودن وي بود .هنگاميكه سنگ قبر برداشته شد بلافاصله تابوت نمايان گشت .تابوت به اتاقي كه براي آن تعبيه شده بود و دو تا سه پايه با روميزي پارچه اي در آن قرار داشت منتقل شد . در گوشه اتاق يك ميز بود كه با روميزي پارچه اي سفيد رنگ پوشيده شده بود و باقيمانده بدن برنادت قرار بود روي اين ميز قرار گيرد .تابوت باز نشده بود و پيچهاي آن باز شد و يرب لحيم كاري شده آن برداشته شد . درب تابوت چوبي گشوده شد و بدن سالم نگهداري شده خواهر برنادت را نمايان كرد .كمترين اثري از بوي نامطبوع به مشام نمي رسيد .
خواهري كه وي را سي سال پيش خاكسپاري كرده بود متذكر شد كه فقط دستانش مقدار ناچيزي از بين رفته .يك نفر جراح و دكتر كه در زمان نبش قبر حضور داشتند و سوگند ياد كرده بودند به اين صورت توضيح مي دهند .
تابوت در حضور اسقف نورز ، شهردار شهر نورز و قائم مقام قانوني وي و خود ما با در دست داشت چندين حكم قانوني و تصويب نامه گشوده شد ما متوجه هيچ بوي نامطبوعي نشديم و بدن وي طبق سفارش خودش در يك جامه رهبانيت پوشيده شده بود .البسه مرطوب شده بود. فقط صورت و دستها و ساعدها از لباس بيرون بود . سر اندكي به سمت چپ متمايل شده بود صورت سفيد و رنگ پريده بود .پوست به ماهيچه ها متصل بود و ماهيچه ها هم به استخوان ها متصل و پيوسته بود .حفره چشمها با پلكها پوشيده شده بود .ابروها در طاق بالاي چشمها به پوست متصل بودند .مژه هاي چشم راست به پلكها متصل بود .بيني گسترده شده بود .لبها مقدار اندكي از هم باز شده بود و دندانها از لاي آن سالم به نظر مي رسيد .دستها بر روي سينه به هم گره زده شده بود و صليبي در دست مشاهده مي شد.
و اين همان صليب است
و ناخنها و دستها كاملا سالم و حفاظت شده بود .دستها هنوز يك تسبيح زنگ زده را ميان خود داشتند .رگهاي ساعدها بيرون زده بودند . پاها هم همچون دستها لاغر بود و ناخنهاي پاها هم سالم و بي عيب باقي مانده بود ـ يكي از ناخنهاي پاها هنگام شستشوي جسد افتاده بود .وقتي كه البسه در آورده شد و حجاب از روي سر برداشته شد تمام بدن خشك شده قابل رويت شد كه خشك و شق شده بود . تمام اعضا خشك شده بود . معلوم شد كه موها كه كاملا كوتاه شده بود به سر متصل بود و هنوز به جمجمه پيوسته بود .گوشها در وضعيت كاملا سالم و محافظت شده قرار داشت .و طرف چپ بدن بالاتر از طرف راست بود .شكم به طرف داخل مقعر شده بود و مثل همه جاي بدن خشك شده بود . وقتي به آن ضربه زده مي شد مانند يك تكه مقوا از آن صدا بلند مي شد .زانوي چپ به بزرگي زانوي راست نبود .دنده ها به خاطر كشش ماهيچه ها برآمده شده بود . جسد سفت شده بود و بنابراين مي شد براي شستن آن را به طرف جلو و عقب چرخش داد .قسمتهاي پايين تر بدن مقدار كمي سياه شده بود . به نظر مي رسيد كه اين به دليل مقدار بالاي كربن موجود در تابوت به وجود آمده باشد .گواهي كه در آن ما حسب وظيفه اين اظهارات را تقديم كرديم كاملا به درستي و به دور از هر گونه خطا و اشتباه ثبت شده است . نورز 22 سپتامبر 1909 دكتر ديويد جوردن .
اين همان صندليی است که برنادت مقدس بر روی آن فوت کرد . وقتی حالش بد شد در اتاقش در دير بر روی اين صندلی نشست و با صدای بلند آهنگی رو خوند که دعا بود و بعد همان دعايی که مريم مقدس به او آموزش داده بود خواند و بر روی اين صندلی فوت کرد
اينجا هم اتاق برنادت مقدس در ديری در نورز است که به مدت ۱۳ سال در آنجا راهبه بود و باز همان صندلی راهبه ها بدن او را شستشو دادند و آن را در يك تابوت جديد قرار دادند كه با روي پوشانده شده بود و با پارچه ابريشم سفيد پوشش داده شده بود .در همان ساعات اوليه كه بدن در مجاورت جريان هوا قرار گرفت كم كم شروع به سياه شدن كرد . بنابراين درب تابوت دوجداره را بستند لحيم كاري و ميخ و پرچ شد و توسط 7 مهره آن را مهر و موم كردند .كارگران دوباره بدن برنادت را به زيرزمين آوردند. ساعت 5/5 بعد از ظهر بود كه آزمايشاتشان تمام شد . اين واقعيت كه بدن برنادت در طول اين همه سال ، سالم و درست باقيمانده لزوما معجزه نيست .اين واقعيت به خوبي شناخته شده كه اجساد در انواع به خصوص خاك به درجات مختلفي شروع به تجزيه و از هم پاشيدن مي كنند و ممكن است به تدريج موميايي شوند .ولي به هر حال در مورد برنادت اين موميايي شدن به طرز عجيبي حيرت آور است .بيماري او و وضعيت بدنش در هنگام مرگ و رطوبت زيرزمين دير جوزف مقدس قاعدتا بايد باعث پوسيدگي گوشت و بدن وي مي شده است . ( لباسهاي رهبانيت برنادت مرطوب بود و تسبيح دستش زنگ زده بود و صليب تسبيحش در اثر رطوبت سبز رنگ شده بود ) . در سالهاي بعد در 3 آوريل 1919 يك مجوز ديگر براي بررسي بيشتر و آزمايشات بر روي بدن برنادت مقدس صادر شد . دكتر تالون و دكتر كمت در حضور اسقف شهر نورز ، رئيس پليس ، نماينده شهردار و ديوان محاكمات كليسا ،آزمايشات را رهبري مي كردند . همه چيز درست مانند آزمايشات قبلي در ده سال پيش بود . همه حضار سوگند نامه را خواندند و درب زيرزمين گشايش شد و جسد به درون يك تابوت جديد منتقل شد و دوباره خاكسپاري شد . همه كار مطابق با حكم قانوني و قوانين مدني انجام شد .بعد از اينكه پزشكان آزمايشاتشان را انجام دادند و كارشان به اتمام رسيد هر كدام به داخل يك اتاق جداگانه رفت كه نتيجه آزمايشات و مشاهداتش را بر روي كاغذ منتقل كند .آنها حق مشورت و گفتگو با يكديگر را نداشتند . هر دو گزارش از هر نظر دقيقا به هم مطابق بود و همچنين با گزارشات دكتر جوردن و دكتر ديويد در سال 1909 مطابقت داشتند . يك موضوع با اهميت جديد در مورد بدن برنادت وجود داشت . و آن مقداري زنگار و يك لايه از نمك كه به نظر مي رسيد از املاح كلسيم باشد بود كه احتمالا در اثر شستشوي بدن در هنگام آزمايشات اوليه ايجاد شده بود . هنگاميكه تابوت بازگشايي شد پيكر كاملا سالم و بي بو ظاهر شد ( دكتر تالون در اين مورد دقيق تر گزارش كرده بود كه هيچ بوي نامطبوعي ناشي از فساد به مشام نمي رسيد و هيچكدام از حضار از اين بابت ناراحت نشدند .) جسد عملا موميايي شده بود و با يك تكه از زنگ و يك لايه جالب توجه از نمك كه به نظر ملح كلسيم مي نمود پوشيده شده بود .اسكلت كامل و درست بود و منتقل كردن آن به روي ميز كار دشواري نبود و مي شد به راحتي آن را جابجا كرد .پوست برخي از نواحي اندكي از بين رفته بود اما در بيشتر نواحي پوست سالم وجود داشت در برخي جاها رگها هم قابل رويت بودند .
در ساعت 5 بعد از ظهر همان روز جسد دوباره در دير جوزف مقدس در حضور اسقف اعظم و مادر فورستير و رئيس پليس خاكسپاري شد .اين قسمتي از گزارش دكتر كامت است : بنا بر درخواست اسقف نورز من قسمت عقبي دنده هاي پنجم و ششم اثر مقدس را جدا كردم و برداشتم من متوجه يك جسم سخت و پايدار در قفسه سينه شدم كه همان كبد بود كه با ديافراگم احاطه شده بود . من همچنين يك تكه از ديافراگم و قسمت زيرين كبد را جدا كردم و مي توانم قاطعانه بگويم كه اين ارگانها از نظر محافظت شدگي در شرايط عالي قرار داشتند . من همچنين دو تا استخوان كشكك زانو را بيرون آوردم پوست اين نواحي كاملا به استخوان متصل يود و زانوها با جرم بيشتري از ملح كلسيم پوشيده شده بود . من همچنين قطعاتي از ماهيچه هاي راست و چپ قسمت بيروني رانها را از جا بلند كردم اين ماهيچه ها هم با نحوي عالي سالم و محافظت شده بودند و هيچ آثاري از فساد و تباهي در آنها به چشم نمي خورد . از اين آزمايشات من به اين نتيجه رسيدم كه بدن برنادت مقدس كاملا سالم وپاك است . اسكلت كامل است ماهيچه ها مقداري دچار آتروفي (كوچك شدن ) شده اند . ولي از نظر حفظ شدگي در شرايط كاملا مطلوبي به سر مي برند . فقط پوست كه مقداري خشك شده و چروك خورده و به نظر مي رسد كه رطوبت موجود در تابوت بر روي آن اثر گذاشته باشد . پوست مقداري به طيف رنگي خاكستري مي زند و با لايه اي از زنگار پوشيده شده و مقدار زيادي كريستال و نمك كلسيم بر روي آن موجود است ولي بدن اصلا نه فاسد شده و نه تجزيه جسد بر روي آن صورت نگرفته . اگرچه اين كاملا نرمال و قابل انتظار است بعد از يك دوره زماني طولاني در يك زير زمين خارج از خاك قرار گرفتن . سوم آوريل 1919 دكتر كامت. در سال 1925 ميلادي براي بار سوم و آخر پيكر برنادت مقدس نبش قبر شد .دومرتبه از دكتر كامت در خواست شد كه مراحل كار را سرپرستي كند . در طي مراحل جراحي دكتر كامت كل بدن برنادت مقدس را در باند پيچي كرد و فقط دستها و صورت را بيرون گذاشت .بدن برنادت دوباره به داخل تابوت منتقل شد اما پوشيده نشد . در اينجا بود كه قسمتهاي مختصري از صورت دچار فساد شد بنابراين با لايه نازكي از موم پوشانده شد . اين يك تمرين ساده و پيش پا افتاده در فرانسه بود و بيم آن مي رفت كه جسد متلاشي شود .
رگه هاي سياهي روي صورت و فرورفتگي چشمها و بيني ممكن بود آثار نامطلوبي به جا گذارد .بيم آن مي رفت كه فساد كل پيكر مقدس را در بر گيرد . همچنين دستها هم براي محافظت بدن عمليات رويشان انجام شد . سه سال بعد در دومين شماره بولتن دكتر كامت گزارش سومين نبش قبر را منتشر كرد
من علاقمندم كه سمت چپ قفسه سينه را بشكافم و دنده هاي آن قسمت را كنار بزنم و قلب را كه مطمئنم سالم باقي مانده بيرون آورم .از آنجا كه بدن اندكي به سمت چپ تكيه داده شده بود ،بيرون آوردن قلب بدون ايجاد يك جراحت بزرگ كار دشواري مي نمود همانطور كه مادر سوپريور توضيح داده بود قلب مقدس يك تمايل و كششي داشت كه با كل بدن باقي بماند. و اسقف اعظم هم توصيه كرده بود كه بر اين كار پافشاري نكنم من خودم را متقاعد كردم كه دو سمت چپ بدن ار نشكافم و دو دنده سمت راست را بيرون بياورم كه به نظر كار ساده تري مي نمود .در طول اين آزمايشات مصيبت فراواني كشيدم .اسكلت در وضعيت حفاظت شده كامل به سر مي برد . بافت هاي رشته اي ماهيچه ها ( كه هنوز نرم و قابل ارتجاع و پايدار بودند ) ، همچنين رباط ها و پوست و بالاتر از همه اينها وضعيت غير منتظره و سلامت كامل كبد بعد از 46 سال من را متعجب كرد. تصور مي شود كه اين عضو كه اساسا خيلي نرم است تمايل دارد كه خيلي سريع فرو ريزد و سريعا تجزيه و فاسد شود يا به سختي يك تكه گچ در آيد اما هنگاميكه اين عضو بريده شده كاملا نرم و در وضعيت نرمال و طبيعي خود بود . و من تمامي حضار را متوجه كردم كه اين به نظر يك پديده عادي و نرمالي نمي آيد.
يك تابوت كريستالي براي برنادت مقدس تهيه شد .او در صومعه گيلدارد مقدس در كليساي نورز جايي كه وي به مدت 13 سال در آنجا زندگي كرده بود منتقل شد . وي تا 3 اگوست 1925 بدون هيچ انهدامي در معرض ديد عموم قرار گرفت يك خواهر مقدس و يك كشيش به بازديد كنندگان خوشامد گويي مي كردند و در مورد زندگي برنادت و پيامهاي مريم مقدس با آنها صحبت مي كردند .
|
|
۱۳۸٤/٧/٦ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| زندگی برنادت در لوردز |
برنادت سوبيرو در دوشنبه 7 ژانويه 1844 ديده به جهان گشود .اولين فرزند فرانچسكو و لوييس بود .
او در كليساي لورد غسل تعميد داده شد .هنگاميكه برنادت شير خواره بود مادرش بيمار شد و نتوانست از او نگهداري كند . در اين شرايط طبيعي بود كه او نمي توانست براي دو سال به كودكش شير دهد . بنابراين او به نزد دايه اي در بارترس فرستاده شد. او شش برادر و دو خواهر داشت .پنج تا از برادرانش قبل از رسيدن به ده سالگي تلف شدند .پدرش يك آسيابان بود اما گرايش داشت محصولاتش را به جاي اينكه بفروشد به فقرا بدهد . بدين ترتيب بود كه خانواده به سمت فقر سوق داده مي شدند . لورد شهر كوچكي است كه بر روي يك تپه قرار دارد.شهر تنها 17000 سكنه دارد و هر ساله پنج ميليون زائر از آنجا ديدن مي كنند .از نظر صنعت هتل داري لود در مقام دوم بعد از پاريس قرار دارد.چندين و چند راه باريك به سمت غار ماسابي وجود دارد. و سراسر راهها مملو است از فروشگاههاي سوغاتي كه در ابتدا به نظر اجناسي كهنه هستند و مرغوب به نظر نمي رسند. اينها يك پاي ثابت ديدار با غار هستند .مانند تمام نواحي فرانسه درب هزاران كافي شاپ و بار به روي تمام گروههاي سني باز است . برنادت در لوردز
بله لورد مقدس توبه مقدس فقر مقدس. برنادت سوبيرو در 7 ژانويه سال 1844 ميلادي در زمان كاميابي و خوشبختي خانواده اش ديده به جهان گشود . والدين و خواهر و برادرهاي كوچكترش در يك محيطي آكنده از عشق و محبتي عميق و صميميت و فداكاري نسبت به هم زندگي مي كردند . و كانون خانوادگي گرمي داشتند . در هر حال روزگار سخت براي كشاورزي فرانسه به زودي فرا رسيد و تازه بدتر از آن يك سلسله از بد اقبالي هايي كه ظاهرا بي پايان بود براي خانواده سوبيرو فرا رسيد . زمان آزمايش الهي فرا رسيده بود .و حالا بود كه برنادت و خانواده اش معني سرسپردگي مطلق نسبت به هم را درك مي كردند . خانوداه سوبيرو روز به روز نسبت به هم مهربان تر و نزديك تر مي شدند . و مي دانستند كه در اين دنيا فقط همديگر را دارند و بس . در اوج لاعلاجي و بيماري و فقر، بزرگترين فرزند خانواده سوبيروز در سن چهارده سالگي شروع كرد به رويت هاي عجيب و غريب
و تصاوير اسرار آميزي را رويت مي كرد. سادگي و صداقت برنادت خود دليل محكمي بود بر صدق ادعايش و الهامات و رويتهاي شگفت انگيزش .
تمام ناحيه به خاطر وقايع و حوادث به وجود آمده در يك شور و همهمه و غوغاي عجيبي بود .ظهور مريم مقدس فقط براي 6 ماه به طول انجاميد اما مشكلات خانواده سوبيرو تمامي نداشت و از آن پس روي آسايش به خود نديد. خانواده سوبيروز در خلال مدت ظهورات مريم مقدس و پس از آن همينطور كه بداقبالي ها و فلاكتهاي بيشتري را متحمل مي شدند ، نسبت به هم نزديك تر و مهربان تر مي شدند. و پشتيبان و ياور هم بودند . اتفاقات لورد و معجزه مريم مقدس فقط مشكلات و مسائل برنادت و خانواده اش را بزرگتر كرد
و آنها از جانب قدرتها و افراد با نفوذي كه اعتقادي نداشتند بسيار در تنگنا و رنج و عذاب بودند. و سخت مورد بازخواست و محاكمه قرار مي گرفتند . و مدام در تنش و استرس قرار داشتند . و هرگز روي خوشي نديدند . ولي خانواده سوبيروز در محيط خانه آرامش و صميمت را تجربه مي كردند . تعهد اعضاي خانواده به هم و ايمانشان باعث شده بود كه آنها با وجود وقايع مرعوب و ناهنجاربيروني و شرايط زندگي وخيمشان با هم و همفكر هم باشند و روح آرامش و صميمت در محيط امن و فقير خانه حكمفرما بود . . چند سال بعد هنگاميكه كليساي كاتوليك ظهورات مريم مقدس را تاييد كرد خانواده سوبيرو تسلي يافتند . حتي قبل از آن كه برنادت لوردز را به مقصد نورز ترك كند ساختن عمارت كليساي مريم مقدس در مكان مقدس غار ماسابي آغاز شده بود . برنادت به شخصه فقر و نور الهي را همزمان تجربه مي كرد . و تجربيات عجيب و باور نكردني وي در بهبوهه فقر مطلق به وقوع پيوست . ما به سختي مي توانيم هر دو اين موارد را در شرايط زندگي او توضيح دهيم و درك كنيم . با ايمان و فيض الهي ، برنادت مي توانست با هر دو اين شرايط توامان زندگي كند . كمتر از يك سال پس از به دنيا آمدن برنادت ( در نوامبر 1844) مادرش لوسي زماني كه براي دومين فرزندش آبستن بود از يك جراحت سوختگي رنج مي برد . برنادت به نزد يك پرستار كودك در بارترس فرستاده شد و يازده ماه بعد ، پس از اينكه فرزند كوچكتر تلف شد به نزد خانواده اش برگردانده شد . فرانچسكو و لوسي سوبيرو روي هم رفته صاحب نه فرزند شدند كه از بين آنها تنها 4 تا دوران كودكي را طي كردند و به بزرگسالي رسيدند و بقيه در كودكي تلف شدند .سه سال بعد فرانچسكو سوبيرو در طي يك سانحه در كارخانه آسياب كه در واقع خانه آنها بود نابينا شد . و به خاطر سانحه در كارخانه از ناحيه چشم چپ نابينا شد .خانواده سوبيرو در همان كارخانه آرد زندگي مي كردند و در واقع خانه آنها بود .
محصول كم بود و قحطي و خشكسالي فرانسه را مصيبت زده كرده بود .در سال 1854 به خاطر شرايط بد ، خانواده سوبيرو از كارخانه آسياب بيرون آمدند . آنها از مسافرخانه اي به مسافرخانه اي ديگر آواره بودند . و هر بار براي پرداخت صورت حسابهايشان درمانده بودند . برنادت 11 ساله بود و والدينش هر روز براي يافتن كار مناسب بيرون مي رفتند و برنادت هم از سه خواهر و برادر كوچكترش مراقبت مي كرد . فرانچسكو مجبور بود به عنوان يك كارگر روز مزد كار كند و دستمزد آن خيلي دور از انصاف و ناعادلانه بود . و در واقع از او بيگاري مي كشيدند .وقتي اپيدمي وبا در شهر شيوع پيدا كرد برنادت هم مبتلا شد . و شرايط او آنقدر بغرنج بود كه در چند قدمي مرگ قرار داشت . برنادت مجبور بود تا پايان زندگيش از تنگي نفس شديد رنج ببرد . برنادت سوبيرو براي كمك به گذران خانواده اش براي مدتي در منزل عمه اش به عنوان مستخدمه مشغول به كار شد درماه مي سال 1856 دوباره خانواده سوبيرو به فلاكت افتاد آنها آواره و بي خانمان شدند . اين بار آنها آواره و بي خانمان شدند . يك پسر عمو به آنها رحم كرد و يك سلول زندان در ملك شخصي اش را به آنها واگذار كرد . متن زير نوشتار آندره ساجوس صاحب لي كاچوت است و در سال 1875 نوشته شده :
لي كاچوت يك زندان قديمي بود كه در سال 1824 به مقاصد قدوسيت واگذار شده بود . لي كاچوت كوچكتر از 12 فوت مربع بود . در اين زمان خانواده سوبيرو در فقر مطلق به سر مي برد .فرانچسكو در مورد دو كيسه آرد مورد تهمت دزدي قرار گرفت .و براي مدت 8 روز به زندان افتاد . اتهام به زودي رفع شد .ولي اين باعث بد نامي وي بود . اتاق بسيار تاريك و دلگير بود . در حياط يك مستراح بود كه راه آب آن گرفته بود و محيط را متعفن كرده بود .و يك توده كود در آنجا نگهداري مي شد خانوداه سوبيرو خيلي نيازمند بود .دو تا تخت فقيرانه وجود داشت يكي در سمت راست درب ورودي و ديگري در همان سمت و نزديك شومينه .آنها فقط يك چمدان كوچك داشتند كه البسه را در آن نگهداري مي كردند .كه پر بود از حشرات موذي . خانم سوبيرو گاهي به آنها مقداري نان تهيه شده از آرد مي داد .حتي نان براي جانوران موذي هم كافي نبود و بيشتر آنها گرسنه مي مانند. در ميان تاريكي فقر خانواده سوبيرو نور ايمانشان را حفظ كرده بودند .بعد از ظهر ها درلي كاچوت به اجراي دعاي دسته جمعي مي گذشت .آنها مرتبا مراسم اشاء رباني را به جا مي آوردند .و در روزهاي يكشنبه در مراسم كليسا همياري مي كردند .فرانچسكو و لوسي با تسبيح ذكر مي گفتند و به فرزندانشان هم آموزش مي دادند كه همين كار را كنند .برنادت هم تسبيحي داشت كه هميشه با او بود .نزديك اواخر سال 1857 او دوباره به نزد پرستار زمان كودكيش در بارتريس فرستاده شد كه در آنجا به عنوان كارگر مزرعه خدمت كند .بالاخره در آنجا غذايي براي خوردن وجود داشت و يك نفر نان خور هم از كاچوت كم مي شد .اگرچه در آنجا مدرسه يا آموزش مذهبي وجود نداشت كه وي براي اولين مراسم اشاء رباني اش محيا شود . برنادت ،با پافشاري و اصرار قاطع خانواده اش را ترغيب مي كرد كه اجازه دهند به لورد باز گردد. او نمي توانست از دروس مدرسه اش جا بماند و متقاعب آن نتواند كه تعاليم مذهبي اش را تكميل كند و براي اولين مراسم اشاء رباني آماده شود . اگر از مدرسه اش جا مي ماند نمي توانست تعليمات ديني اش را تكميل كند و در نتيجه نمي توانست اولين مراسم اشاء رباني اش ر ا به جا آورد .در ژانويه 1858 زماني كه تقريبا 14 سال داشت به نكبت كاچوت بازگشت و در آنجا وارد يك مدرسه فقيرانه شد و در جمع كودكان 7 ساله مشغول تحصيل شد .سه هفته از بازگشت برنادت به لوردز گذشته بود و زماني كه وي با مشقت مشغول جمع آوري هيزم براي شومينه بود براي اولين بار بانوي مقدس را رويت كرد . |
|
۱۳۸٤/٧/٦ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| شرح مراحل رويت مريم مقدس توسط برنادت سوبيرو در غار ماسابي لورد فرانسه |
برنادت سوبيرو خيلي با مقدسات و خدا عجين بود. درست به همين دليل است كه من مي خواهم شما بيشتر در مورد او بدانيد . او يك قديسه بود كه مثل من و شما يك انسان عادي بود . برنادت دختري ساده و معصوم و پاك و بي گناه بود. او خيلي فداكار بود و مهربان همه اينها و عجين شدن او با كتاب مقدس بود كه از او يك قديسه ساخته بود . او دختركي 14 ساله بود كه حتي تعليمات مذهبي نديده بود . در ژانويه 1858 بود كه او براي اولين مراسم عشا رباني اش آماده مي شد و در حال فراگيري خواندن و نوشتن بود.
خانواده سوبيرو والدينش فراچسكو سوبيرو و لوييس سوبيرو كاستروت بودند. برنادت اولين اولاد آنها بود كه در روز يكشنبه 7 ژانويه 1844 چشم به جهان گشود .او رو برناده ماري سوبيروز نام نهادند. در طي سالهاي بعد شش فرزند ديگر به دنيا آمدند كه سه تاي آنها در كودكي از بين رفتند . برنادت كودكي بيمار بود و از تنگي نفس رنج مي برد. او با پدر و مادر و خواهر و برادرانش خيلي مهربان و صميمي بود. پدرش يك آسيابان بود و خانواده سوبيرو در آن كارخانه آسياب زندگي مي كددند .
تصوير واقعی برنادت سوبيرو به خاطر وضعيت بد كارخانه آسياب، آرد توليد شده از نظر كيفيت و كميت در شرايط مطلو بي نبود و تعداد مشتريان هم كم بود . سرانجام خانواده سوبيرو مجبور شدند كه كارخانه آسياب را ترك كنند و در خانه اي فقيرانه تر مقيم شوند . فرانچسكو سوبيرو به دنبال كار مناسب مي گشت ولي دستمزد همه جا بسيار ناچيز بود . او از اداره خانواده اي به آن بزرگي بر نمي آمد . لويس سوبيرو در اين شرايط سعي مي كرد كاري پيدا كند و كمك خانواده باشد . مردم دهكده سعي مي كردند كه در دادن تعاليم مذهبي به برنادت كمك كنند . و اين كار مشكلي مي نمود. دخترك به فراگيري علاقه اي نداشت و اغلب تنها و آرام بود .او خيلي روحاني بود. اغلب اوقات تسبيحش را همراهش داشت و به ذكر گفتن مشغول بود. دخترك دعاي ديگري بلد نبود . اولين ظهور در لورد پنج شنبه 11 فوريه 1858 برنادت 14 ساله و خواهرش تيونت 12 ساله و دوست كوچكشان جين 13 ساله براي جمع كردن هيزم به جنگل رفته بودند. آنها به طرف ماسابي رفتند و آنجا غاري رو ديدند كه در جلوي آن يك رود جاري بود .برنادت كفش و جورابش رو درآورد كه داخل آب رود برود.اون كفش و جورابهاش رو به سختي درآورد بعد يك صدايي شبيه تند باد رو شنيد . دوباره همون صداي عجيب رو شنيد وقتي به غار نگاه كرد در گوشه بالايي غار يك بانوي زيبا و مزين رو ديد با لباسي سفيد و يك كمربند آبي آسماني كه روي هر كدوم از كفشهاش يك گل زرد زيبا داشت
تنديس مريم مقدس در غار ماسابي اون بانو با اشاره انگشت به برنادت گفت كه نزديك بيا .برنادت تقريبا روي زمين خشكش زد ناخودآگاه به دامنش چنگ زد كه تسبيحي رو كه روي كمرش بود بگيرد و به احترام آن بانو زانو زد و سعي كرد كه علامت صليب رو بكشه اما تسبيحش رو پيدا نمي كرد و موفق نشد نقش صليب رو بكشه تا اينكه بانو كه با خودش يك تسبيح با يك صليب بزرگ درخشان همراه داشت علامت صليب رو كشيد زماني كه برنادت مشغول ذكر گفتن با تسبيحش بود متوجه شد كه بانو هم با انگشتانش تسبيح را گرفته و ذكر مي گو يد اما لبهايش حركت نمي كند.اين صحنه براي مدت 15 دقيقه به طول انجاميد . دو دختر ديگر بانو رو نمي ديدند .بله اين خبر به مادر برنادت هم رسيد. دومين ظهور در لورد يكشنبه 14 فوريه 1858 در روز يكشنبه انگار نيرويي برنادت رو وا مي داشت كه دوباره به غار ماسابي برود اما مادرش اجازه اين كار ور به او نمي داد بعد از كلي خواهش بالاخره مادرش با رفتن او موافقت كرد و برنادت با دو دختر ديگري در حالي كه يك بطري پر از آب مقدس رو همراه داشتند عازم غار شدند به اميد اينكه دوباره بانوي مقدس رو ملاقات كنند .برنادت از دو دختر ديگه خواست كه زانو بزنند و همه با هم مشغول تسبيح شدند. برنادت دوباره بانو رو ديد كه تسبيح به دست ظاهر شده .برنادت قطراتي از آب مقدس رو به طرف بانو مي پاشيد و مي گفت اگر از طرف پروردگار هستي بمان و اگر نيستي برو. همينطور كه برنادت قطرات بيشتر و بيشتري از آب مقدس رو به سوي او مي پاشيد بانو با يك لبخند زيبا به او نگاه مي كرد و هر بار لبخند بيشتري بر لب داشت. همين كه بطري آب خالي شد برنادت مشغول تسبيح گفتن شد و بانو هم ناپديد شد .
تصوير واقعی برنادت سوبيرو در غار ماسابی
سومين ظهور در لورد پنجشنبه 18 فوريه 1858 صبح خيلي زود بود كه دوباره برنادت در محل غار ماسابي زانو زده بود و چند نفر از آدم بزرگهاي دهكده هم با او آمده بودند و با خود قلم و كاغذ آورده بودند . برنادت به غار رفت و از بانو پرسيد ممكنه لطفا نام خودتون رو روي اين كاغذ بنويسيد مردم دهكده اين تقاضا رو از من كردند. برنادت جواب شنيد كه لازم نيست. بعد بانو از او پرسيد مي توني براي مدت 15 روز به اينجا بيايي و برنادت جواب داد بله بانوي من قول مي دهم .بعد بانوي مقدس هم اين قول رو به برنادت داد : من هم به تو قول مي دهم كه به تو شادماني ابدي بدهم نه در دنيا بلكه در دنيايي ديگر سپس بانو گفت من دوست دارم مردمان زيادي رو اينجا ببينم. بله اين براي اولين بار بود كه برنادت صداي لطيف و آرام و زيباي بانو رو مي شنيد. درست مثل يك ملودي زيبا از بهشت .اين ملاقات كمتر از نيم ساعت به طول انجاميد .
چهارمين ظهور در لورد جمعه ۱۹ فوريه ۱۸۵۸ برنادت ديگه نمي ترسيد و يك كشش عميق درو ني او رو به طرف غار ماسابي سوق مي داد . .شش هفت خانم ديگر از جمله عمه برنادت همراه او بودند .بعد از سه مرتبه طوفان بانو دوباره ظاهر شد . اين ملاقات هم براي 30 دقيقه طول كشيد. اين بار برنادت با خودش يك شمع مقدس آورده بود و قرار بود تا پايان بار چهاردهم كه روز سوم مارس 1858 خواهد بود همين كار را بكند پنجمين ظهور در لورد شنبه بيستم فوريه 1858 در اين روز گروه همراه برنادت به حدود 30 نفر افزايش يافت . بانو ظاهر شد و وقتي ناپديد شد برنادت دوباره به حالت عادي و آرام خودش بازگشت. اين بار درباره ملاقاتش خيلي كم توضيح داد فقط گفت كه بانوي زيبا رو ديدم كه از داخل غار به من با محبت لبخند مي زد. منظره شبانگاهی غار ماسابی . گوشه بالايی غار محل ظهور مريم مقدس ششمين ملاقات در لورد يكشنبه 21 فوريه 1858 در اين صبح روز يكشنيه حدود 100 نفر برنادت رو همراهي مي كردند و بانوي ما در حالي ظاهر مي شود كه با چشمان درخشانش كل دنيا را نظاره گر است و درخواست مي كند كه براي گناهكاران دعا كنيد .و برنادت پس از پايان ملاقاتش با بانو از مردم خواست كه در بعد از ظهر براي گناهكاران دعا كنند.در بعداز ظهر برنادت مجبور بود كه يك مصاحبه طولاني با ماموران پليس را متحمل شود .برنادت آرامش خودش رو حفظ كرده بود .پدر برنادت قول داد كه برنادت ديگر به غار نخواهد رفت.
صحنه ای از فيلم به ياد ماندنی آهنگ برنادت هفتمين ظهور در لورد سه شنبه 23 فوريه 1858 در جايگاه اعتراف ، كشيش پدر پوميان به برنادت گفت هيچكس نمي تواند مانع رفتن او به غار شود. پدر برنادت هم از حرفش برگشت و اجازه داد دخترش به ملاقات بانو برود. در اين روز حد اقل 100 نفر نظاره گر وجود داشت در ميان آنها دكتر دو زوس و چند نفر از مردان مهم دهكده هم به چشم مي خوردند . بانوي مقدس ما يك دعاي كوتاه رو كلمه به كلمه به برنادت آموزش داد . كه برنادت اون رو به عنوان يك راز نگاه داشت .برنادت در تمام طول زندگيش هر روز اين دعا رو مي خوند .بانو به برنادت دستوراتي داد : به نزد كشيشان برو و به آنها بگو كه من مي خواهم در اينجا يك كليسا ساخته شود .
کليسای لوردز
دور نمای غار ماسابی از آن طرف رودخانه هشتمين ظهور در لورد چهار شنبه 24 فوريه 1858 حدود 200 يا 300 نفر همراه برنادت به غار آمده بودند آنها چهره برنادت سوبيرو رو مي ديدند كه خيلي محزون و غمگين نگاه مي كند. برنادت در حاليكه زانو زده بود چندين بار روي زمين خزيد و متو قف شد و مرتب زير لب زمزمه مي كرد توبه توبه توبه ..... .برنادت گفت كه بنا به درخواست بانو براي گناهكاران طلب توبه و بخشايش كرده ام. سلام بر مريم مقدس .اي بانو ي ما، براي ما گناهكاران دعا كن.
غار ماسابی نهمين ظهور در لورد پنجشنبه 25 فوريه 1858 دوباره غار پر از جمعيت شد چهره برنادت در طول اين ملاقات بسيار غريب بود . مريم باكره به برنادت گفته بود دخترم من مي خواهم فقط براي تو و فقط درباره تو يك راز ديگر بگويم كه تو هرگز نبايد در مورد آن با كسي صحبت كني .نمي خواهم هرگز آن را فاش كني. حالا برو از آب چشمه بنوش و از علفهاي نزديك آن بخور و خودت رو در آب چشمه بشور. بانو با انگشت به غار اشاره مي كند . برنادت هم كلي گل كثيف و نمناك رو مي بيند .برنادت نتو انست از آن آب بنوشد و سه بار تلاش كرد با انگشتانش آ نجا راحفاری كند .در بار چهارم توانست از آن آب بخورد و خودش را در آن بشويد . و از علفهاي نزديك چشمه خورد .برخي از مردمان حاضر در آنجا مي گفتند كه او ديوانه است ولي پس از اينكه برنادت از آن آب نوشيد چشمه شروع به جوشيدن كرد. از اين چشمه روزانه 100000 ليتر آب مي جوشد . خيلي از مردم نام اين آ ب را آب معجزه گذارده اند . بعد از اين واقعه برنادت مجبور بود بازجويي هاي پايان ناپذير امپراطوري را تحمل كند .ولي در اين بازجويي ها چيزي دستگير آنها نشد . تصوير واقعی از برنادت مقدس دهمين ملاقات در حضور يك جمعيت 800 نفري صورت گرفت .برنادت دوباره از آب چشمه مقدس كه حالا حسابي مي جوشيد نوشيد و از علفهاي اطراف آن خورد. يازدهمين ظهور در لورد يكشنبه 28 فوريه 1858
حتي جمعيت بيشتري از روز قبل (1150 نفر )برنادت رو به سمت غار همراهي مي كردند .رئيس پليس به همراه سربازانش از ژاندارمي هم حضور داشت او هم تحت تاثير قرار گرفته بود و گزارش داد كه ملاقات نسبتا زمان زيادي به طول انجاميده است. در بعد از ظهر يك بازجويي ديگر از طرف رئيس پليس و عوامل امپراطوري صورت گرفت . مدير مدرسه محلي هم آمده بود كه به صورت خصوصي سوالاتي از وي بپرسد . ابتدا تصور مي كرد كه برنادت دچار توهم شده اما پس از سوالات مكرر متوجه شد كه وي واقعا مريم مقدس را مي بيند. چهره واقعی برنادت سوبيرو دوازدهمين ظهور در لورد دوشنبه اول مارس 1858 مطابق برآورد پليس 1500 نفر جمعيت حضور داشتند. برنادت دوباره از آب چشمه نوشيد و خودش را در آن شستشو داد. اين اولين روزي بود كه كشيشي هم در آنجا حضور داشت . نام او آبه دزيرات بود . وي به تازگي جامه رهبانيت بر تن كرده بود و در شهر امكس در نزديكي ماسابي به كار كشيشي مشغول بود. او با دقت به چهره برنادت دقيق شد . و از معصوميت و پاكي و آرامش و قداست بي مانندي كه در چهره دخترك موج مي زد به شگفت آمده بود.او بعدها گفته بود عجب آرامش مطلقي ! عجب وقار بي نظيري . چه قدو ست زيبايي آنقدر خالص و بي غل و غش و صاف و اين همه براي يك كو دك به سن او غير ممكن است .انقدر صاف و بي غل و غش انقدر دوست داشتني و زيبا انقدر ملكوتي و سبك . انگار كه در آستانه بهشت ايستاده
چهره واقعی برنادت سوبيرو سيزدهمين ظهور در لورد سه شنبه دوم مارس ۱۸۵۸ اين بار 1650 نفر تماشاچي حضور داشتند.بانوي مقدس از برنادت خواست كه به نزد كشيش برود و تقاضاي ساختن يك كليسا را در آن محل بكند. من مي خواهم كه مردم در صفوف منظم به اين مكان بيايند .وقتي برنادت پدر پيرامل را ملاقات كرد آنقدر برخو رد تند و خشني با وي شد كه فقط در مورد صفوف منظم صحبت كرد و فراموش كرد در مورد كليسا چيزي بگويد .برنادت لرزان و ناراحت در بعد از ظهر دوباره نزد كشيش مي رود و بقيه پيامش را به او و سه كشيش ديگر بازگو مي كند. پدر هم از او مي خواهد كه او ابتدا بايد نام بانو را سوال كند .
مراجعه بيماران به غار ماسابی برای گرفتن شفا از مريم مقدس چهاردهمين ظهور در لورد چهار شنبه سوم مارس 1858 سپيده دم چيزي حدود 3 يا 4 هزار نفر در غار بو دند اما هيچ اتفاقي نيفتاد و برنادت به هنگام عصر دوباره بازگشت و در حضور يك جمعيت 100 نفري دوباره بانو را ملاقات كرد .طبق درخواست پدر روحاني برنادت نام بانو را سوال كرد اما جوابي نشنيد و بانو فقط به او لبخند زد .برنادت به نزد پدر رفت . پدر روحاني برنادت را ديوانه مي دانست وي درخواستش را مبني بر لزوم دانستن هويت بانو تكرار كرد.
موقعيت غار ماسابی در کنار رودخانه و محل کليسای لورد
پانزدهمين ظهور در لورد پنجشنبه چهارم مارس 1858 روز جشن ماركتينگ بود و آخرين روز از روزهاي ذكر شده در ظهور سوم. يك جمعيت كثير بيست هزار نفره از مردم در غار در انتظار بودند.ازدحام عجيبي بود. پليس محلي به علاوه نيروي كمكي پليس از دهكده هاي اطراف از عهده ايجاد نظم و سر و سامان دادن به چنين جمعيتي بر نمي آمدند.برنادت سوبيرو به مدت سه ربع ساعت در مدخل غار ماند و دوباه پس از پايان ملاقات به ديدار كشيش اعظم رفت.و گفت كه وقتي از بانو نامش را سوال كردم فقط به من لبخند زد اما هنوز بر ساخته شدن كليسا در اين مكان اصرار دارد.پدر پيرامل هم از برنادت خواست كه حتما بايد نام بانو را سوال كني.
در اينجا بود كه يك وقفه بيست روزه در ظهور بانو به وقوع مي پيوندد. در طول اين مدت برنادت سوبيرو به غار نمي رفت .ولي با اين حال يك نيرو و كشش عميق او رو به رفتن به غار فرا مي خواند. اين در واقع يك وقفه خوشايندي براي برنادت بود كه درطي آن ، برنادت نيرو و آرامش خودش رو به دست مي آورد . در اين دوره او به مدرسه مي رفت و براي اولين مراسم اشاء رباني خودش را آماده مي كرد.
شانزدهمين ملاقات در لورد پنج شنبه 25 مارس 1858 (25مارس روز عيد تبشير مسيحيان است ). روز عيد بود و برنادت براي مدت سه هفته به غار نرفته بود. شب هنگام 24 مارس كشش و انگيزه اي قوي برنادت رو به غار ماسابي مي كشاند. در ساعت پنج صبح برنادت با چند نفر از بستگانش عازم غار ماسابي بودند. حتي در اين سپيده دم به اين زودي تني چند از مردم و از جمله رئيس پليس در غار بودند. به محض اينكه برنادت رسيد بانو هم ظاهر شد.برنادت در اين روز به مدت يك ساعت در حضور بانوي مقدس بود و در تمام طول اين زمان در يك حالت خلسه عارفانه اي فرو رفته بود و از خود بي خود بود .او از بانو نامش را سوال كرد و براي سه مرتبه درخواستش رو تكرار كرد.بانو به او لبخند مي زند و برنادت جرات پيدا مي كند كه براي بار چهارم درخواستش را تكرار كند. واكنون به او پاسخ داده مي شود. من باكره حامله هستم اين سخن بانو گفته پاپ پيوس چهارم را تاييد مي كند. او بانويي زيباست احاطه شده در نوري به درخشندگي خورشيد . بله مريم پاك . مريم مقدس . اينك بانوي ما معصوميت خود را واگويه مي كند .
من حامله معصوم هستم اي مريم پاك براي ما دعا كن. به تو توسل مي جوييم. برنادت سوبيرو دختركي معصوم بود كه حتي معناي صحبت مريم مقدس را نمي دانست. او تنها 14 سال داشت .و دختري معصوم بود .به هر حال او متوجه منظور بانو نشد تا اينكه در بعد از ظهر همان روز دوباره با كشيش گفتگو كرد و از روي گفته هاي آقاي استريد كه يك عالم فرهيخته بود متوجه معني گفتار بانو شد .بله فهميد كه آن بانو همان مادر مقدس است.مريم مقدس. و در اينجا دوباره يك وقفه ديگر در ملاقاتها به وقوع پيوست.
هفدهمين ملاقات چهارشنبه 7 آوريل 1858 برنادت چند روزي وقفه داشت تا اينكه مردم از او خواستند كه دوباره به غار برود .برنادت در حالي به آنجا مي رفت كه طبق معمول هميشه يك شمع فروزان در دست چپش گرفته بود و با دست راستش شعله را در برابر باد محافظت مي كرد. برنادت براي مدت 15 دقيقه در يك حالت خلسه اي فرو رفته بود و شعله شمع انگشتانش را مي سوزاند اما دكتر دوزوس هيچ آثاري از سوختگي بر انگشتانش نديد. وي معتقد بود كه برنادت آنچه رو كه مي گويد واقعا مشاهده مي كند. در اينجا بلند ترين وقفه در ملاقاتها ايجاد شد.
غار ماسابی هجدهمين ملاقات جمعه 16 جولاي 1858 در روز عيد ، برنادت سوبيرو يك كشش عميق و صف ناشدني براي رفتن به غار در وجود خود حس مي كند. او ساعت 8 صبح به آنجا مي رود. از زمان حضور قبلي تا الان ، مقامات بنا بر حكمي كه در تاريخ 10 جون صادر شده بود اطراف غار را حصار كشي كرده اند. برنادت همراه با عمه لوسيل در آن طرف رودخانه زانو زده بودند . برنادت براي دقايقي درست مثل ظهور قبلي در چند ماه گذشته، در يك خلسه عميقي فرو رفته بود.عمه لوسيل بعدا از او پرسيد كه مريم مقدس چه سخناني با او گفته و وي گفت هيچ چيز فقط من در تمام زندگي ام نديده ام كه بانويي با آن زيبايي نگاه كند.
پس از پايان اين ملاقات برنادت به زندگي ايماني عادي خود برگشت كه براي او به اين معني بود كه هر روز ايمان دار تر از ديروز شود . اولين ظهور از ظهورات 18 گانه مريم مقدس در لورد ، در 11 فوريه1858 به وقوع پيوست. در طول اين ملاقاتها و بعد از آن برنادت سوبيرو همواره تحت تحسين و تمجيد همگان بود .و همواره با اهميت و مهم تلقي مي شد.ولي والدين او روزگار سختي داشتند .اين مردمان فقر وبي چيز چطور مي توانستند در مقابل مصائب و مشكلات و تهديدها از خود دفاع كنند. اما برنادت طبق روال قبلي خودش بود .يك دختر ساده و مومن كه زندگي خودش را وقف اعتقادش كرد. برنادت سوبيرو همواره در مقابل بازرسي ها و مصاحبه ها و كج خلقي هاي كليسا و قدرتها و نفوذها از سراسر دنيا با آرامي و گشاده رويي برخورد مي كرد.و در تمام خلال مدتي كه در مورد مشاهداتش براي آنها توضيح مي داد در مقابل خشونت ها و بي نزاكتي هاي مداوم آنها يك عزم راسخ و پايدار نشان مي داد.يك تصميم مبني بر راهبه شدن در برنادت قوت مي گرفت و نهايتا تصميم گرفت وارد يك دير در نورز شود .با وجود اينكه وضع جسماني برنادت به اندازه كافي خوب نبود كه از عهده مسئوليت هاي سنگين كليسا برآيد اما با كمال ميل پذيرفت كه از بيماران مراقبت كند و هميشه مي گفت هيچ كس من را مجبور نكرده كه به اينجا بيايم. برنادت در نورز عزيزان امروز آخرين قسمت از شرح مكاشفات برنادت مقدس رو تقديم مي كنم. از عزيزاني كه مرتب سر مي زديد سپاسگزارم. از دوست عزيزي كه تحت نام فرزند آدم و حوا تقريبا براي هر پست من كامنت مي گذاشتيد و مشوق من بوديد تشكر مي كنم. اعتراف مي كنم طي مراحل ترجمه و تدوين اين مطالب به شدت تحت تاثير قرار مي گرفتم .و ريشه هاي عشقي عميق به لورد و غار ماسابي در من قوت مي گرفت
غار ماسابی و جمعيت زائران برنادت سوبيرو در نورز
در جولاي 1866 برنادت براي تحقق بخشيدن به خواست قلبي اش مبني بر وقف كردن زندگيش در راه مذهب ، وارد صومعه گيلدارد مقدس در نورز شد و جامه رهبانيت بر تن كرد.اين اولين و آخرين سفر برنادت در تمام زندگي اش بود. برنادت قبل از اينكه لورد عزيز وخانواده اش را ترك كند در 14 جولاي 1866 دوباره به غار ماسابي رفت . مكان مقدسي كه ميعاد گاه او با مريم مقدس بود. برنادت در نورز همراه با خواهران روحاني ، با همان نامي كه در هنگام غسل تعميد به وي داده شده بود زندگي مي كرد .ماري برناده . خواهر ماري برناده در همان ابتداي دوران راهبگي اش زماني كه هنوز دوران نوآموزي رهبانيتش را مي گذراند به تمام حضار انجمن كليسا و راهبان ، داستان رويت مريم مقدس را تعريف كرد . پس از آن هرگز به وي اجازه داده نشد كه روايت را واگويه كند . بعضي از مادران مقدس در كليسا، وي را بر سر كارهاي پست و كلفتي گماشتند اين براي تزكيه نفس وي لازم بود تا فروتن و مهربان باقي بماند. برنادت تحت اين همه تحقير رنج مي برد اما شرايط را پذيرفته بود .و هميشه خوشرو و ملايم بود . در روزي كه آخرين نذر و عهدش را به جا آورد پدر روحاني به وي گفت كه كارش عبادت و نماز است .به او در اتاق بيماران صومعه كار داده شد . با وجود اينكه پرستاري بسيار خوب و مثمر ثمر بود خودش از بيماري آسم رنج مي برد و ضعيف بود .وي از بيماري سل و كمبود كلسيم در استخوانها و زخم باز رنج مي برد .تمام اينها به اضافه روحيه ضعيفش او رو در مشقت و رنج قرار داده بود .و تا پايان عمرش رنج بيماري را تحمل كرد و اين همان وعده هاي مريم مقدس در لوردز بود. من به تو قول يك زندگي خوب ابدي را مي دهم نه در اين دنيا بلكه در دنيايي ديگر.
او در سن 35 سالگي در چهار شنبه 16 آوريل 1879 درگذشت . وي بنا بر درخواست پاپ پيوس چهارم و كشيش لوردز در بستر مرگ دوباره مشاهداتش و جريانات ماسابي را بازگو كرد و براي صحت ادعايش سوگند ياد كرد.بنا به درخواست كليسا پس از طي مراحل قانوني طولاني و دشوار كليسا در 8 دسامبر 1933 پاپ پيوس ششم خواهر ماري برناده را رسما قديسه اعلام كرد . بدن او پاك و سالم باقي مانده و در يك تابوت شيشه اي در ديري كوچك در نورز نگهداري مي شود و يك زيارتگاه مهم است .
ياداشتهاي شخصي نويسنده درباره خواهر ماري برناده او آنقدر معصوم بود كه حتي معناي باكره باردار را نمي دانست . او يك دختر جوان ايمان دار و بي ريا بود .نكته حايز اهميتي است كه بانوي ما او را برگزيد . اين مكاشفه براي او تنها رنج و دشواري به دنبال داشت . جهان اما توسط لورد بركت فراوان داده شد . پنج ميليون زائر در سال براي نورز دور از ذهن نيست .
کليسای لوردز با کادر پزشکی مجرب تمام ادعاهای شفا را دقيقا بررسی می کند . از هزاران ادعای شفا تنها ۶۶ مورد آن دليل علمی ندارد و طبق قوانين دشوار کليسا معجزه شناخته شده بنا بر دستور شهردار لورد درب غار بسته شد و اطراف آن حصار كشي شد و كشيشي در خواست بازگشايي آن را كرد.و وي گفت كه فقط امپراطور مي تواند آنجا را بازگشايي كند !! حال چه كسي قدرتمند تر است امپراطور يا بانوي ما !!بنا بر درخواستهاي مداوم و مصرانه ملكه سرانجام ناپلئون سوم غار را بازگشايي كرد.
غار ماسابی
کليسای لوردز
|
|
۱۳۸٤/٤/٤ - برنادت | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
















































































































